Hamshahri corpus document

DOC ID : H-790201-47899S1

Date of Document: 2000-04-20

.. غواصان اقيانوس زيبايي از نگاه خوانندگان حاتمي كيا را هميشه دوست دارم، به سه دليل، اول اين كه نام استادي را به يادگار دارد و حمل مي كندكه خود هم منزلتي چون او دارد، شادروان علي حاتمي را مي گويم. كارگرداني كه مثل ومانندي نداشت و فكر نمي كنم هم كه داشته باشد. فيلمها و آثارش مملو از زيبايي بود و بينندگان - آن غواصان اين اقيانوس كبير زيبايي - توان اين را نداشتند كه خود را از دايره زيبايي او خارج كنند. كسي بود كه مرگ را به شكلهاي زيبا و ماندگار تزيين مي كرد و به معرض نمايش مي گذاشت. ولي خود مرگ غمباري داشت. دوم اينكه اصلا هر چه حاتمي است دوست دارم، زيبا كار مي كند و زيبا ارائه مي دهد و سوم اين كه در آثارش و در گفتارش، درد و زخمي چركين است كه با اين كه ظاهري آشكار ندارد، اما باطني نمايان دارد و انگار هيچگاه مرحم نخواهد ديد. با اولين كاري كه از او ديدم (از كرخه تا راين )، شناختمش و اين شناخت تا آخرين اثر اكران شده اش (روبان قرمز ) تداوم داشت و حتي مي توانم بگويم كه كار آخرش (موج مرده ) را هم مي شناسم. حاتمي كيا از معدود كارگرداناني است كه دلي چون آئينه دارد ودر آثارش دل با اوست و دل او با دل دوستداران ودشمنانش سخن مي گويد. دلي كه آن را صرف احياي ارزشهاي لگدكوب شده ارزشهايي مي كند كه مرده اند، اما ظاهر زنده و بي تحركي ارزشهايي دارند كه جهت ها و سوهاي نامناسب به ضدارزش بدل شد ولي با اين حال، مقصر آن كسي نيست. تبريزي را هم دوست دارم. بيشتر از حاتمي كيا. اما فقط به يك دليل. كمالگراست و بسيار زيبا مي سازد اولين اثرش را كه من ديدم، چهارمين فيلم بلندش بود. (ليلي با من است ) كه همه آن را پسنديدند و ديگر كمتر كسي آن خصومتهاي بيش از حد متعصبانه را اعمال كرد: مهر مادري و شيدا را هم بسيار دوست دارم در همه نوعي كمالگرايي است، نوعي زيبايي. گويي حاتمي كيا وتبريزي مكمل يكديگرند و آثارشان متمم يكديگر. متمم نه اينكه در جهات خلاف و در سوي مخالف بلكه كاملتر از مكمل. در از كرخه تا راين رزمنده اي كه براي محافظت از جان همسنگرش، دوست و ياورش، ماسك خود را به او مي دهد تا بلكه از آلوده شدن او جلوگيري كند و هم خود و هم او آلوده مي شوند، عازم ديار دوري مي شوند كه خود را آنجا معالجه كنند. در تنهايي او نغمه هاي دروني اش را مي شنويم. نغمه هاي آكنده از غم را. در واپسين لحظات آرزويي جز لمس دستان كوچك طفل خردسالش نداشت و با همين آرزو چون همان طفل خردسال در بستر مي خوابد و مي ميرد. او فقط مي ناليد ولي نمي گريست. مي ناليد و من مي گريستم هر ناله او قطره اشكي بود در ديدگان من وتمامي كساني كه آن فيلم را در سينماها ديدند. در آژانس شيشه اي حاجي باز همان رزمنده بود در قالبي ديكتاتوري و خشن كه بروز نمي داد. دوست و ياورش، همدم و همرزمش را به طور اتفاقي در خيابانها مي بيند و متوجه مي شود كه جراحتي سخت را از آن دوران به يادگار دارد. براي نجات جان او آستينها را بالا مي زند و مي تازد، اما اشتباهات و بي فكريها و بي توجهي هاي ديگران او را در انجام اين كار متوقف مي كند و با عكس العمل خود، دنيا را متوجه خود مي كند. حاجي هم مي نالد. عباس هم مي نالد. همه كاراكترهاي مهم مي نالند اما نمي گريند. ولي باز من مي گريم به حال حاجي، عباس، فاطمه و... مي نالم. در روبان قرمز دو عاشق است و يك معشوق. باز هم دو عاشق و حتي معشوق در همان خلوتهاي سعيد و حاجي و عباس اسيرند و همه مي نالند ولي هيچكدام...!؟ حاتمي كيا در مجموعه آثارش از بازيگران و عوامل به نحو مطلوب استفاده كرده و هر كدام فضايي واقعي را ترسيم در كرده اند آژانس شيشه اي گفته مي شود كه داستان واقعي نيست اما هست. من مي دانم و همه همه مردم ما سلحشورها، را مي شناسيم. حاجي ها را و عباسها و فاطمه و اصغر و...! اما اين بازيگرانند كه در كمك به واقعي تر شدن اين آثار از هيچ تلاشي دريغ نكرده اند. علي دهكردي در از كرخه تا راين درخشيد در آژانس شيشه اي پرويز پرستويي، حبيب رضايي و رضا كيانيان درخشان شدند و آزيتا حاجيان ماندني ترين اثرش را براي ما به يادگار آورد. اما مكمل او، تبريزي ديگر اينگونه نيست. آرمان (قهرمان ) تبريزي برخلاف آرمان ( قهرمان ) گويي حاتمي كياست در ابتدا ناقص بوده كه مراحل كمال را طي مي كند ومطلق مي شود. در ليلي با من است صادق مشكيني، كسي كه از جبهه و جنگ حراس داشت و مي ترسيد اقتضاي زمانه او را به صحنه جنگ فرستاد و مصائب زيادي را پشت سرگذاشت و از آنچه مي ترسيد بر سرش آمد اما ديگر آن مشكيني اول فيلم نبود. در اين مجموعه هم، با او مي خنديم و مي گرييم. خواب آشفته همسر كه براي او تكان دهنده است براي ما نگران كننده است. او از جان خود بيمناك است و ما از جان او. هميشه مي ناليد وي ديگر چون نمي نالد در نهايت است. مهر مادري هم همين گونه است گريه دخترك واقعا اشك آور است، ناله پسر دردناك و اشتياقش سوزناك و پشيماني مادر، متاثركننده. آن مددكار زخم خورده اجتماعي هم چون صادق مشكيني، نيمه است و سپس كامل مي شود. اين سير در فيلمهاي تبريزي ديده مي شود حتي اثر آخرش شيدا. در فرهاد شيدا كه باز هم قهرمان نيمه داستان است، با كلام انس گرفته و با آن مي رود او كه از خانواده نسبتا مرفهي است براي خدمت به نقطه امني فرستاده مي شود ولي كمالگرايي او، او را باز به صحنه نبرد مي كشاند و مجروح به بيمارستان برمي گرداند. براي بهبودي او پرستاري به نام شيدا شب و روزش را وقف او مي كند ودر حالي كه متوجه نيست قلب فرهاد در گرو عشق او تكه تكه مي شود. دردي كه ديگر درمان ندارد. شيدا كمال مطلق است و فرهاد را به كمال با مي رساند هر آيه از قرآن كه او مي خواند آرامش به فرهاد مجروح و زخم خورده بازمي گردد و او را ظاهرا بهبود مي بخشد. هنگام باز كردن چشمان فرهاد شيدا ديگر نيست و فرهاد براي جستجوي او تلاش مي كند اما مجبور به يك ازدواج تحميلي مي شود و ياد و عشق شيدا وجراحت باقي مانده اورا به بستر مرگ مي كشاند و باز شيدا با همان كلام آشنا و لحني دلنشين ( شايد ) منجي او مي شود. اين بار قصه عشق است كه از جنگ به يادگار مانده كه بر خلاف همه قصه هاي عاشقانه امروزي بسيار لطيف است و همين لطافت است كه فيلم را به اوج مي رساند وجزو موفق ترين فيلمهاي سال 78 قرار مي گيرد. هر كجا و هر زمان كه فرهاد درد مي كشد، شيدا هم با او دردمي كشد و ما هم، هر زمان كه مي نالد، شيدا هم مي نالد ما هم مي ناليم. فرهاد درحال مرگ همان شيداي در بستر مرگ است و معادل التهاب و نگراني ناباورانه همراهان ( بينندگان ) است بهترين صحنه براي اين مضمون قطره اشكي است كه درپايان فيلم هنگام قرآن خواندن شيدا با آن نحوه بيان دردناك و بسيار تكان دهنده از ديدگان او فرو مي ريزد. اين تنها يك قطره اشك نيست بلكه تنها قطره اي است كه ما مي بينيم و معادل يك دريا گريستن است و اثر مي گذارد و قلب انسانها را مجبور به چند لحظه اي سكون تبريزي مي كند هم احساس را نمود مي دهد و هم آن را منتقل مي كند كاري كه حاتمي كيا نمي كند. او فقط منتقل مي كند و اين به همان جهت است كه مي گويم مكمل يكديگرند. در ليلي با من است پرستويي بر همگان شناخته شد و شكوفا شد. دكتر عزيزي هم كار ديدني از خود نمايانگر كرد و در مهر مادري فاطمه معتمدآريا هم باز از توان خوداستفاده كرد و اثر را جاودانه ولي نمود در شيدا دو بازيگر جوان و آينده دار سينما كه قبل از آن چندان (مانند پرستويي، معتمدآريا و.. ) پرآوازه نبودند آن چنان زيبا درخشيدند كه مي شود گفت ره صدساله را يك روزه پيمودند. پارسا پيروزفر كه در چند مجموعه سينمايي و تلويزيوني توانايي خودرا بروز داده بود در شيدا قابليتهاي بيشتري از خود نشان شريفي نيا داد كه هميشه آشناست با تنوعهاي خاص خود، همه كاره و هيچ كاره. اما ليلاحاتمي كه فقط در ليلا مهرجويي حضور داشت و درآن هم يكتا درخشيد اين بار هم درخشيد اما درخششي كه نورش به همه جا تابيد. با بازي موفق و زيباي او بود كه شيدا دلنشين شد و به موفقيت رسيد و مسلما اگر كسي جز او بود از عهده اين نقش برنمي آمد و نشان داد كه هم از جنس حاتمي هاست و هم همخون حاتمي. رضا صديق