Hamshahri corpus document

DOC ID : H-790229-48198S3

Date of Document: 2000-05-18

با بچه هاي كانون اصلاح تربيت نمي توانم به نامزدم فكر كنم وقتي مي آيد خيلي ساكت است. اما خيلي راحت به حرف مي آيد. بدون اينكه حتي خواسته باشم. - جرمت؟ چيست - رابطه. - با چه؟ كسي - با برادر نامزدم. چشمانم از تعجب گرد مي شود. مي پرسم: تو نامزد داري و آن وقت با برادرش رابطه پيدا؟ كرده اي راحت مي گويد: چهار ماهه كه نامزد كرده ام. سه ماهه كه اينجام. نامزدم سرباز است. وقتي با مادرم به مطب دكتر رفته بوديم در راه برگشت ما را ديد و سوار ماشينش كرد. تا من سوار شدم فوري گاز داد و رفت. مرا برد به انبار مصالح ساختماني كه دارند، گفت كه مي خواهد باهام ازدواج كند. من هم از او خواستم اگر راست مي گويد بيايد خودمان را معرفي كنيم. - يعني تو به همين راحتي حاضري با برادر نامزدت ازدواج ؟ كني به فكر نامزدت؟ نيستي - نه. ديگر نمي توانم به او فكر كنم. تازه برادر نامزدم زن و بچه هم دارد. - تو حتي به فكر زن و بچه او هم؟ نيستي - نه. من نبايد به آنها فكر كنم. چرا به آنها فكر؟ كنم او بايد به فكر زن و بچه اش؟ مي بود آيا به من فكر؟ كرد به آبروي من فكر؟ كرد - با نامزدت چگونه آشنا؟ شدي - همسايه بوديم. آمدند خواستگاري و قبول كردم. سرد حرف مي زند. چنان از پنجره به بيرون خيره شده كه اصلا پلك نمي زند. با كينه حرف مي زند! - آينده ام خراب شد. خانه مان را فروختيم و رفتيم محل ديگري. پدرم ديگر قبولم ندارد. مي خواهد مرا به خانه راه ندهد. -؟ چرا چشمانش پر از اشك مي شود. مي گويد: تا حالا باهام مخالفتي نداشت. اما شنيدم يكي از بستگان حرف سنگيني به او گفته. به همين دليل تصميم گرفته مرا به خانه راه ندهد. - حالا مي خواهي كجا زندگي؟ كني مثل بقيه مي روي به ؟ بهزيستي آه بلندي مي كشد! اصلا نه به بهزيستي نمي روم. نمي توانم دور از خانواده ام زندگي آنجا كنم خانه ام بود و حالا نيست. چه جوري بروم توي خانه اي كه راهم ؟ نمي دهند! مرضيه مهدوي