Hamshahri corpus document

DOC ID : H-790201-47908S9

Date of Document: 2000-04-20

چشم انداز از شاهرود تا بسطام راهي نيست... بسطام فقط كمي آن سوتر از شاهرود است. هر دو تن يله، داده اند به دامنه البرز و چشم دارند به كوير، كه از پيش پاي شان كشيده مي شود، گويي تاابديت. همچون خاطره با يزيد كه هنوز بر آسمان بسطام پرپر مي زند و يادآورد هر آن عارفان شيدايي است كه از ذوق لبي ميگون از صومعه به در مي شوند. از شاهرود تا بسطام راهي نيست... اين را همان ابتدا كه نامت را شنيدم آقاي هاشمي شاهرودي به خاطر، آوردم. از آن حرفها كه آباد خواهم كرد اين ويرانه را اميد بستم به آن ولايت، كه يك بار با يزيد مي پرورد و ديگر بار مردي را كه براي آباداني سراي عدالت آمده است. از بايزيد تصويري نمانده است، اما سيمايت به نقشي كه منسوب به امام محمدغزالي است، ماننده شايد است هم با يزيد ماننده غزالي بوده است. از اوصاف بايزيد، اين را كه پخته جهان ناكامي بوده بيشتر نيك مي داشتم. از گرداب بلايا دامن به سلامت بركشيدن هنر است، نه در كنج عافيت پاك ماندن. هم از اين رو، هنوز اميد آن دارم كه چون بايزيد از گرداب بلاخيزان سوداپيشه اي كه گرداگرد سراي عدالت را فراگرفته اند، به سلامت بازرهي. تو از عدالت مي گويي، آنها عادلان را به محكمه مي كشانند، تو از حكميت به انصاف مي گويي، آنها انصاف را به محبس مي افكنند، تو از داوران مهذب و راستكار مي گويي، آنان گزمگان كژطينت را بر اريكه داوري چه مي نشانند مي كني با اين پلگره عظيم، اي همولايتي بايزيد؟ بسطامي ديگران در عرصه قضاوت به كام خود مي رانند و مردم همه را به نام تو گاه مي نويسند به ترديد مي افتم كه از نيمه راه قصد بازگشت به صومعه را ؟ داري مي خواهي سراي عدالت را به همان بلاخيزان؟ بسپاري يك سال گذشته آقاي است هاشمي، چون آمده اي، ديگر بايد بماني و اين راه را تا آخر بروي. شايد چشم هاي بايزيد به نگراني در آنچه كه تو مي كني خيره است، تو از آن مكتبخانه هاي معرفت و يقين آمده اي كه در آنها علي (ع ) و محمد ( ص ) چون رود جاري هستند. در سوچ و زواياي سراي عدالت مي داني چه خبر؟ است در شاه نشين اين خانه نشسته اي و هر آنچه را كه در آن مي گذرد به نام تو مي نويسند. بايزيد را به خاطر بياور كه در گذر از رنجها به مرتبه اولياء رسيد. مهار اسب جفا به دست تو است آقاي هاشمي. نگذار بتازد، كه عاقبت ندارد. ناصر كرمي