Hamshahri corpus document

DOC ID : H-790221-48113S4

Date of Document: 2000-05-10

با پدر بزرگها و مادر بزرگها وقتي به گذشته نگاه مي كنم، دوران طلايي زندگي با مادر بزرگ به يادم مي آيد. دوران امنيت آغوش او، محبت و ايثار او. با او زندگي كردم و از او محبت، عشق، ايمان و... آموختم. مادر بزرگ در يك خانواده بزرگ، رشد كرده بود. دوران كودكيش را با بچه هاي عمو و عمه، خاله ودايي گذرانده بود. خانواده آنها در يك خانه بزرگ، در كنار مادر و پدر بزرگ و عموها و عمه مادر بزرگ با صفا و صميميت زندگي مي كردند. وقتي مادر بزرگ از آن دوران سخن مي گفت چهره اش مانند گلها مي شكفت از مكتب رفتن ها و حافظ خواندن ها مي گفت. از حوض بزرگ وسط حياط، آب انبار و سمنوپزان شب عيد و عيدي لاي قرآن حرفها داشت. من اولين نوه مادر بزرگ بودم و طبعا خيلي عزيز. يادمه از اول بچگي يعني از چهار و پنج سالگي خيلي شيطان بودم و به قولي از ديوار راست بالا مي رفتم. يك روز كه لب حوض بزرگ نشسته بودم خم شدم تا عكس خودم را توي آب ببينم. اين حركت سبب وحشت مادر شد. بي اختيار فرياد زد: خم نشو. من با شتاب خواستم بلند شوم كه از پشت به زمين خوردم و سرم شكست. تا رساندن من به دكتر، مادر بزرگ دستمال سفيد و تميز خودش را به سرم بست. خون زيادي از من رفته بود و دستمال مادر بزرگ غرق خون شده بود. دكتر كمي دير رسيد. سرم را بخيه درد زد شديدي حس مي كردم. گريه كنان به دامن مادر بزرگ پناه بردم. او نوازشم كرد و گفت: خيلي دردت اومد! آره. عيب نداره عزيزم، چند روز ديگه يادت مي ره و سرت خوب ميشه. اونوقت مي توني بري بازي. اما يادت باشه كه زندگي پستي و بلندي داره، زمين خوردن داره. يادت باشه هر وقت زمين خوردي، دستت را به زانوي خودت بگير و بلند شو. امروز من اشك هاي ترا پاك مي كنم، اما وقتي بزرگ شدي شايد كسي دور و برت نباشه كه بلندت كنه و اشكهايت را پاك كنه. هنوز حرف مادر بزرگ توي گوشم زنگ بعدها مي زنه در كوران زندگي فهميدم مادر بزرگ به زباني ساده چه مي خواست به من بگويد. حالا سالها از مرگ مادر بزرگ مي گذرد و من وقتي به حرفهايش فكر مي كنم، مي بينم هر كلام او درس بزرگي بود. اول كسي كه به من حافظ را شناسانده او بود. من صبوري و متانت را از او آموختم و ياد گرفتم كه همه را دوست داشته باشم. آموختم كه از زيباترين كلمات براي صحبت كردن استفاده ياد كنم گرفتم در برابر سختي ها باز هم لبخند بزنم، خونسردي خودم را حفظ كنم تا بتوانم از شرايط اطرافم بهترين استفاده را كرده و آن را به حال خوب بدل كنم. همه مي دانيم كه كودكي سني است كه ما اكثر آموخته هاي خود را در اين دوره فرا مي گيريم. بچه ها يعني نسل كنوني به دليل مشغله پدر و مادر در سنين كودكي به مهدكودك سپرده مي شوند و آنجا مربي يا مربياني كه هم سن و سال مادر هستند، به آنها آموزش مي دهند، كودك شعر ياد مي گيرد، نحوه قاشق و چنگال بدست گرفتن، لباس پوشيدن و... را مي آموزد اما همزمان از موهبت آموختن دانسته هاي مادر بزرگ محروم مي شوند. چه خوب مي شد كه توي هر مهدكودكي، چندمادر بزرگ هم بود تا براي بچه ها قصه بگه، خاطراتش را تعريف كنه و خيلي كارهاي ديگر. بچه هاي امروزي به دليل بزرگ شدن با همسالان، خصوصيت ويژه اي كسب مي كنند. بطور مثال سر اسباببازي دعوايشان مي شود و چون هنوز نمي دانند مالكيت چيست، بخشش را هم نمي توانند درك كنند و بياموزند، در صورتي كه اگر در كنار الگوي رفتاري همسالانش رفتار مادر بزرگ را هم ببيند كه به راحتي هرچيزي را كه در دست دارد و مال خودش است، به ديگري هديه مي كند. آن وقت با ديد كودكانه خود مي تواند تفاوت بين اين دو رفتار را درك كند. اغلب پدر و مادرها، بخصوص مادرها به علت درگيري هاي شغلي و ساير مسائل اقتصادي و اجتماعي، زماني به خانه خود مي رسند كه خسته وكوفته و بي حوصله مي خواهند كارهاي خانه را انجام دهند. اين زمان كودك مشتاق است در كنار پدر و مادر باشد، با خوشحالي به آشپزخانه مي رود، اما مادر با بي حوصلگي فرياد مي زند: نيا لباسهايت كثيف مي شود. در صورتي كه مادر بزرگ به من اجازه مي داد با حفظ فاصله، در كنارش بايستم. بعضي اوقات زيرانداز كوچكي برايم پهن مي كرد تا خسته نشوم. وقتي مي پرسيدم چه مي كني، با حوصله برايم توضيح مي داد. مادر بزرگ شايد در جوانيش با پدر با بي حوصلگي هم صحبت كرده، اما پا به سن گذاشتن او را صبور كرده بود. يادم مي آيد يك روز براي خريدن يك عروسك خيلي گريه كردم و مادر بزرگ با حوصله با تكه پارچه ها و كمي پنبه و كاموا يك عروسك قشنگ براي من درست كرد و به من ياد داد كه چطور براي عروسكم دامن بدوزم. من اولين درس خياطي را هم از مادر بزرگ گرفتم. همسرم هم در صحبت هايش هميشه مي گويد كه علاقه به نجاري و كارهاي ظريف چوبي را ازپدر بزرگش يادگرفته است. پدر بزرگ و مادر بزرگ ها پس از پدر و مادر اولين معلمين عشق و ايثار هستند. عشق بي قيد و شرط و محبتي بيكران و پاك. آنها انسان هايي هستند معمولي اما عشق به آنها قدرت فوق العاده اي بخشيده كه به راحتي همه كمي ها و كاستي ها را به عشق فرزندان و نوه ها تحمل مي كنند. آنها در واقع هويت، شخصيت و اصالت وجودي نسل بعد از خود هستند. پدرم با افتخار از آهنگري پدر بزرگش تعريف مي كرد و به پسرم مي گفت كه چطور يك نعل كوچك را خودش براي سرد شدن درون آب انداخته و تا مدتها به ساير همسالانش فخر مي فروخته كه من ديگر مرد پسرم شدم هنوز هم خاطرات پدر بزرگ را در ذهن دارد. يكبار كه وسايلش را جمع آوري كردم، در بين كتابهايش دفتر كوچكي ديدم كه روي آن نوشته بود، خاطرات پدر بزرگ و مادر بزرگ از: معصومه پيروزبخت