Hamshahri corpus document

DOC ID : H-790211-47998S4

Date of Document: 2000-04-30

رها شده بر مرز كابوس و روءيا نگاهي به هويت آخرين رمان ترجمه شده ميلان كوندرا به فارسي * رمان هويت شرح ترس و هراسي بيمارگونه است. ترس از دست دادن و هراس از گم شدن هويت ميلان كوندرا نام آشنايي است براي تمام كساني كه زندگي معنوي خويش را با ادبيات تزيين كرده اند. هرچند ادبيات خاص كوندرا به گونه اي است كه ذهن هاي ساده پسند و سطحي طلب، تامل و تعمق در مفاهيم متناقض آن را برنمي تابند، اما براي كساني كه پس پرده آهنين زندگي را ميلان مي كاوند، كوندرا با آثار پرسش برانگيزش نامي آشناست. نامي آشنا و قابل تقدير. كوندرا متولد چكسلواكي است اما صحنه آرايي و فضاي قضه هايش بيش از حد فرانسوي است. فضاي فرانسوي رمان هاي او زماني كه با لحن بدبينانه و كوبنده قهرمانان داستان مي آميزد، معجوني با طعم گس مي سازد. طعمي كه تلخي خود را از فلاسفه بدبين و عبوس آلماني به ارث برده است و شور شيرين آن مديون تبعيدگاه نويسنده تبعيد است كوندرا به فرانسه در سال 1975 در حقيقت گريزي ناگزير بود كه او را از جامعه كمونيستي چك جدا مي كرد. او با شجاعت و جسارت سوسياليسم را نمايش دروغ بزرگ مي نامد. نمايشي كه صحنه اي به وسعت شرق اروپا دارد. او سوسياليسم را ايده آلي چشم نواز و دلفريب مي داند كه تحقق آن با شرايط كنوني جامعه ناممكن است و همين ويژگي تحقق ناپذير بودن سوسياليسم، حقيقي جلوه دادن آن را مبدل به يك كمدي مسخره كرده است. به همان اندازه كه سوسياليسم بالقوه زيبا، باشكوه و آرماني است، به فعليت درآمدن آن، مضحك و احمقانه است و رمان شوخي علي رغم نظر نويسنده - كه آن را رماني صرفا عاشقانه مي نامد - هجويه تند و تيزي است عليه جنبش كمونيستي زادگاه كوندرا. تازه ترين رمان به فارسي برگردانده شده ميلان كوندرا، هويت نام دارد. هويت را مي توان ترين ساده و ترين كملايه رمان كوندرادانست; همان گونه كه مي توان رمان جاودانگي را ترين پيچيده و ترين چندلايه اثر او به حساب آورد. در جاودانگي زمان ميان گذشته، حال و آينده در نوسان است. سبك ويژه داستان پردازي در اين رمان، در رمان هاي ديگر تكرار نشده تنوع است و كثرت شخصيت ها در پيچيده ترين قصه كوندرا به حدي است كه بعضي از آنها بي آنكه ارتباطي با ديگر شخصيت ها داشته باشند و بدون هيچ گونه تاثيري بر كل داستان آفريده مي شوند و به سرعت محو و ناپديد مي شوند و اثري از آنها برجا نمي ماند. هويت در قياس با جاودانگي يك خط داستاني كوتاه و مستقيم دارد با دو قهرمان كه خواست ها و آرزوهاي روزمره آنها ابعاد پيچيده و درك ناشده اي ندارد. آنها مثل همه انسان ها، در جستجوي عشق، زيبايي و درك متقابل اند و در روءياي جاودانه كردن اين مفاهيم و به دنبال حس فرار و گريزپاي خوشبختي، مسافت كوتاه زندگي را طي مي كنند غافل از اين حقيقت تاريخي كه با هر گام به سمت جلو، تصوير خوشبختي به چشم اندازي دورتر مي لغزد. كشش و كوشش قهرمانان كوندرا بي نتيجه نمي ماند. دستاورد سفر معنوي آنها رسيدن به حقايقي است كه در گذشته از آن مي گريختند. آنها متواضعانه تسليم حقيقت مي شوند و از واقعيت ناخواسته و ناموزون زندگي خود فاصله مي گيرند. اين واقعيت گريزي كه ويژگي مشترك همه قهرمانان قصه هاي كوندراست به فرجامي مشترك ختم نمي شود. بعضي از واقعيت به مرگ پناه مي برند. گروهي پناهگاه عشق را برمي گزينند و عده اي از آنها در خلا ميان كابوس و روءيا رها مي شوند; خلا گسترده اي كه كوندرا پيش پاي قهرمانان نااميد و سرخورده خود گسترده كرده است. اين فضاي وهم آلود كه به شكلي استادانه در پايان قصه تعبيه شده است، آدم ها ي داستان را به درون خود جذب مي كند تا جايي كه خواننده رمان، مرز ميان تخيل و واقعيت را گم مي كند. روءيا و واقعيت در هم مي آميزند و تميز و تشخيص آنها از يكديگر به عهده ذهن خلاق و پوياي مخاطب است. رمان هويت شرح ترس و هراسي بيمارگونه است. ترس از دست دادن و هراس از گم شدن هويت. شانتال زني است كه از گذشته گريخته است تا حال و آينده خود را بر پايه هاي استوار عشق بنا كند. اما عشق او آمدني نيست، آموختني است. او تصميم مي گيرد و اراده مي كند تا عاشق بشود. عشق در هويت مولود نياز است; نياز به تكرار عادت هاي گذشته. نياز به يك زندگي مشترك: با اين همه پول براي به دست آوردن استقلال كافي نيست. او به يك مرد هم نياز داشت، مردي كه نمونه زنده يك زندگي ديگر باشد، زيرا اگرچه او، با ولع بسيار، مي خواست خود را از زندگي گذشته رها سازد، هيچ نوع زندگي ديگري را نمي توانست به تصور درآورد. ( ) 1 داستان ساده و يك خطي هويت از آنجا آغاز مي شود كه يك روز معمولي شانتال به شوهرش ژان مارك مي گويد: كسي ديگر براي ديدن من سربرنمي گرداند اين جمله با لحن مايوسانه اي كه در آن پنهان است - با صرف نظر از معاني مبتذلي كه بلافاصله به ذهن متبادر مي كند - از ديدگاه روانشناسي زن، به معناي به بن بست رسيدن و پايان زندگي زنانه است. شوهر كه توانايي درك تلخي اين جمله را دارد، دست به كاري شگفت ژان مارك مي زند نامه هايي عاشقانه مي نويسد و آنها را هر روز براي شانتال به صندوق نامه مي اندازد. تكرار و تداوم نامه هاي فرستاده شده با امضايي ناشناس، سرانجام ثمر مي دهد اما نه ثمره اي كه ژان مارك منتظر آن است. شانتال نامه ها را در خصوصي ترين جاي ممكن پنهان مي كند و رفتار، گفتار و طرز لباس پوشيدن خود را با سليقه نگارنده ناشناس نامه هاي عاشقانه، تنظيم مي كند. تاثيري كه لحن نامه ها بر واكنش هاي شانتال مي گذارد، حسادت ژان مارك را برمي انگيزد و سوءتفاهمي بزرگ را سبب مي شود. درسايه سياه اين سوءتفاهم، چهره ها رنگ مي بازند و در دنياي ناشناخته ها محو مي شوند. ناگهان ژان مارك احساس مي كند كه اين همان زني نيست كه اورا مي شناخته و دوست داشته است. شانتال در اوهام ژان مارك تبديل به زن ديگري مي شود. زني كه او نمي شناسد و از آن گريزان است. از طرفي شانتال نيز با سوءظن به همسر عاشق خود مي نگرد. شانتال شوهرش را به جاسوس بازي و رياكاري متهم مي كند، بي آنكه عشق را تنها انگيزه اين رياكاري بداند. ژان مارك نقش يك عاشق ناشناس را بازي مي كند تا ياس و نااميدي همسرش مبدل به نشاط و سرزندگي اما شود ويروس سوءتفاهم عشق را از پا درمي آورد. وقتي تفاهم جاي خود را به تقابل مي دهد، روءياي شيرين زندگي آنان تبديل به كابوسي وحشتناك كابوس مي شود زشت و نفرت انگيزي كه خواننده داستان نيز مرز آن را از واقعيت تشخيص نمي دهد. در اين كابوس واقعيت نما، شانتال در ميان اشخاص بيگانه گرفتار مي شود و احساس مي كند كه مي خواهند خويشتن وي را از او بگيرند! سرنوشتش را از او بربايند! ژان مارك كه هيچ كس به جز شانتال نمي تواند او را از حالت بي اعتنايي برهاند براي يافتن و نجات دادن شانتال به راه مي افتد و اين كشاكش زجرآور در فضايي معلق ميان كابوس و واقعيت تا آنجا ادامه مي يابد كه طنين فريادهاي ژان مارك پنجاهمين فصل كتاب را به روءيايي زيبا و عاشقانه مبدل مي كند. با فرياد بيدار شو! اين حقيقت ندارد! شانتال در آغوش ژان مارك چشم مي گشايد و نويسنده از خود مي پرسد: چه كسي روءيا ديده؟ است چه كسي روءياي اين ماجرا راديده؟ است و از كدام لحظه، زندگي واقعي آنان مبدل به اين وهم و خيال شوم شده؟ است.. مرز؟ كجاست رمان هويت تصويرگر ترس هاي پنهاني است كه هرازگاه همه ما آن را تجربه فصل مي كنيم نهايي رمان، اوج اين بيم تلخ و شيرين را از زبان شانتال بيان مي كند كه به مارك مي گويد: ديگر نگاهم را از تو برنخواهم داشت و بي وقفه به تو نگاه خواهم كرد. و پس از درنگي: وقتي كه چشمم پياپي مژه مي زند، مي ترسم; از اين مي ترسم كه در لحظه اي كه نگاهم خاموش مي شود، ماري، موشي، مرد ديگري جاي تو را بگيرد. يكي از مضامين اعتراض آميز و تكرار شونده در آثار كوندرا - بويژه هويت و جاودانگي - نفرت و بيزاري از دخالت و نظارت جهان بيرون بر زندگي خصوصي انسان هاست: متوجه هستي، حتي در شكم مادرت كه مي گويند مقدس است در امان نيستي. از تو فيلم برمي دارند، جاسوسي ات را مي كنند، مي خواهند همه كارهايت را ببينند.. حتي پيش از تولدت هم نمي تواني از دستشان بگريزي، همچنان كه پس از مرگت در چنگ آنان خواهي بود. ( ) 2 يكي ديگر از درونمايه هاي آثار ميلان كوندرا، شوخي با مفاهيم جدي است. او با بي قيدي ظريف و مطبوع خود همان گونه كه سوسياليسم را به باد طنز و هزل مي گيرد، عشق و حتي هستي آدمي را بازيچه يك اتفاق مي داند. اتفاقي كه از آن گريزي نيست: وجود يك خواهر در زندگي اگنس همان قدر تصادفي است كه شكل گوشهايش تصادفي است. اگنس نه خواهرش را انتخاب كرده است و نه شكل گوشهايش را، ولي براي تمام زندگي گرفتار اين تصادف بي معني و مهمل است. ( ) 3 كوندرا بي آنكه به پايان ماجرا بينديشد، با همه چيز شوخي مي كند. بازي و شوخي كوندرا از آن دست بازي هايي است كه سرانجام آن يك فاجعه است. اين بازي فاجعه ساز در رمان عشق هاي خنده دار و هويت نمودي آشكار دارد. بازي با انگيزه اي صادقانه و عاشقانه آغاز مي شود اما بازيكنان چنان در نقش خود حل مي شوند كه طرف مقابل خود را دچار ترديد مي كنند. ترديدي جنون آميز كه سبب مي شود از شناخت هويت يكديگر ناتوان بمانند: به نظرش آمد كه دختري كه دوست مي داشت آفريده آرزوي خودش، افكار خودش و اعتقاد خودش بود و دختر واقعي كه اكنون در مقابلش ايستاده بود به گونه اي نااميد كننده بيگانه بود... ( ) 4 نقش تصادف در جنبه اتفاقي بودن حوادث و رويدادهاي زندگي آدمي و نقش تصادف در سرنوشت فرد يكي از اصول جهان بيني كوندراست و پاي فشردن بر اين اصل او را به قلمرو ممنوعه جبرگرايي كشانده است. در جايي از زبان يكي از شخصيت هاي داستان مي گويد: زندگي همچون راهي نمايان مي شود كه يك بار براي هميشه تحميل شده است، همچون تونلي كه از آن نمي توان بيرون رفت. ( ) 5 درونمايه آثار يك نويسنده يك مفهوم مشترك است كه در تمام رمان هايش نمايان مي شود. اما در هويت تازه ترين رمان كوندرا، نويسنده زيربنايي جديد را پي ريزي مي كند. مضمون اصلي هويت ترس از دست دادن است. ترسي پنهان اما آشنا كه هرازگاه لحظات روشن خوشبختي ما را در سايه روشن بيم و اميد، پنهان مي كند و در تاريكي ترديد صدايي مايوس زمزمه مي كند: نه، اين او نيست كه مي پنداشتم. *** .. ترجمه شيواي پرويز همايون پور در رمان هاي هويت، جاودانگي بار، هستي و هنررمان ستودني است. شهلا زرلكي زيرنويس ها: - 1 رمان هويت - 2 رمان هويت - 3 رمان جاودانگي - 4 عشق هاي خنده دار - اتواستاپ - 5 رمان هويت