Hamshahri corpus document

DOC ID : H-790129-47865S1

Date of Document: 2000-04-17

سرنوشت و مسئوليت در تفكر سياسي يونان سده هاي 6 و 5 قبل از ميلاد اشاره اين مقاله مي كوشد تا شناختي اجمالي از تفكر سياسي يونانيان در اوج شكوفايي فرهنگي و فكري آنان در سده هاي 6و 5 ق. م به دست دهد. تفاوت نگرش سياسي يونانيان در اين دو سده با نگرش هاي سياسي سده هاي پس از آن تا امروز از اهميتي بنيادي برخوردار است. در اين مقاله دو ديدگاه مسلط بر تفكر سياسي آن دوره و عوامل موءثر بر شكل گيري آن ها بر رسيده مي شود. گروه انديشه آشنايي اجمالي با تفكر سياسي يونانيان را مي توان با سولون آغاز كرد، كه يونانيان او را مصلح خويش دانسته و بسياري نيز او را مبدع تربيت سياسي آتنيان دانسته اند. اگر بنياد تربيت سياسي يونانيان را تعادل ميان بخت يا سرنوشت ( moira) و مسئوليت شخصي (انديشه عدالت ) بدانيم، بي گمان سولون بنيادگذار چنين نگرشي است. سولون بخت يا سرنوشت را نيروي متعادل كننده و به تبع آن عدالت را محور سياست مي داند. او بخت را عاملي مي داند كه نخست ميان ضعيف و قوي، دارا و ندار، ظالم و مظلوم و... تعادل برقرار مي سازد، دوم عاملي كه با سرپيچي از عدالت (Dike) همچون كيفري بر همه آدميان درون شهر يا جامعه (اعم از كساني كه عادلانه رفتار كرده يا نكرده باشند ) فرود هر مي آيد دو ديدگاه با فضيلت نسبتي مستقيم و بي واسطه دارند. در نگرش دوم عاملي ديگر كه مكمل نظريه عدالت است، يعني شرم ( aidos) پديدار مي شود، كه در جاي خود بررسي خواهد شد. از ياد نبريم كه سولون نخست شاعر است و سپس اما قانون گذار در يونان شاعران آموزگاران فضيلت به شمار مي رفتند و با دگرگوني نگرش شاعران، روزگار نيز دگر مي شده است. آنان قانون گذار و شاعر را هم سنخ مي پنداشته و وظيفه هر دو را نيز راهنمايي مردم به سوي فضيلت مي دانسته اند. سولون هم در جايگاه شاعر و هم قانون گذار، منشا تحولي ژرف بوده است. در تفكر وي، ميان موئيرا (بخت ) و مسئوليت تعادل برقرار او است اينوميا (نظم اجتماعي مبتني بر قانون ) را خواهر عدالت مي دانست. اگر اين بخش از تفكر او را ذيل انديشه عدالت مورد نظر او بررسي كنيم، بهتر مي توانيم به نظريه عدالت معطوف به عمل سولون، كه به راستي بخشي از شخصيت وي است، پي ببريم، زيرا عدالت در منش فردي سولون نيز نمودي آشكار دارد. او يك سو شاعر و قانون گذاري است در انديشه دولت - شهر و از ديگر سو مرد سياسي و اهل عمل است. انسان ها همواره در دو نگرش از يكديگر متمايز بوده اند. نخست باورمندي به بخت و پذيرش نقش آن در زندگي انسان ها است، كه در ميان يونانيان سيمونيدس شاعر اهل آمورگوس را مي توان نماينده چنين نگرشي دانست. او بر آن بود كه آدميان فاني براي دست يابي به هدف هاي دست نيافتني، خود را به رنج مي افكنند و نيروي خود را تلف مي كنند و به جاي اين كه راه تسليم و رضا را در پيش گيرند و در تباهي خود نكوشند، اختيار خود را به دست اميد كوري مي سپارند و راه را براي بدبختي خود هموار مي سازند در نگرش دوم انسان ها به مسئوليت شخصي و اختيار باورمندند. اما آنچه سولون را از هر دوي اين ها متمايز مي كند، آن است كه به باور وي بخت عامل متعادل كننده عمل از روي اختيار آدمي است. پيش از وي هزيود هم از عدالت، مسئوليت شخصي و بخت سخن گفته بود، اما در نگرش هزيود، ابهاماتي بسيار نهفته است. هزيود به پيوند عنصر زياده روي با تعينات بيروني سياسي، چندان آگاهي نداشته او است بخت را عنصري كاملا بيرون از جامعه مي بيند. از نظر او خدايان به گونه اي مستقيم در آن نقش داشته و ظالم را كيفر مي دهند. اما سولون ميان بخت و مسئوليت شخصي تناقضي نمي بيند. آدمي موجودي تلاشگر است: سولون حد فاصل ميان بخت و مسئوليت شخصي را قانون مي داند. قانون تلاش آدمي را متعادل و آن را از چنگال بخت كه در قالب كيفر الهي بر آدمي فرود مي آيد، مي رهاند. به ديگر سخن، بخت تنها در جايي كه حاكم است كه آدمي زياده طلبي كند و مسئوليت اعمال خود را نپذيرد. بخت همواره در كمين است. اگر پا را از دايره قانون فراتر گذاريم، جامعه را به استيلاي بخت دچار كرده ايم. لذا او به بخت نگرشي بدبينانه دارد. فقر و غنا، ناتواني و توانايي، برآيند زياده روي آدميان است. چنين جامعه اي در متن خود كيفر الهي را مي پروراند. اما اين كيفر در قالبهاي اغتشاش، بي نظمي و به ويژه تسلط جباران روي مي نمايد. منشا بخت و كيفر از نظر هزيود، آسماني است. اما ژرف كاوي جامعه اين امكان را به سولون مي دهد تا استيلاي بخت را ناشي از زياده روي بداند. در اين جا سولون به مسئوليت شخصي انسان پي مي برد مي گويد: اگر شخص نتايج اعمالش را ببيند و در برابر آنها خود را مسئول بداند، جامعه از كيفر بخت رهايي خواهد علت يافت چنين كيفيتي همانا قانون است. او تحولاتي عظيم را در جامعه اش به وجود مي آورد كه از جلمه آنها مي توان به تدوين قانون در راستاي احقاق حق ضعيفان در برابر اشراف اشاره كرد. اگر سخن ارسطو هم درست باشد كه او نظام قبيله اي آتن را به هم ريخت و جامعه را بر بنياد طرح تزه اوس و بر اساس طبقات سازماندهي كرد از اين رو مي توان او را بنياد گذار نظام دولت و نيز stateپيشگام -nation( دولت - ملت ) دانست. هزيود اثر عدالت را در فراواني فرآورده هاي كشاورزي و كيفر را در قالب قحطي براي مي دانست او پيوند ميان عدالت و موهبت و همانگونه پيوند ميان ظلم و فلاكت مبهم است. در مقابل سولون عدالت را از آسمان به زمين آورد. اما هنوز تا دروني شدن قانون فاصله است. مراد از قانون دروني آيدوس يا شرم ( ) 1 است كه كيفيت پيچيده تري نسبت به عدالت و عمدتا به معناي عفت و احترام به ديگران است و با وجدان اخلاقي فاصله چنداني ندارد. انديشه جديد دست آورد دموكريت و سوفسطائيان است. افلاطون از زبان پروتاگوراس سوفسطايي داستاني مي گويد كه احتمالا آن را از كتاب خود پروتاگوراس برگرفته است. در اين داستان زئوس هرمس، را مجهز به عدالت و شرم به سراغ آدميان مي فرستد تا بدين وسيله نتوانند به يكديگر ظلم كنند و نظم اجتماعي را برقرار سازند ( ) 2 اين دوكيفيت، يعني عدالت و شرم، مانند ديگر هنرها تخصصي نيستند و همگان بايستي از آنها بهره مند باشند و اگر تنها عده اي از آن بهره مند باشند، شهرها پابرجا و نمي مانند اين تكاملي در عرصه درون و بيرون است. اكنون تفكر يوناني معتقد است كه بدون وجود شرم دروني كه همپايه عدالت است، هرگز قادر به برپا ساختن جامعه اي منظم و پايدار نخواهد بود. اگر سولون انديشه عدالت را محور جامعه سياسي مي دانست، انديشه جديد شرم را نيز بدان مي افزايد. اشتباه است اگر شرم را صرفا قانوني اخلاقي بپنداريم و آن را وارد مبحث اخلاقيات كنيم. چرا كه براي يونانيان ميان قانون و اخلاق تمايزي وجود نداشته است. در واقع نوموس بار اخلاقي هم دارد. تمايز ميان اين دو از خصوصيات عصر جديد است. اصولا در نظام دولت - شهري يونان، نمي توان مفاهيم اخلاقي و سياسي را از يكديگر جدا كرد و هر كدام را در حوزه خود بررسيد. همه چيز از دولت - شهر مايه مي گيرد و بدان معطوف است. عرصه عمومي ( Agora) جايي است كه در آن آدميان به تربيت دروني خويش نيز مي پردازند. در مقابل، دولت - شهر موظف به حفظ جان ومال و نيز روح مردمان است. در آتن، به تعبير ميلان كوندرا، خانه ها، شيشه اي و به دور از رمز و راز هستند. آدم ها نيز همين گونه اند. اين آگاهي خاص دوره جنبش سوفسطايي گري است. در اين دوره مسئله ماهيت فضيلت انساني با جديت تمام از نظر تربيتي مورد توجه قرار آدمي مي گيرد چنان كه بايد باشد، مهم ترين موضوع بحث روز و هدف همه كوشش هاي سوفسطاييان حاصل است آن كه شرم قانوني است دروني در امتداد قانون بيروني دولت - شهر. ( ) 3 بنابراين قوانين سرمشق ها، يا به تعبيري ديگر خطوط موازي دفتري هستند كه براي نوشتن، تخطي از آنها جايز نيست. بدين لحاظ سياست خود، معطوف به فضيلت است. در اينجا دو عامل موءثر بر تفاوت نگرشي سياسي يونانيان با شرق بررسي مي شود. نخست آن كه يونانيان ابتدا به قوانين بيروني حاكم بر پديده ها پي بردند و از آن رو پذيرفتند، كه جسم و روح انسان نيز بايستي تابع قوانيني باشد. قوانين مربوط به جسم معطوف به سلامت بدن و قوانين روح معطوف به سلامت روح و فضيلت (arete) است. ( )يونانيان 4 به خود مي باليدند كه پيروان قانونند و نه فرمانبرداران پادشاه جبار امافلسفه نفس پيرو فلسفه طبيعت است و پس از آن پديدار مي شود. يعني شناخت نخست از عالم طبيعت و قوانين مربوط به آن آغاز مي شود و آنگاه به حوزه نفس تسري مي يابد. اين مسئله يادآور سخن هگل است كه راه روح، بيراهه است. شناخت از راه بيرون به درون ميسر است و نه برعكس. در اهميت اين دستاورد و شدت تاثير آن بر تفكر سياسي يونانيان به نظر مي آيد هرچه گفته آيد، كم است. عامل تاثيرگذار ديگر به تقابل نگرش ديني و فلسفي در اين دوره وابسته است. در نگرش نخست كه بعدها دوباره در مسيحيت پديدار مي شود، مفاهيم گناه و هبوط انسان برجسته است. نمونه آن تفكر هزيود است كه روزگار خويش را عصر آهنين و روزگار پيشين را اعصار طلايي ناميده و معتقد است كه انسان ها رو به فلاكت در مي روند مقابل اين نگرش، در سده پنجم ق. م و عصر تراژدي نگرش پيشرفت باور و تاريخ گرايي مثبت رشد مي كند. از اين ديدگاه انسان هاي اوليه نامتمدن بوده و زندگي كمابيش حيواني داشته اند و با بيان اسطوره اي اين پرومته ئوس بود كه تمدن را به آنها هديه كرد. مهم ترين متفكران اين ديدگاه كسنوفانس و پروتاگوراس سوفسطايي كسنوفانس هستند مي گفت: خدايان همه امور را از اول براي انسان ها معلوم نمي سازند. بلكه آنها در طول زمان و با تحقيق و جست وجو به شناخت بهتري دست مي يابند. مفهوم گناه اوليه يا هبوط بعدها دوباره در مسيحيت برجسته به مي گردد ياد سخن نيچه مي افتيم كه مي گويد: يونانيان وقتي كتابهاي بزرگ خويش را فراموش كردند، توانستند انجيل را دست بگيرند. آنچه از نگرش سياسي مبتني بر قانون و پيشرفت حاصل شد، رشد عقلاني و پيشرفت فرهنگي بود و يادآور اين سخن سوفوكلس كه خود انسان است كه با دستاوردهاي خويش معجزه عالم مي گردد پيوند فضيلت با دو عامل ياد شده به بهترين وجهي در اين عبارت منقول از يامبيليخوس گمنام (اواخر سده اوايل 5 سده 4 ق. م ) به ميان آمده است كه فضيلت بهترين سياست است. فاطمه صادق گيوي پانوشتها - 1 براي آگاهي از تفاوت ميان شرم و ترس بنگريد به: افلاطون جمهور ترجمه محمدحسن لطفي پاره. 465 - 2 افلاطون پروتاگوراس پاره; 322 اين داستان واقعا از زبان پروتاگوراس بيان شده است. - 3 اين مبحث با مبحث فضيلت پيوندي مستقيم براي آگاهي بيشتر بنگريد به جمهور افلاطون پاره هاي 426 تا; 436 ورنريگر پايديا، ترجمه لطفي، محمد حسن لطفي، جلد يكم. - 4 يك نسل بعد چنين باوري رنگ مي بازد. درباره زوال تفكر دولت - شهري مبتني بر فضيلت بنگريد به: مجادله سقراط و كاليكلس در رساله گوركياس، اثر افلاطون و نيز: ورنريگر، پايديا، جلد يكم، فصل مربوط به بحران ذهن و روح آتنيان و نيز تاريخ فلسفه يونان نوشته گاتري جلدهاي 10 و 11 (سوفسطاييان ).