Hamshahri corpus document

DOC ID : H-790229-48198S1

Date of Document: 2000-05-18

كودكان تك سرپرست محروميت از پدر و مادر برروي فرزندان اثرات متفاوتي برجاي مي گذارد، همچنين جنسيت كودك نيز در اين رابطه حائز اهميت بوده، به همين دليل مجبوريم به شكل تفكيكي و دقيق تري به اين واقعيت اجتماعي بپردازيم: - 1 فقدان مادر در خانواده: كودك در /2 5حدود سالگي در پي تعيين هويت خويش است و اين از 5 سالگي به بعد باتوجه او به جنس خويش و احساس عزت نفس و احترام به خود آشكار مي شود. او خود را در مقابل و كنار افراد ديگر مي يابد و ميزان احترام و توجه آنان را مي سنجد. جريانهاي رواني و اجتماعي مذكور به طور عمده توسط روابط مادر و كودك بوجود مي آيد، زيرا پدر چندان فرصت رسيدگي به فرزندان را ندارد. از اين رو حتي توجه او توسط مادر به طفل منتقل مي شود. در مقابل ارتباط نوزاد با مادرش از زمان جنين آغاز و بعد با شيرخوردن از پستان او ادامه يافته و به شكل هاي مختلف طي مسير مي كند. در بزرگسالي، دختران هويت جنسي خويش را در ارتباط با مادر كسب مي كنند و مي آموزند به عنوان يك فرد مونث چه نوع احساسات و چه رفتارهايي داشته باشند. مادر نقش احساسي و عاطفي دارد و عامل پيوند صلح آميز اعضاي خانواده است. محبت مادر غيرمشروط بوده و چنين نيست كه در برابر قابليت هاي فرزندان ارزاني گردد. از اينرو محيطي امن و محبت آميز را براي طفل فراهم مي كند. فقدان مادر در خانواده مي تواند علل مختلفي همچون طلاق يا مرگ داشته باشد كه هر يك باز تاثيرات متفاوتي را در نوع تربيت و طرز تلقي طفل به همراه دارد. جدايي والدين به هر شكل گسستگي عاطفي و رواني را در خانواده دامن مي زند. اثرات تخريبي عدم وجود مادر بخصوص در ميان دختران قابل توجه تر است، چرا كه همانندسازي آنان را تحت تاثير مستقيم و منفي خود قرار مي دهد. بعضي از روانشناسان معتقدند جدايي مادر از فرزند مونث آرزوي اديپي او را برآورده ساخته، لذا احساس گناه را در او دامن مي زند ولي، در پسران به تخيلات دامنه دار منجر مي شود، اين تخيلات ممكن است جنبه تنبيهي يا ايده آل سازي يا هر دو را داشته باشد. دختران در 4 سالگي مادر را به عنوان چهره غالب در همه جنبه ها در نظر مي گيرند ولي در 6 سالگي با اينكه چهره مهمي براي مادر قائلند پدر را به عنوان چهره مقتدر ممتاز تصور مي كنند. دكتر يزدانپور روانشناس تربيتي مي گويد: وقتي اختلاف بين زن و شوهر پيش مي آيد كه قابل حل وفصل نيست و موجب تشنج مي شود، بهترين راه براي حفظ فرزندان از مشكلات عاطفي رواني جدايي 2 همسر است يعني بچه هاي طلاق آسيبهاي به مراتب كمتري را نسبت به كودكان خانوارهاي ناخرسند و مغشوش تحمل مي كنند، همينطور اطفال خانواده هاي گسيخته در مقايسه با افراد خانواده هاي آشفته سازگاري بهتري دارند. يعني تعارض والدين بيش از جدايي آسيبزاست. ببينيد فوت پدر يا مادر و خلاء يكي از آنها به شكل موجه تري قابل تحمل است و فرزند از اختلالات رواني متاثر از جدايي كمتر دچار آسيب مي شود، چون در خود يا پدر و مادر موجود احساس گناه و تقصير نكرده، از نابسامانيها و برخوردهاي بعد از طلاق والدين در امان مي ماند. با همه مسائل گفته شده، اين شرايط در جوهاي مختلف خانوادگي ناشي از تاثرات اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي آثار گوناگوني برجاي گذاشته، مسائل و مشكلات را به درجات پايين تر يا وخيم تري مي رسانند. ولين طي تحقيقي در سال 1967 بر روي افراد افسرده بزرگسال خاطرنشان ساخت در ] آزمون [روان پريشي نيمرخ رواني كساني كه مادر را از دست داده بودند حاكي از اختلال بيشتري نسبت به كساني بود كه پدر را از دست داده اند. همچنين آمارها نشان مي دهند فقدان يكي از والدين در دوره دبيرستان در موارد زير اثرات منفي برجاي مي گذارد: - 1 بهره هوشي - 2 بدست آوردن رتبه هاي فراتر از سن خود- 3 همكاري - 4 شكست درسي - 5 امتيازات آموزشگاهي - 6 مراجعه به مشاوره - 7 گزيده شدن براي شوراي دانش آموزي - 8 نواقص بدني. جدايي از مادر در ضمن 5 سال اول زندگي يكي از علل اساسي بزهكاري و لااقل بزهكاري از نوع ضد اجتماعي يا بي عاطفه محسوب مي شود. نظريه پردازان اجتماعي معتقدند دختران بزهكار غالبا در خانواده هايي بوده اند كه علت گسيختگي آنها مرگ مادر بوده است. با در نظر گرفتن خصوصيات مختلف در مردان و زنان اغلب روانشناسان براين باورند كه فقدان مادر بر سرنوشت كودكانشان اثرات زيانبارتر، عميق تر و جبران ناپذيرتري را برجاي مثل مي گذارد تركي است كه مي گويد: كودك از مادر يتيم مي شود نه از پدر. مادر به علت دارابودن عواطف، احساس مسئوليت، تعهد و علاقه بيشتر نسبت به فرزندانش مي تواند مامني هر چند ناقص ولي مطمئن و قابل قبول تري براي كودكانش باشد. مادر به فرزندش مي آموزد كه احساس امنيت و آسايش كند. در پژوهشي رابطه محروميت از مهر مادري در آغاز طفوليت و اختلال شخصيت و ظهور بيماريهاي روان پزشكي مورد بررسي قرار گرفت. داده هاي تحقيق مبين آنند كه محروميت از مهر مادري با تكوين شخصيت سايكوپات در آينده رابطه اي معني دار را واجد است. خانم لعيا نجم عراقي كارشناس ارشد روانشناسي شخصيت مي گويد: نقش مادر در دوران بارداري و ارتباط متقابل فرزند و مادر از يك طرف و عوامل محيطي از طرف ديگر تعيين كننده اوضاع دوران جنيني مي باشد. وضعيت رواني مادر در هنگام بارداري نقش تعيين كننده تري به هنگام تولد فرزند دارد. اين اعتقاد در روانشناسي وجود دارد كه بچه تا 6 ماهگي ارتباط جنيني با مادر دارد، هر چند كه رابطه فيزيكي قطع شده، اما از نظر عاطفي - رواني خصوصيات دوران جنيني را به همراه دارد. از اينجاست كه نقش مادر به عنوان منبع امنيت بخش، حمايت گر، تغذيه كننده فيزيكي، رواني، محافظ و نگهدارنده، نقطه اتكا، ماوا و مامن و... مي باشد، حال در نظر بگيريد اين ارتباط در صورتي مبتني و منطبق بر سلامت رواني مي تواند باشد كه بين رابطه فرزند و مادر عناصر سالم و ويژگيهاي رشد را حاكم باشد. وجود مادر از نظر فيزيكي به دليل آشنايي فرزند در زمان جنيني از عناصر بنيادين تحول و رشد بچه قلمداد مي شود. وجود رواني سالم مادر در تكوين شخصيت كودك از هر حيث اجتنابناپذير مي باشد. اما اين نيست كه اگر فرزندي مادر نداشته باشد ضرورتا منتهي به بيماري يا مشكل دارشدن خواهد بود. بلكه جانشين مادر مثل مادربزرگ، پرستار، مادر [ناتني ]دوم اين نقش را به عهده گرفته و در رشد و تحول عاطفي - رواني كودك دخالت مي كند. هر چه ميزان اين ارتباط سالم تر و در سطح مطلوبتري باشد، طبيعتا رشد و تحول بچه از سلامت بالاتري برخوردار خواهد بود. سطح سالم اين رابطه حائز اهميت است نه ضرورتا بود يا نبود مادر. يعني اينكه مادري ممكن است از نظر زماني وقت كمتري به بچه اختصاص مي دهد، اما اين را با ايجاد رابطه عاطفي گرم و ايمني و حمايت بخش اما پركند، ممكن است مادري تمام وقت خود را اختصاص به فرزندش بدهد، اما ناتوان از برآورده ساختن نيازهاي عاطفي، رواني كودكش باشد. - 2 فقدان پدر در خانواده: محروميت كودك از پدر در خانواده علل مختلفي مانند طلاق يا مرگ دارد. در بررسيهاي به عمل آمده تفاوتهاي اساسي بين اين دو نوع حرمان مشاهده شده است: الف - احساس اتهام: زماني كه جدايي پدر از خانواده به دليل طلاق صورت گيرد، احساس اتهام و گناه متوجه مادر خانواده است. احساسي كه همچون زخم بهبود نايافته اي با هر اتفاق كوچكي دوباره تازه مي شود و مادر و فرزندان را فقدان مي آزارد پدر به علت مرگ تاسف بار است اما نه در حد تاثري كه در طلاق يا ترك خانواده مشاهده مي شود. اين تاثر ناشي از طلاق اغلب سازگاري طفل را در خانواده و جامعه كمرنگ تر مي سازد. ب: مشكلات اقتصادي: يكي ديگر از دلايل ناسازگاري بيشتر كودك در زمان طلاق وضعيت نابسامان اقتصادي مادر به شمار مي رود. طبق يافته هاي آماري بيوه ها عموما از سن بيشتري برخوردارند: كمتر %از 20 بيوه ها زير 35 سال هستند. در حالي %كه 55 زنان مطلقه يا ترك گفته شده از چنين شرايط سني برخوردار نيستند. به علاوه زنان بيوه نوعا از ارث و مزاياي معين اجتماعي برخوردارند، در حالي كه چنين شرايطي در مورد طلاق يا جدايي وجود ندارد. آثار سوء فقدان پدر ناشي از 3 عامل است: الف: فقدان نظارت و كنترل: مرگ والدين عموما هنگامي رخ مي دهد كه بچه ها از سن بيشتري برخوردارند و طلاق يا جدايي در مقايسه با آن هنگامي پيش مي آيد كه فرزندان سن كمتري دارند، پس مي توان گفت كه فقدان نظارت در مورد طلاق به مراتب شديدتر است، زيرا كودك به نظارت و كنترل بيشتري نيازمند است. ب: همانندسازي پسر با پدر: پدر فوت شده در تخيلات كودك تصوير مطلوبتري دارد تا پدري كه او را ترك كرده يا همسر را طلاق داده يعني پدر فوت شده بهتر و بيشتر مي تواند براي پسر بازمانده الگو قرار گيرد. ج: اغتشاش خانوادگي مقارن با ترك پدر: پيش از طلاق نظام خانواده در هم مي ريزد، اما معمولا عدم انتظامي قبل از مرگ پدر در خانواده روي نمي دهد، مگر در زمان بيماريهاي طولاني قبل از فوت. كودكان طلاق نسبت به پدر غايب خود يا ساير بزرگسالان مذكر احساس نفرت بيشتري دارند و حس شرم و خجلت بالاتري را نشان مي دهند. در هر حال نحوه برخورد مادر در هر دو حالت مي تواند به ميزان بسيار زيادي عوارض اين حرمانها را كاهش دهد. آثار فقدان پدر بر فرزند را در چند زمينه مورد بررسي قرار مي دهيم: الف: پيشرفت تحصيلي: ساترلند در 1930 بر اين حقيقت دست يافت كه بهره هوشي كودكان محروم از پدر كمتر از بهره هوشي اطفال خانواده هاي معمولي است. ساتن اسميت معتقد است: آثار سوء تحصيلي محروميت از پدر در پسران بيشتر از دختران نمايان مي شود. در اين كودكان دختران در مهارتهاي كلامي قوي و در مهارتهاي رياضي ضعيف هستند و در پسران عكس آن صادق است. همچنين اضطراب در اين اطفال افزايش يافته پيشرفت رياضي را تحت تاثير قرار مي دهد اينها اغلب توسط معلمان خود به عنوان شاگردان مساله دار ناميده مي شوند. مطالعه زندگينامه 699 نفر از بزرگسالان برجسته اجتماع به اين نتيجه منجر شده كه يتيمي و داغداري در دوره كودكي مشخصه بارزي از آنان بوده و بسياري از مشاهير و نوابغ تاريخ محروميت والدين در كودكي را تجربه كرده اند و نسبت كساني كه محروم از پدر بوده اند به كساني كه محروم از مادر بوده اند نسبت 2 به است. دو 1 پنجم دانشمندان شهير يكي از والدين خود را در دوران كودكي از دست داده اند. داده هاي آماري روانشناسي نشان مي دهد افراد محروم از پدر به طور معني داري خلاق تر از افراد واجد پدر هستند، ولي اين اشخاص به طور كلي امور را به طريقي غيراستاندارد و انحرافي مي نگرند، كمتر تابع آداب و رسوم هستند و جنبه هاي ابداع و اختراع در آنان بيشتر است، بويژه اگر از حيث اقتصادي وضع مساعدي نداشته باشند. ب: همانندسازي در نقش جنسي: نظريه اي است كه مي گويد: پسر واقعا به پدر نياز دارد موءلفين اين تفكر برآنند كه غيبت پدر مانع آن است كه پسر بتواند به طور مناسب تحولات رواني خود را پشت سر بگذارد، در حالي كه اين امر در مورد دختران صادق نيست. آنان بر اين باورند كه آثار ناسالم محروميت از پدر بر روي نقش جنسي تا سنين نوجواني آشكار نمي شود، همچنين عدم حضور پدر در سنين خردسالي موجب تاثير عميق و مستقيم تر بر رفتارهاي بعدي شده و پسران اين خانواده ها وابستگي هايي در رفتارهاي خود نشان مي دهند كه به عنوان رفتاري زنانه تفسير شده است. از سويي اغلب اين پسران به نحو جبراني و افراطي از خود رفتارهاي مردانه نشان مي دهند، تا بدين نحو فقدان پدر در سنين كوچكي را جبران كنند. مور و همكارش ( ) 1963 اظهار كردند: پسران و دختران هر دو ابتدا با مادر همانندسازي مي كنند ولي پسران وقتي به حدود 4 سالگي مي رسند در جريان انتقال از همانندسازي با مادر به همانندسازي با پدر قرار مي گيرند. پسرهاي 4 ساله تصوير پدر و مادر هر دو را مهم تلقي مي كنند اما در 6 سالگي متمايلند كه بيشتر پدر را در تخيلات خود مورد توجه قرار دهند. يكي ديگر از ويژگيهاي كودكان محروم از پدر وجود نوعي تصوير منفي از خويشتن در اين اطفال است. اين تصوير بخصوص در پسران به شكل پررنگ تري قابل مشاهده است. در آخر بايد گفت فقدان، منطق تحول آدمي است، او همواره با از دست دادن به دست مي آورد و اين پروسه منطقي از هنگام پاي نهادن بر خاك تا لحظه پاي گرفتن از آن پيوسته با آدمي همراه است. نوزاد نخست تن مادر را از دست مي دهد، اين اولين فقدان دردناكي است كه او بايد تجربه كند، اما او با از دست دادن رحم، گوش و چشم و عقل خويش را به كف مي آورد. فقدان بعدي جدايي هاي كوتاه مدت از مادر است، با اين فقدان طفل قدرت خيال را به كف مي آورد و با اين تنديس خيال مادر را در خويش بازآفريني مي كند. در مرحله بعد فقدان سينه مادر، سينه هاي انباشته طبيعت و بهره هاي بيكران آن را به او هديه مي كند. در مرحله نوجواني حمايت رواني والدين را نيز از دست مي دهد و تنهايي دردناك نوجواني را تجربه مي كند. پس استقلال خويش را به كف مي آورد. جداي از اينها هزاران رنگ و صورت ديگر از فراق ها را لمس مي كند، همچون مال و جمال كانرا به شبي برند و اينرا به تبي و در گام آخر مرگ تن را نيز بايد تجربه كند و اگر فقدانهاي گذشته برايش مجال روئيدن و باليدن بوده، اين فقدان را نيز با نشاط پشت سرمي گذارد و اگر آنها را داغ حرمان دانسته، از اين فقدان نيز مي گريزد و مرگ او جان كندن است، در حالي كه انسان با از دست دادن تن به لقا دست مي يازد. فقدان والدين به كودك فرصتي براي روئيدن ظرفيتهاي تازه، به دوش كشيدن مسئوليتهاي بيشتر و تحقق قابليت هاي نهفته را عطا مي كند. عقيله سلطانپور