Hamshahri corpus document

DOC ID : H-790226-48162S1

Date of Document: 2000-05-15

قطار خالي سياست... نگاهي بر جايگاه سياست در رمان هاي سيمين دانشور به بهانه هفتاد و نهمين سالروز تولد نويسنده در سالروز تولد سيمين دانشور، هيچ موضوعي را جالبتر از بررسي جايگاه سياست در آثار او نيافتم. نه به اين خاطر كه سياست، بحث داغي است و اين روزها همه قلم ها به آن سو مي رود و چشم ها به آن مدينه فاضله خيره مانده است، بلكه به اين خاطر كه با نگاهي بر جايگاه سياست درآثار سيمين دانشور، به ياد بياوريم كه اولا سياسي نويسي و وارد كردن سياست به حوزه ادبيات، خود كار ظريف و دشواري است و ثانيا اينكه بياموزيم ادبيات، برده سياست نيست بلكه اين معادله برعكس است و سياست در خدمت ادبيات است. هر چند در سنجش آثار هنري هم خيلي زود معلوم مي شود هميشه برگ برنده در دست كسي است كه به جاي آنكه ادبيات را به دربار اين و آن بكشاند، درباريان را به بارگاه ادبيات مي برد. سيمين دانشور نويسنده اي است كه به عنوان يك رمان نويس و داستان پرداز شهرت دارد. بنابراين اگر او از سياست سخن مي گويد به مقتضاي آن است كه رمان مي نويسد. در تعريف رمان مي خوانيم: رمان، داستاني طولاني است كه براساس تقليدي نزديك به واقعيت ازآدمي و عادات و حالات بشري نوشته شده باشد و به نحوي از نحوها شالوده جامعه را در خود منعكس كند ( ) 1 پس اگر سيمين دانشور به مقوله سياست وارد مي شود و مثلا در سووشون مبناي داستان را بر نفوذ انگليسي ها در منطقه فارس مي گذارد و قهرمانانش را به شكلي به آن ماجرا مربوط مي كند; يا در جزيره سرگرداني جريان هاي سياسي - روشنفكري ايران را مرور مي كند همگي با اين هدف است كه قهرمانانش را همراه با اجتماعي كه در آن زيسته اند تصوير كند نه آنكه برشي مطلق از سياست داشته باشد. به همين خاطر در اين گفتار هم نمي شود ديدگاههاي سياسي نويسنده اي كه سياست را در كنار اجزا و عناصر ديگر داستاني اش (و البته به عنوان عنصري ضروري ) به كار مي برد، تحليل كرد. درست مثل اين است كه بخواهيم تولستوي را به دليل آنكه در جنگ و صلح از جنگ روسها در برابر ناپلئون سخن مي گويد به رشته نقد بكشيم و به جرياني سياسي مربوط كنيم يا ويكتورهوگو را به دليل آنكه در بخشي از رمان بينوايان به شورش دانشجويان پاريس مي پردازد از زاويه سياست بررسي كنيم! در نتيجه اين مقاله قصد ندارد درباره نويسنده اي كه خودش نيز معتقد است: سياست گذرا است و آنچه كه احتمالا مي ماند هنر است تحليلي غير منصفانه و يك جانبه داشته باشد. اما باز چرا چنين موضوعي يعني جايگاه سياست در آثار سيمين دانشور؟ مساله اين جاست كه سيمين دانشور، با اينكه معتقد است سياست گذراست و با اينكه در تمام مراحل زندگيش، به اين عقيده پايبند بوده است طوري كه به قول خودش با بسياري از دوستان سياسي جلال آشنا بوده اما عضو حزب آنها نشده ( )... 2 و با اينكه سيمين، در سالهاي پس از انقلاب به ندرت با نشريات گفت وگو كرده است و از بين روشنفكران ناپيداترين آنها بوده و در انزوايي مخصوص به سر برده است... اما حضور او به عنوان نويسنده اي صاحبنظر كه فقط به ضبط وقايع سياسي اكتفا نكرده بلكه درباره سياست، عقيده اي مستقل دارد در ادبيات ايران بسيار محسوس است. اين ديدگاه مستقل سياسي هم تنها به اين دليل به دست آمده است كه سيمين هرگز به دنبال جنبه سرگرم كننده، شهرت ساز و پرهياهوي سياست نبوده و در واقع سياستي از آن نوع را كه سهراب به آن لقب قطار خالي سياست ( ) 3 مي دهد خواستار نبوده است. بلكه آنچه كه سيمين را به سياست مربوط مي كند; جنبه هاي انساني است. نياز به تكرار نيست كه سيمين، نويسنده اي اخلاق گراست. او چه در گفتارهايي كه از زبان اين و آن يا خودش در كتابهايش نقل مي كند; گفتارهايي از اين نوع: آيا روزگاري فرا مي رسد كه دروغ از ساحت زمين برچيده شود و گفتارها همه نيك شوند با پندارها و كردارها و چه در شخصيت هاي داستاني اش; شخصيت هايي كه اكثرا جاذبه اي انقلابي دارند و به دنبال عدالت هستند; مدام از اخلاق سخن مي گويد و بر جنبه هاي اخلاقي و اهداف اخلاقي مبارزه ها تاكيد مي كند. مثلا در سووشون; يوسف اخلاق گرايي است كه با اينكه از طبقه اغنياست اما سنگ رعيت را به سينه مي زند و آن قدر به مبارزه اش ادامه مي دهد تا در اين راه كشته مي شود. يا در جزيره سرگرداني سليم، و مراد هر كدام به دليل اخلاقي به سراغ سياست مي روند. سليم، مذهب را در سياست مي جويد و مراد - كه احتمالا نمادي از روشنفكر سركوب شده است - به اين خاطر سياست را انتخاب مي كند كه داد محرومان را بستاند و به قول خودش از آن طبقه ابله طبقه، بورژواي مصرف كننده بيرون بيايد. پس اخلاق يكي، از موارد مورد تاكيد نويسنده است كه او را هم به دنبال يوسف و سليم و مراد به سوي سياست سوق مي دهد. از طرف ديگر سيمين، در عين آنكه در آثارش از حوادث واقعي جامعه بهره مي گيرد، نويسنده اي رمانتيك است و همان طور كه به صراحت مي گويد: تكامل هر هنري، وقتي است كه به شعر نزديك شود با، جديت به اين شاعرانه ديدن جهان پايبند است. همين نوع نگاه كه در آثار او در كوچكترين عناصر طبيعت و حالات شخصيت ها ريز مي شود از چكه چكه هاي آب تا حركت هاي پلك و نگاه... زمينه اي است كه باز نويسنده را به حيطه مسائلي چون دلسوزي براي محرومان ولعن استثماركنندگان مي كشاند و به دنبال آن پاي سياست را به ميدان مي آورد. يكي ديگر از نكته هايي كه درباره زمينه هاي سياسي آثار سيمين دانشور به چشم مي خورد; مبناي فرهنگي بحث هاي اوست. در سووشون يوسف، روشنفكري است كه غصه رعيت را دارد و به عبارتي غصه جامعه را دارد; او تنهاست و ظاهرا تنها اوست كه نگران مردم است. همين تكروي او نشان از مبارزه اي انفرادي دارد، مبارزه اي كه در بازي هاي سياسي نمي گنجد. مرگ يوسف هم كه با يك مراسم سنتي درباره سوگ سياوش و گيسوبران همراه مي شود باز كنايه به اين مساله است كه مبارزه يوسف با تاريخ و ريشه هاي اين سرزمين پيوند خورده است. سليم هم در جزيره سرگرداني روشنفكري است كه به خاطر پس زمينه هاي مذهبي اش بيشتر به توده مردم فكر مي كند. هستي، چون در آستانه يك انتخاب قراردارد، مدام سليم و مراد را با يكديگر مقايسه مي كند و در نهايت به اين نتيجه مي رسد كه سليم، موجه تر است، چون به دليل تعلق خاطر به ريشه ها و توده مردم; مثل مراد آسيبپذير نيست و قوي تر مي نمايد. بنابراين، در همه اين بحث هاي سياسي، يك علاقه بومي و منطقه اي به چشم مي خورد. نتيجه كلي كه مي شود گرفت اين است كه سيمين، اگر هم ازسياست حرفي مي زند; يكي به خاطر شرايط اجتماعي بوده كه در آن زيسته است و ديگري - همان طور كه اشاره شد - از تعهد اخلاقي، احساسي و بالاخره گرايش بومي او ناشي شده است. اما سيمين دانشور، سالها پس از موفقيت چشمگير سووشون، جزيره سرگرداني را منتشر مي كند كه اين كتاب در واقع، كامل كننده ديدگاه سياسي او يا ديدگاه كلي او نسبت به سياست است. اين كتاب كه بيشتر يك حديث نفس است و از طريق آن به راحتي مي توان به محيط فكري نويسنده دست يافت; كار را يكسويه مي كند و ثابت مي كند كه سيمين نگاه ويژه اي نسبت به سياست دارد. اين نگاه ويژه را، مي شود در چشمان استادي به نام سيمين دانشور ديد كه در اكثر محافل روشنفكري حضور فعالي دارد و پيوند او با جريان هاي سياسي روز ريشه دار است اما در نهايت خودش دچار تبداغ سياست نمي شود! با اين همه، سيمين، پيش از آنكه اجازه دهد خواننده تصوير يك محافظه كار را از او در ذهن بياورد، از طريق بيان طنزش نشان مي دهد كه در واقع نگاه او به سياست فراتر از اين حرفها و نگاهي از موضع بالا و برتر است. اين استاد دانشگاه، در جزيره سرگرداني درست مثل يك فيلسوف عمل او مي كند به تلاشهاي متعهدانه گروههاي سياسي ارج مي نهد و تا آنجا پيش مي رود كه حتي به خانواده زندانيان سياسي كمك مالي مي كند اما در نهايت خودش، اين راه را براي زندگي كافي و كامل نمي بيند: من به حرف آخر دكتر شريعتي معتقدم كه مي گفت: آزادي - برابري - عرفان و به خاطر همين است كه حرف آخر سيمين هم، سووشون در يك شرح شاعرانه تمثيلي و در جزيره سرگرداني در جمله هايي عاشقانه خلاصه مي شود. گو اينكه، نويسنده به اين نتيجه رسيده است كه حرف آخر هر چيزي بايد عشق و اميد باشد: سيمين دلش مي خواهد در حال نوشتن يك داستان عاشقانه پر از شادي و اميد بميرد. مساله ديگري كه در حركت سيمين دانشور از سووشون به جزيره سرگرداني مي شود يافت اين است كه سيمين، در طول زمان هنرمندتر شده است. اگر سووشون، با جمله هايي تمثيلي كه به هر حال رگه هايي انقلابي دارند تمام مي شود و از طريق رويش درختان جديد نويد انقلابي موعودرا مي دهد ( ) 4 جزيره سرگرداني چنين نيست بلكه صرفا درباره عشق است. پس سيمين عارف تر شده است. بالاخره اينكه او در اين كتاب، به سياق عرفاي فرقه ملامتيه حتي دوست دارد ملامت شود و ساكت مي نشيند تا مثلا امثال توران جان هر چه دلشان مي خواهد پشت سر او حرف بزنند. بنابراين دوست دارد تكفيرش كنند. پس سرانجام سيمين، عرفان را مقصد آخر مي داند و مثل هستي همه، آن جنجال هاي سياسي، به اين در و آن در زدن ها و بحث هاي داغ ماركسيسم و مدرنيته، امپرياليسم و ارتجاع را براي اهلش مي گذارد و طرف عشق را مي گيرد حتي اگر در اين راه سرزنشي هم باشد. منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن منم كه ديده نيالوده ام به بد ديدن وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم كه درطريقت ما كافريست رنجيدن ميترا لبافي منابع: ) 1 ويليام هزليت نقل از ادبيات داستاني جمال ميرصادقي ) 2 مجله زنان - شماره 29 ) 3 من قطاري ديدم كه سياست مي برد و چه خالي مي رفت سهراب سپهري، هشت كتاب ) 4 گريه نكن در خواهرم خانه ات درختي خواهد روئيد و درختهايي در شهرت و بسيار درختان در سرزمينت و باد پيغام هر درختي را به درختان ديگر خواهد رسانيد و درختها از باد خواهند پرسيد: در راه كه مي آمدي سحر را؟ نديدي