Hamshahri corpus document

DOC ID : H-790208-47984S3

Date of Document: 2000-04-27

به مادران و پدراني كه فرزند معلول جسمي دارند هدف من از نوشتن اين نامه بيدار كردن شما والدين و كمك به فرزندتان است. از نظر من انسان معلول وجود ندارد و تمام كودكان معلول معالجه مي شوند و به زندگي عادي برمي گردند، ولي فقط با پشتكار و جديت شما و همكاري متقابل فرزند شما. اجازه مي خواهم براي تاييد ادعاي خود به ماجرايي اشاره كنم. دختر من اسفند ماه 1365 در سن هفت سالگي از طبقه دوم ساختمان با سر به زير افتاد. با خونريزي شديد مغزي او را سريع به بيمارستان رسانديم و بعد از اقدامات اوليه نتيجه تشخيص خونريزي مغزي و لمس شدن يك طرف بدن و هشت روز در اغماي كامل، كه بعد از آن از اغما درآمد ولي فقط نگاه مي كرد و چيزي نمي گفت. بعد از دو هفته از بيمارستان مرخص شد، طبيب معالج تنها سفارشي كه به من كرد فيزيوتراپي، حركت و باز هم حركت و تمرين تكلم. وقتي او را به منزل برديم روزي دو ساعت او را در وان آب گرم ماساژ مي دادم، پاي لمسش را روي پاي خودم مي گذاشتم و او را وادار مي كردم راه برود، در ضمن به تدريج تمرين حرف زدن مي كردم تا بالاخره به حرف آمد، هرچه لخته بيشتر جذب مي شد مشكل او نيز كمتر نتيجه مي شد اين تلاش اين بود كه بعد از سه هفته او را با پاي خودش به بيمارستان نزد طبيب معالجش بردم. پزشك معالج كه از ديدن دختر من واقعا متعجب شده بود، گفت من تا به حال چنين موردي نداشتم، واقعا به شما تبريك مي گويم. (البته دستش را امتحان كرد بي حس در كنار بدنش آويزان بود، گفتم دكتر بالاخره دست او را هم به حركت درخواهم آورد. ) در ارديبهشت 1366 با مشورت پزشك مداد رنگي و كاغذ در اختيارش گذاشتم كه نقاشي كند او از ديدن رنگها ناراحت شد و نوشته هاي كتاب را نمي توانست بخواند، او دقيقا كلاس اول ابتدايي بود و در ماه اسفند كتابشان تمام شده بود، كم كم خواندن كتاب را با هم شروع كرديم ولي هر روز برنامه ماساژ آب گرم، فنر زدن با دست و پا، كشيدن طناب با دست، برداشتن توپ كوچك از روي زمين با دست، انواع حركات و تمرينهاي مختلف با وسائل خيلي معمولي مثل بستن و باز كردن در خمير دندان و بطري و هر چيز كه به فكرم مي رسيد براي به حركت در آوردن ماهيچه هاي دست و پا فراهم مي كردم و او را وادار به انجام آن مي نمودم، البته به اين سادگي كه مي نويسم نبود، اكثر اوقات با مخالفت و بي حوصلگي او مواجه مي شدم منتهي سعي مي كردم آرامشم را حفظ كنم و او را به هروضعي بود وادار به كار مي نمودم. ناگفته نماند كه تمام اين تمرينات را از خانم فيزيوتراپ با وجدان و با تجربه اي كه با دختر من انجام مي داد ياد مي گرفتم و بعد خودم هر روز در منزل با او تمرين مي كردم. در خرداد ماه 1366 كتاب كلاس اول را با او تمام كردم دكتر اجازه داده بود كه به مدرسه برود ولي با محافظ، فقط زنگهاي رياضي پدرش او را تحويل كلاس مي داد و بعد از پايان او را به منزل برمي گرداند، چون سروصدا و ازدحام، زمين خوردن براي او قدغن بود. بالاخره در همان سال در امتحان پايان سال شركت كرد و با معدل خيلي خوب قبول شد. منتهي كار ما طبق روال روزانه ادامه داشت و هنوز هم كه سال 13 از اين اتفاق مي گذرد هر لحظه او تمرين است يعني همان كار كردن با دست و راه رفتن با پا. او دبيرستان را در رشته گرافيك تمام كرد و حالا در رشته گرافيك كامپيوتري و كاربرد كامپيوتر ادامه تحصيل مي دهد، تابلوهاي جالبي مي كشد و خيلي كارهاي ديگر مي كند كه ممكن است بچه هاي همسن و سال خودش كه مشكلي در زندگي نداشتند انجام ندهند. ناگفته نماند كه در تمام اين سالها پدر و خواهر بزرگتر او هم در كنار او و مشوق پيشرفتش بودند. و اينك شما مادران و پدران عزيز، اتفاق در زندگي هركسي مي تواند بيافتد ولي اين بدبختي نيست، شاكي نباشيد، خداوند به شما فكر، هوش و توانايي داده كه از آن استفاده كنيد، اگر چنين فرزندي در خانواده داريد دست او را با محبت بگيريد و كمكش كنيد تا مثل بقيه همسن و سالان خودش زندگي كند. هما امير لطيفي