Hamshahri corpus document

DOC ID : H-790225-48149S3

Date of Document: 2000-05-14

زني كه هر روز راس ساعت 6 صبح مي آمد! حلقه گمشده اي در ميان آثار ماركز اشاره; زني كه هرروز راس ساعت 6 صبح مي آمد! مجموعه داستانهايي است از گابريل گارسيا ماركز (برنده جايزه ادبي نوبل در سال ) 1982 كه به تازگي از سوي انتشارات شيرين و با ترجمه نيكتا تيموري، برگردان فارسي آن منتشر شده است. آنچه در پي مي آيد نگاهي است كوتاه به اين مجموعه داستان كه به عنوان يك حلقه گمشده در ميان آثار ماركز، مورد بررسي قرار گرفته است. سال: 1947 هنگامي كه گابريل گارسياماركز براي تحصيل در رشته حقوق وارد دانشگاه دولتي بوگوتا شد، هنوز در زندگي، به شعر بيش از همه چيز علاقه داشت. علاقه اش نسبت به رمان روزي، زاده شد كه كتاب مسخ اثر فرانتس كافكا را خواند. امروزه، خاطره روزي را به ياد دارد كه با اين كتاب - كه از يكي از دوستان قرض گرفته بود - به پانسيون شبانه روزي برگشت. كت و كفش هايش را درآورد; دراز كشيد، كتاب را باز كرد و چنين خواند: - همين كه گريگوري سامسا از خواب آشفته اي پريد، در رختخواب خود، به حشره تمام عيار عجيبي مبدل شده بود. گابريل،، لرزان كتاب را بست و با خود گفت: - خداوندا; پس ممكن است انسان چنين كاري بكند! . روز بعد، اولين داستان كوتاهش را تحت عنوان سومين ] [تسليم به نوشت تحصيلات، ديگر علاقه نداشت. مي دانست كه از اين پس، او به جاي وكيل، يك نويسنده خواهد شد! *** سال 1981 ميلادي; انتشارات سود امريكانا شاهكار ديگري از گابريل گارسياماركز را تحت عنوان چشمان آبي رنگ سگ منتشر مي سازد كه شامل يازده داستان كوتاه است و بين سال هاي 1947 الي 1980 ميلادي نگاشته شده اند. اثر با استقبال بي نظيري مواجه مي شود وسال بعد، جايزه ادبي نوبل، به گارسيا ماركز تعلق مي يابد. مدير انتشارات سود امريكانا - بزرگترين ناشر كتابهاي ادبي در امريكاي لاتين - در اين باره مي گويد: همه بر اين باورند كه دليل اعطاي جايزه ادبي نوبل به ماركز، به خاطر نوشتن كتاب صدسال تنهايي بوده است. درحالي كه اين اثر - همين كتاب - ساختاري قوي دارد! . *** سال 2000 /ميلادي زمستان: اين 1378 اثر پس از يك سال و نيم تلاش، با ترجمه اي خوب، در ايران تحت عنوان زني كه هر روز راس ساعت 6 صبح مي آمد منتشر گرديد! . در طول يازدهمين نمايشگاه بين المللي كتاب تهران - ارديبهشت - 1376 از ترجمه اين كتاب مطلع شدم. طي نشستي كه با ناشر آن داشتيم، پروژه فوق مطرح و بنده به عنوان يكي از مخالفان، اعلام كردم: ترجمه چندين كتاب به زبان فارسي، از محالات است و چنان كه مترجمي - به تنهايي - قصد برگردان آنها را داشته باشد، خيانت در حق نويسندگان آثار يادشده است. از جمله اوليس، جيمز جويس و همين كتاب ياد شده! . و در طول نشست هاي بعدي، چنين نتيجه گيري شد كه ملاك ترجمه، نسخه اسپانيايي بوده و همزمان نيز، متن با چندين زبان ديگر، ازجمله انگليسي و فرانسه تطبيق /نهايي قياسي داده شود. نشست هاي پيرامون اين ترجمه و برگردان ساير آثار ماركز، همچنان ادامه يافت و تطبيق با متن انگليسي اثر را بنده و يكي از دوستان عهده دار شديم. اين تطبيق قياسي، نتايجي تعجب برانگيز داشت: - متن اسپانيولي، با دو ترجمه انگليسي برابري نمي كرد! . تطبيق قياسي در ساير زبان ها نيز نتيجه اي مشابه داشت، ولي هر كدام از كنترل ها، برخي از نكات گنگ نسخه اصلي را واضح تر مي ساخت. در مورد متون انگليسي كه توسط آقايان گريگوري راباسا و اديت گروسمن ترجمه و منتشر شده بود، اين نتيجه حاصل شد كه: هر دو مترجم يادشده، ازشيوه ترجمه آزاد سود جسته و نكات گنگ را با اصطلاحات مشابه انگليسي پر كرده اند! . البته شايان ذكر است كه پيش از اين كتاب نيز، در ترجمه صد سال تنهايي با برگردان مهندس محمدرضا راه ور، بنده عهده دار كنترل ترجمه از روي برگردان گريگوري راباسا بوده و برخلاف تمجيد گارسيا ماركز از ايشان به اين نتيجه رسيده بوديم كه مترجم انگليسي يادشده، در متن انگليسي، بيراهه رفته و شايد دليل تمجيد موءلف از آن مترجم، فروش فوق العاده آن، در ممالك انگليسي زبان بوده است كه سودي سرشار را عايد موءلف كرد. *** اواخر پاييز سال 1376 كار تطبيق قياسي متن ترجمه شده مترجم محترم، از روي برگردان هاي انگليسي به اتمام رسيد و ديگر از سرنوشت پروژه فوق، خبر چنداني نداشتم. هرگاه كه برحسب تصادف، ناشر يادشده را مي ديدم و از انتشار اثر جويا مي شدم، تنها به ذكر اين نكته بسنده مي كردند كه: كماكان، خانم تيموري، در حين ترجمه، كنترل و پاكنويس نهايي كار هستند. حقيقتش، اميد چنداني به انتشار اين اثر نداشتم و چنين به ذهنم مي رسيد كه اين اثر نيز، همچون بسياري از كتابهاي خوبي كه هرگز به مرحله چاپ نرسيدند، در مرحله تطبيق نهايي و حروفچيني باقي خواهدماند. سرانجام، چندي پيش، كتاب زني كه هر روز، راس ساعت 6 صبح مي آمد! به بازار كتاب عرضه شد و استقبال از آن، به حدي بود كه چاپ دوم اثر نيز به زودي در اختيار علاقه مندان قرار خواهد گرفت. *** اين كتاب شامل يازده داستان كوتاه - و تا حدودي مرتبط با هم - است كه برخلاف ساير آثار ماركز به، شدت تحت تاثير مسخ كافكا قرار دارند. زني كه هر روز راس ساعت 6 صبح مي آمد: ماجراي زني ره گم كرده كه به خاطر مورد تحقير قرار گرفتن، مرتكب قتلي مي شود و از يك صاحب رستوران كمك مي خواهد. ايوا درون گربه خويش: دختركي زيبا كه زيبايي را چون عذابي شديد دانسته و مرگ را با ديد ديگري مي نگرد. بي شك شخصي اين گل هاي سرخ را پر پر كرده است: نمايشگر فضاي امريكاي لاتين و فقر مردمان آن. آن روي ديگر مرگ: فلسفه مرگ و زندگي را در ديدگاهي چون كافكا نگريستن. گفتگو با آينه: يكي از زيباترين نوشته هاي ماركز كه، در آن، سعي دارد زمان را به سخره گيرد. چشمان آبي رنگ سگ: عنواني كه ماركز براي اين مجموعه برگزيده و آن را بهترين قصه مجموعه مي داند; حكايتي ميان خواب و بيداري. لك لك ها در نيمه شب: تركيبي از وهم و جنون در زندگي واقعي. نابساماني هاي سه احمق: هر آن كس كه پير شدن را نپذپرد و قدر انسان هاي پير را نداند، از ديد ماركز احمق ناميده مي شود. مشكلات ايزابل در زير باران هاي ماركوندو: نماي ديگري از فضاي ماكوندو; سرزمين خيالي ماركز، كه صد سال تنهايي در آن به وقوع پيوسته است، نمايي توام با باران هاي بي وقفه. سومين تسليم: راوي فرق بين زيستن و مردن. نابو، مردي سياه كه فرشته ها را در انتظار نگه داشت: سياهان نيز مي توانند عاشق شوند! *** از ويژگي هاي زيباي اين كتاب، مي توان به سرآغاز آن اشاره داشت كه با مطلبي تحت عنوان گاهشمار زندگي ماركز منتشر شده است. مترجم، زندگاني اين نويسنده شهير را از بدو تولد تا سال - 1999 به انضمام فهرست كامل آثار منتشره - به تحرير كشيده و در خاتمه مي گويد: - اينك، گابريل گارسيا ماركز، به سن هفتاد و سه سالگي در شهر ي نيومكزيكو مكزيك با همسر و دو فرزندش زندگي مي كند. در حال حاضر، وي مبتلا به بيماري سرطان بوده و تحت مراقبت هاي ويژه قرار از دارد چندي پيش، وي رسما به عنوان بزرگ ترين مرد كلمبيا و مرد سال 1999 امريكاي لاتين شناخته شده است. دكتر آرش حجازي