Hamshahri corpus document

DOC ID : H-790215-48050S2

Date of Document: 2000-05-04

با بچه هاي كانون اصلاح و تربيت از ماست كه برماست وقتي مي آيد لبخندي بر لب دارد. وقتي مي نشيند و مي فهمد كه بايد او صحبت كند و ما بشنويم لبخند به سرعت از لبش مي پرد، مي نشيند و دستها را روي ميز در هم گره مي كند. - سال نو مبارك. خنده قشنگي دارد: چه؟ مباركي من كه اينجا بودم. مي پرسم: مگر اينجا خوش؟ نگذشت - نه. مگر در زندان هم خوش؟ مي گذرد! - به هر حال، فعلا كه اينجايي. فكر نمي كني نبايد زياد سخت؟ بگيري شانه بالا مي اندازد. بعد مي پرسد: شما براي چه مي خواهيد؟ بدانيد چه چيز برايتان جالب؟ است شما كه هرچه مي خواهيد مي نويسيد و حتي واقعيت ها را هم مطرح نمي كنيد، شما كه فقط برايتان مهم است كه تيراژ روزنامه تان بالا برود و يا اسم خودتان معروف بشود، پس چرا ديگر سوءال؟ مي كنيد بنويسيد ديگر! برايش توضيح مي دهم كه: نه من و نه روزنامه، نيازي به اين تبليغات نداريم. فقط قصدمان طرح مشكلات بخشي از نوجوانان جامعه است و... مي پرد توي حرفم: كه چه؟ بشود ادامه مي دهم: كه مسئولي، بزرگي در جايي بخواند و بداند كه بايد كاري بخشي كرد كه نبايد به فراموشي سپرده شود و يا حتي ناديده گرفته شود. اصلا حاضر نيست حرفي حتي بزند مي گويد اسمي كه مرا با آن خطاب مي كنيد اسم واقعيم نيست. اسمي است كه روزنامه نگارها با آن شهرتي كاذب برايم درست كردند. دست به سينه روبه رويم نشسته. سرش را پايين انداخته، جوري كه فقط ابروهاي پهنش ديده مي شود. سرش را بالا مي گيرد: برخي روزنامه ها باعث شدند لطمه هاي جبران ناپذيري به من بخورد. چشمانش خيلي درشت است. پشت لبش كركهاي جواني در حال روييدن است. لبهايش را محكم روي هم مي فشرد. گويي تاكيدي است بر سكوتي كه كرده و با كمال تاسف بايد بگويم با تمام كلنجاري كه مي روم، به اعتماد نمي رسيم. ارتباطي برقرار فقط نمي شود يك جمله تكراري را تكرار مي كند: با خبرنگارها حرف نمي زنم. هرچه توضيح مي دهم فايده اي هيچ ندارد حرفي را جدي نمي گيرد، ريشه ماجرا فقط در بي اعتمادي ايست كه برخي آفريده اند. فردي كه به عنوان متهم در كانون به سر مي برد به عنوان محكوم معرفي شده. فردي كه هنوز حكم محكوميتي را از هيچ قاضي و دادگاهي نگرفته با قلم هاي ما، پيشاپيش محكوم شده. نوجواني كه بايد در اين جامعه زندگي كند از قبل محكوم است، حتي اگر تبرئه شود باز هم به سختي قادر است برخي پيشداوري ها را از بين ببرد و مددجويي كه با صداقت پيش آمده و با بي صداقتي مواجه گشته و اعتمادي به هيچ كس ندارد و به ياد آن دكلمه قديمي /كه پرواز اعتماد را تجربه كنيم با /يكديگر وگرنه مي شكنيم بالهاي دوستيمان را. فرار از خانه خيلي ريزه اندام است. اما به خاطر پيراهن قرمزي كه پوشيده و چادري كه دور كمرش پيچيده سريع جلب توجه مي كند. وقتي مي خندد جاي خالي دندانش هم توجه را جلب مي كند. ظاهرا خيلي راحت است. او هم فرزند طلاق است. به جرم رابطه نامشروع و فرار از منزل اينجا آمد. - چرا از خانه فرار؟ كردي - پدرم معتاد است. خيلي اذيت مي كرد. دستم را مي سوزاند، دوبار سرم را شكست. با من من نمي ساخت هم ديگر نتوانستم تحمل كنم. از خانه زدم بيرون. - با چه كسي رابطه؟ داري از چه؟ موقع - يكسال است، اما خانواده ام نمي دانند. يكي از دوستانم زيرپايم نشست. همه اش تشويقم مي گفت مي كرد چيز مهمي نيست. تو هم بيا و نترس. با هم از خانه مي رفتيم بيرون. پدرم نمي فهميد. - مادرت؟ كجاست - مادرم طلاق گرفت و رفت مشهد شوهر الان كرد هم نمي داند كه اينجا هستم. يعني اگر بداند مطمئنم كه به ديدنم مي آيد. از آن آدم ها نيست كه نخواهد بيايد. - از كجا؟ مي داني - مطمئنم. الان هم دستش خاليه كه نيامده. از آن آدم ها نيست كه بخواهد بچه اش را رها كند. - اما او شما را رها كرد و رفت دنبال زندگي خودش. سكوت، آخرين جواب است. به اين موضوع فكر نكرده بود. فرزند طلاق ابروهاي پهني دارد و صورت گردي. سبزه و كوتاه قد است، خودش مي خواهد كه حتما پاي صحبتش بنشينم كه داستاني جذاب است. - پدر و مادرم از همديگر جدا شدند. پدرم مجددا ازدواج كرد. تا سه سالگي با مادر بزرگم زندگي كردم. بعد او مرد و من آمدم پيش پدرم. وقتي با پدرم دعوايم شد، زن پدرم هر دويمان را از خانه بيرون بعد كرد رفتم پيش پدر بزرگم. پدر بزرگم هفتاد ساله است اما با يك دختر 20 ساله ازدواج كرده. پدرم هم معتاد است. دوستانش معتادش كردند. منهم كم مانده بود به اعتياد رو بياورم. -؟ چرا - خوشم مي آيد. عالم نشئگي خيلي خوبست. - واقعا فكر مي كني كي مقصر است كه زندگي تو اينجوري ؟ شده - پدر و مادرم. اول خودم. دوم خانواده. خانواده را مقصر مي دانم چون تا آنجايي كه بايد دركم نكردند. به من اهميت ندادند. به فكر خودشان و هدفهاي خودشان حالا بودند هم پدرم مي خواهد همسرش را طلاق بدهد به اميد اينكه من از بچه ها مراقبت منهم كنم آنها را به اندازه جانم دوست دارم ولي نمي خواهم اين كار را تا بكنم آخر عمرم بدبخت مي شوم. پدرم هم زن ديگري مي گيرد. - براي آينده مي خواهي چه؟ كني - مي خواهم با پدرم صحبت كنم، مي خواهم بروم سركار. مي خواهم براي خودم زندگي كنم. شايد خدا كمكم كند. نمي خواهم با پدرم زندگي كنم سارا صدايش مي كنند. اما خودش مي گويد نامش سارا نيست. موهايش كوتاه است. بيشتر به پسرها شبيه روي است صورتش جاي چنگ است. آستين هاي بلوزش را كه بالا مي زند واقعا وحشت مي كنم. پر از خطهاي ريز و درشت است. - جرمت؟ چيست - فرار از منزل. -؟ چرا - از دست پدرم، عصبي ام مي كند. - چه كار مي كند كه عصباني؟ مي شوي - دائم مادرم را كتك مادرم مي زند هم چاره اي ندارد جز تحمل. نمي گذارد از خانه بيايم بيرون. منهم از خانه فرار كردم. نمي خواهم قيافه اش را ببينم. - چرا از پدرت؟ متنفري - هر شب يك بست ترياك مي كشد. معتاد است ولي ادعا مي كند كه نيست. (بعد هم شرح مبسوطي از نحوه ترياك كشيدن پدرش مي دهد و سئوال مي كند كه آيا اين جوري كه من مي گويم، شما قضاوت كنيد، معتاد هست يا؟ نه كه در حد قضاوت بنده اصلا نيست! و ادامه مي دهد كه پدرش معتقد است آدم اينجوري معتاد نمي شود! ) - بعد از فرار كجا؟ رفتي - رفتم توي پارك چند تا دوست پيدا كردم. اما 24 ساعت بعد پيدايم كردند. - چند تا خواهر و برادر؟ داري - فقط سه تا خواهريم. من وسطي هستم. - روابط پدر و مادرت با آنها چطور؟ است آنها خودشان چه طوري؟ هستند - آنها بچه هاي خوبي اند. مي توانند تحمل اما كنند من نمي توانم. - هيچ وقت سعي كردي با پدرت روابط صميمانه اي برقرار؟ كني - نه اصلا. او هيچ وقت به حرفهاي كسي توجه نكرده اما توقع دارد من حرفهايش را گوش كنم. من مخالف كتك زدن هستم بخصوص دخترها را. اما او مرتب ماها را كتك مي زد. بخصوص مادرم را. بعد از اينكه من از خانه فرار كردم بيشتر آنها را مي زند. - چند بار از خانه فرار كرده اي. - هشت بار. باز هم فرار مي كنم. نمي خواهم با پدرم زير يك سقف زندگي كنم. مرضيه مهدوي