Hamshahri corpus document

DOC ID : H-790220-48107S6

Date of Document: 2000-05-09

چشم انداز آموزه اي از ماجراي انقراض نسل ببر مازندران هيچكدام از جست وجوهاي اين چند ماه روشناي اميدي را در پي نداشت و اكنون به يقين پذيرفته ايم كه نسل ببر مازندران منقرض شده است و ديگر هرگز غريو رعدآساي او در فلات ايران طنين نخواهد انداخت. اعلام خبر انقراض قطعي نسل ببر مازندران، البته براي تمامي دغدغه مندان طبيعت ايران، بس غمناك است. ببر مازندران، آميزه زيبايي بود و قدرت. با حضورش در هر چشم انداز، انگار نسيم هم از حركت باز مي ايستاد، آنچنان مقتدر و پر هيبت بود. در سرتاسر كره زمين هيچ ذي حيات گوشتخواري به بزرگي پيكر و قدرت درندگي او نبود. در نبردي روياروي قطعا پلنگ آمازون، شيرآساهي، ببر سيبري و يوزپلنگ نوادا نيز تسليم او مي شدند. اما افسوس كه عادت به زيستن در مناطق دوردست و بكر عرصه حيات را آنچنان بر او تنگ كرد كه سرانجام هم ناچار به ترك آن شد. ببر مازندران هرگز ورود هيچ رقيب ديگري را به عرصه خويش خوش نمي داشت. اين عرصه را نيز هميشه وسيع و پهناور مي خواست. اما به تدريج زمانه ديگر شد. راه كوره ها از دل دوردست ترين كوهستانها هم گذشتند، مساكن آدمي، كشتزارها و حتي با ايجاد مناطق حفاظت شده طبيعي رقيبان كوچكتري همچون پلنگ و گرگ، رو به فزوني گذاشتند. ببر تا توانست جنگيد و مهاجمان را به پس اما راند رقيبان بي اعتنا به سرنوشت دشمنان پيشين ببر متكثر مي شدند. سرانجام، ببر مازندران دريافت نبرد بي فايده است. جدال را فرو گذاشت و تسليم نيستي شد. زيست شناسان مي گويند عامل اصلي انقراض ببر مازندران اين بود كه نسل آخر اين گونه بي نظير طبيعت ايران، به دليل نارضايتي از تغييرات محيط حتي از زادوولد خودداري كرده و آگاهانه پا به دام مرگ اينان نهاد مي گويند ببر در اقتدار و زيبايي بي مانند بود، اما توان انطباق با شرايط جديد را نداشت. ببر مي توانست با نعره خود دره اي را در هراس مرگ فرو ببرد اما با اندك تغييري در سيماي همان دره، به موجودي گيج و سردرگم تبديل مي شد. همچنين ببر نخواست بپذيرد كه ديگر دوره سلطه در امپراطوري هاي وسيع، و به دور از چشم اغيار و رقيبان گذشته است، و مي بايست زندگي در كنار ديگران را بپذيرد، همچنانكه پلنگ البرز پذيرفت و ماند. دريغ كه عدم انطباق با شرايط زمانه، زياده خواهي و انحصارطلبي، سرانجام باعث انقراض نسل ببر ايراني شد، كه روزگاري زورمندترين بود و دست نيافتني. ناصر كرمي