Hamshahri corpus document

DOC ID : H-790130-47872S1

Date of Document: 2000-04-18

نان را از من دريغ كن، خنده ات را نه! نگاهي به نمايش پابلو نرودا به كارگرداني عليرضا كوشك جلالي مازيار شيباني فر همواره نگارش و به تصوير كشيدن زندگي و زمانه شخصيتهاي سياسي با مشكلات بسياري از جمله پرحرف شدن نمايشنامه و فقدان جذابيتهاي داستاني همراه دليل است اصلي آن هم اين است كه نويسنده يا كارگردان اين گونه داستانها براي آنكه به اصل موضوع لطمه اي نخورد، به جهت دغدغه خاطر براي وفاداري به اصل وقايع و نشان دادن تمامي زواياي يك شخصيت يا واقعه تاريخي مجبور مي شود صحنه هايي را بنويسد يا اجرا كند كه بيشتر بار مفهومي دارد تا جذابيت درامي كه اين مساله از يك طرف موجب مي شود نويسنده از ديالوگ براي رساندن منظور خود استفاده كند كه همين تكيه بيش از اندازه بر كلام، معمولا بيحوصلگي تماشاگر را به همراه دارد. اما نويسنده پابلو نرودا از تمهيد موثرتري بهره برده است. در نمايش پابلو نرودا كه از اواخر بهمن ماه در سالن چهار سوي تئاتر شهر به كارگرداني عليرضا كوشك جلالي بر صحنه رفته بود، اين شخصيت سياسي - ادبي شيليايي كه در طول عمرش در عرصه درام، شعر، موسيقي، داستان نويسي و سياست فعاليتهاي قابل توجه و تعيين كننده اي داشته و يك بار موفق به كسب جايزه ادبي نوبل نيز شده است، در اصل بهانه اي مي شود براي نشان دادن آنچه كه نرودا مي انديشيده و همواره سعي كرده با الهامي كه از مردم و طبيعت اطرافش مي گرفته، درآثارش متجلي سازد. نرودا كه از چند شعر زيباي او در اين نمايش هم بهره گرفته شده است هميشه سعي مي كرد پيام آور عشق و دوستي باشد وراهي فراروي انسانها قرار دهد تا با گذر از آن به عشق و سعادت دست يابند. داستان به حدود سالهاي آشوب شيلي در اوايل زمامداري آلنده و كشمكشها و جنگهاي داخلي آن زمان باز مي گردد; ماريو خينز نامه رسان جزيره كوچكي در شيلي در معاشرت با تنها مشتريش - شاعر پرآوازه پابلو نرودا - با مفهوم استعاره و شعر آشنا و پس از آن كه عاشق دختر كافه دار جزيره - پاتريس گنزالس - مي شود از اشعار و مفاهيمي كه فراگرفته است در برقراري ارتباط با او استفاده مي كند و.. نمايش در حقيقت گوشه هايي از زندگي پابلونرودا را تعريف مي كند تا از زاويه آن شرح زندگي مردمي كه نويسنده نمايشنامه آنها را به ذات شاعر و عاشق معرفي مي كند مورد بررسي قرار گيرد. نمايشنامه نويس نمي خواهد با پرداختن به يكي از شخصيتهاي تاريخي بازگو كننده صرف بخشي از پيشينه سياسي - تاريخي يك فرد باشد، بلكه او در جاي جاي اثر سعي دارد يك نمايشنامه روانشناسانه اجتماعي ارائه دهد و بالاتر از آن مي خواهد تا در زير ساخت اثر منادي عشق و دوستي باشد و شعار برابري و برادري اقشار جامعه را سردهد. به مفهوم ديگر نمايش بيش از هر چيز مي خواهد بگويد كه شعر بايد در بطن جامعه جاري باشد و با ارتباطي صحيح و منطقي كه با اشخاص مختلف اجتماع برقرار مي كند، همانند قلبي تپنده، روح اجتماع را از مفاهيم و معاني بشري سيراب سازد و در كنار آن نبايد برترينهاي انديشه اي يا مالي سد و مانعي شود در برقراري ارتباطي سازنده و زيبا بين افراد مختلف اجتماع كه اين نكته در رابطه صميمي و به دور ازهرگونه تكبر و دريغ نرودا به خوبي مشهود است. در اين نمايش با اينكه نرودا در قلب حوادث قرار مي گيرد و محور بسياري از اتفاقها مي شود اما خانواده گونزالس و ماريو هستند كه داستان را به پيش مي برند و طرح را گسترش و به عبارتي زندگي را شكل مي دهند و هميشه چراغ آن را در جزيره كوچك و دور افتاده شان زنده نگه مي دارند. جلالي در اين اثر نشان داد كه تصوير يك نمايشنامه پر ديالوگ كه از شعر هم مي برد، لزوما خسته كننده نيست، بلكه اگر كارگردان بتواند تجسم درستي از نوشته ها داشته باشد و تمامي عوامل دخيل و موءثر در يك تئاتر را به مدد بگيرد و از آنها درست بهره جويد، مي تواند نمايشي زيبا، هارمونيك و پر تحرك بر صحنه اجرا كند كه به نظر مي آيد نخستين عنصري كه در تصوير اين گونه نمايشها حايز اهميت است و در اولين برخورد با نمايش پابلونرودا ذهن رابه خود جلب مي كند، همين اجراي در خور توجه است. كارگردان با بهره گيري از بازيگران توانا و با تجربه (روءيا تيموريان و كاظم هژير آزاد ) به همراه جوانترها (نرگس هاشم پور و كيكاوس باكيده ) نمايش را در مسيري معقول و منطقي به پيش مي برد. بازيگران پابلو نرودا به مفهوم واقعي به كلام جان مي بخشند و ديالوگ ها را چنان با قدرت و بجا استفاده مي كنند كه هيچ شكي براي تماشاگر در زنده نمايي اثر باقي نمي ماند. فلسفه چنين تاثيرگذاري در آن است كه بازيگر عوامل اصلي در تاثير يك نمايش و تحريك حس همذات پنداري بيننده به خصوص در نمايشي رئاليستي است كه جاري بودن در لحظه از باور شخصيت توسط بازيگر شروع مي شود و در نهايت به آنجا مي رسد كه انتقال اين حس را به تماشاگر به خوبي القا كند و تمامي اين مفاهيم در بيان بازيگر پابلونرودا كاملا به چشم مي خورد. نكته مهم ديگر حركت نقش پردازان بود كه وقتي با ميزانسن هاي زيباي كارگردان همراه مي شد چشم و ذهن هربيننده اي را جلب مي كرد كه البته يكي از نكات قابل توجه در اين بين قرارگيري بازيگران در صحنه و حفظ موقعيتها ( وضعيتها ) بود كه با بيشترين دقت و ظرافت صورت گرفت. در هر نمايشي براي آنكه ارتباطي موءثر برقرار شود ابتدا بايد بين بازيگران كه در اصل شخصيتهاي زنده و قابل لمس قصه هستند رابطه اي منطقي برقرار شود كه در پابلونرودا بخوبي رعايت مي شد. به عبارت ديگر تمامي اعمال و رفتار بازيگران در راستاي ايجاد فضا پيش مي رفت و چون در اين راه فهم بسيار خوبي از كاراكتر خود و نقش مقابل پيدا كرده بودند بده - بستان متناسبي بين آنها برقرار مي شد كه به سيال بودن زندگي روي صحنه كمك مي كرد. در اين ميان بازي روءيا تيموريان از درخشش خيره كننده اي برخوردار است. اين نقش پرداز توانا چنان نقش بيوه گنزالس كه زني خودساخته است را با ظرافت و دقت در لحن و حركات بدني اجرا مي كند كه تماشاگر در پذيرش بازي او لحظه اي شك نمي كند. فضا سازي از جمله عناصري است كه در هر نمايشي ركن اساسي را براي فهم بهتر نمايش ايفا مي كند. اين مساله علاوه بر بازي، در طراحي صحنه و لباس نيز جلوه گر مي شود. نمايش پابلو نرودا در 3 مكان خيابان درون خانه نرودا و كافه گنزالس ها اتفاق مي افتد، دكتر رفيعي طراح صحنه اين بار هم به دكوري حجيم و بلند روي آورده است تا انتقال مفاهيم به تماشاگر به آساني صورت پذيرد. كل صحنه اين نمايش در ارتفاعي حدود يك متر از سطح زمين قرار گرفته و با استفاده از عمق تالار چهارسو به 3 بخش تقسيم شده كه در قسمت جلو خانه نرودا با يك شيب از قسمت مياني كه همان خيابان است جدا مي شود و در انتهاي صحنه، كافه با يك قاب به نسبت بزرگ كه در آن يك پنجره تعبيه شده از دو قسمت ديگر متمايز گرديده اما است مشكل اين است كه اين نوع طراحي چندان با پرسپكتيو صحنه سنخيت ندارد. دليل آن هم اين است كه اين نوع صحنه از دور زيبا و با مفهوم به نظر مي آيد و بايد با فاصله و از سطح بالاتري نسبت به كف صحنه تماشا شود قاب صحنه بزرگ است و تماشاگر بايد بتواند در هر نگاه كل صحنه را زيرنظر بگيرد كه اين مساله چندان با شرايط سالن چهارسو هماهنگي ندارد به خصوص وقتي تماشاگر در صندليهاي نزديكتر و هم سطح تر نسبت به صحنه مي نشيند بسياري از ظرافتها و مفاهيم را نمي تواند دريابد. كل صحنه سفيد رنگ است كه اين نكته با توجه به شعرهايي كه خوانده مي شود و حالت عاشقانه و لطيف فضا كاملا هماهنگي دارد. از ديگر ويژگيهاي اين متن طنز موجود در لحظه لحظه اثر است كه بواسطه برخورد آدمها با هم بوجود مي آيد نه بخاطر ايجاد حادثه اي كه بوسيله از نويسنده، پيش تعيين شده باشد. يعني همان چيزي كه ما در زندگي واقعي داريم. ايجاد حوادثي كه زاييده شرايط خود زندگي است نه اينكه به علت روند قصه و طرح برآن تحميل شده باشد. جداي از آنچه كه گفته شد يكي از موفقيتهاي اين اثر را بايد در ريتم تند و پرتحرك برآمده از نمايش جستجو كرد كه نه آنقدر سريع است كه تماشاگر نتواند در جريان همه حوادث و كلامها قرار بگيرد و برجستگي و ويژگيهاي متن گم شود و نه آنقدر كند كه بخاطر پر كلام بودن قصه خستگي رابراي بيننده اش به ارمغان آورد. از ديگر خصوصيات و ويژگيهاي اين نمايش بايد به موسيقي اثر اشاره كرد كه به صورت زنده نواخته مي شود و به راستي در تن اثر و با تار و پود آن بافته شده است. لحن نواهايي كه در اين موسيقي كه به سرپرستي فرزاد دانشمند اجرا مي شودبه گونه اي است كه كاملا فضاي آمريكاي جنوبي و به خصوص شيلي را به ذهن متبادر مي كند و در تقويت حس بازيگران و تماشاگران و نيز در لمس هرچه بيشتر حال و هواي نمايش غير قابل انكار است. به نظر مي رسد اصولا كارگردان نمايش تا حد زيادي به نمايش واگنري معتقد است چون از همه عناصر و عوامل تئاتري بهره مي برد تا نمايش را تصوير كند. شايد بتوان ادعا كرد كه اين اثر از معدود نمايشهايي است كه توانايي هاي تازه اي از نور سالن چهارسو را نشان داده است. يعني در اين نمايش، تماشاگر متوجه مي شود كه به راستي نور مي تواند تاثير زيادي در تصوير اثر داشته باشد و حركت لايه اي نور مي تواند تاثير زيادي در تصوير اثر داشته باشد و حركت لايه اي نور كه بيشتر به سوي انتهاي صحنه پيش مي رود، بهره گيري از نورهاي موضعي در صحنه هاي مختلف و نورهاي رنگي چنان چشم نواز و پر مفهوم است كه بدون شك يكي از اركان نمايش پابلو نرودا محسوب مي شود ولي يكي از اشكالهايي كه مي توان بر شرايط نورپردازي و تصوير صحنه اي اين نمايش گرفت، صحنه پاياني است كه متاسفانه از كيفيت پايين تري نسبت به ساير دقايق نمايش برخوردار است. در اين صحنه نورآبي كه بر صحنه تابيده مي شود، سعي دارد شب و فضايي وهم انگيز و پرتنش را بوسيله شلوغي صحنه و اصواتي كه بازيگران زن آن را بيان مي كنند، بوجود بياورد اما اين حس چندان منتقل نمي شود و تماشاگر مجبور است تنها به حس شنوايي خود تكيه كند زيرا در اصل روي صحنه تصويري وجود ندارد كه به آن نگاه كند. در صورتي كه كارگردان مي توانست با ايجاد سايه، حركتهاي تند بازيگران، پخش افكت يا... درعين حالي كه به شنيده هاي تماشاگرش توجه دارد به آنچه كه نشان مي دهد هم توجه كند. در اين صحنه پابلونرودا با وجود ضعف جسمي و تب با كمك ماريو مي ايستد و سرپا مي ميرد و اين يكي از پرمفهوم ترين صحنه هاي نمايش و در اصل جان كلام است كه متاسفانه در تصوير آن كمترين دقت از سوي كارگردان به كار گرفته شده است.