Hamshahri corpus document

DOC ID : H-790129-47857S1

Date of Document: 2000-04-17

گردش به طالع سعد سلام بر حيدر بابا از منظري ديگر اشاره: محمدحسين شهريار در عرصه شعر و غزل فارسي از عرصه قواعد و قوالب كلاسيك فراتر نرفت اما به زبان آذري، مجموعه اي از خود به يادگار گذاشت كه آذري زبانان و آنان كه دقايق و ظرايف اين زبان را مي فهمند، از آن لذت وافر مي برند و بدان مباهات مي كنند. نوشته حاضر برخي از وجوه ظاهري و محتوايي اين مجموعه را باز مي كاود. استفاده از ترجمه خوب ميرصالح حسيني در برگرداندن شعرها، خواننده فارسي زبان را در آشنايي با جلوه هايي از صور خيال اين شعر شهريار ياري مي كند. باقر رشادتي رويكردي راه گشا اينك پس از گذشت بيش از يك دهه از درگذشت استاد شهريار شاعر مجموعه حيدربابا اقبال، عمومي به سلام و كلام، عملا نشان داد كه خاموشي مادي اين به ديار باقي شتافته صوري بوده است و زبان گوياي فرهنگ و تمدن ديرپاي مردم آذربايجان سالهاي سال، همچنان به فراخواني دلهاي بيدار و همه انسانهاي آزاده جهان براي آشتي با طبيعت و برگشت به آن، ادامه خواهد داد. رمز و راز اين ناميرايي در؟ چيست! ما سعي مي كنيم در زير، رويكردي راه گشا، با مراجعه مجدد به سلام بر ي حيدربابا شهريار، به اين موءلفه داشته باشيم و پاسخي در خور پيدا بكنيم. - 1 عشق به طبيعت عشق و علاقه ويژه شهريار به طبيعت، با اشارات توصيفي بسيار ملموسي از چهار فصل، درهمان بند نخست منظومه، نمودي آشكار دارد: حيدر بابا، ايلدريملارشاخاندا، سئللر، سولار، شاقيلدايوب آخاندا، قزلاراوناصف باغليوب باخاندا، سلام اولسون، شوكتوزه ائلوزه، منيم ده بيرآديم گلين ديلوزه حيدربابا، در غوغاي بهاران غرش آسمان و سيل و طوفان بهنگام نظاره دختران شادمان كن، به پاسخ سلامي يادمان كن، بنامي و كلامي - 2 هوده بري از عاميانه هاي آذربادگان تازه ها و شگفتي ها در عاميانه هاي زبان و فرهنگ مردم آذربايجان، به قدري زياد است كه هر چه بيشتر به آنها پرداخته شود، باز هم كم است و تنها گوشه هايي از اين چشم انداز سبز، باز نموده مي شوند. خيز خرگوش از بوته ها هراسان (كول ديبينن دووشان قالخوب قاچاندا ) مضمون، مصراع دوم بند 2 اشاره اي است كنايي به هيجان غريب كه از اين جستن در بچه ها و به همان اندازه در بزرگترها ايجاد مي شود و شادي اين هيجان غريب، مدتها آنها را سرگرم مي كند! - 3 زمينه هاي درخور بازگشت درونيهاي بند: بايرام يئلي، چارداخلاري ييخاندا، نوروزگلي، قارچيچگي چيخاندا، آغ بولوتلار كوينك لرين سيخاندا، بيزدن ده بيريادايليه ن ساغ اولسون، در دلريميزقوي ديكلسين داغ اولسون. بهاران كه فرو ريزد كومه ها گلهاي نوروزي شود شكوفا ابرها هم طوفان نمايد بپا زنده باشد هر كه كند ياد ما كوه غمي شد دل ناشاد ما وراي گنجيده حجم همه تصورات ما، زمينه هاي درخور مراجعه ديني، علمي و فلسفي شاياني را هدف گرفته است كه عبارتند از: الف - زمينه ديني: تازه و نو شدن زمين و زمان (اشاره به معاد ). ب - زمينه علمي: بارور شدن ابرها و بارش باران با طليعه سربرآوردن نوروز گلي گل نوروز كه به رنگ بنفش و به سيماي عروسي شرمگين است و قارچيچگي گل برف كه به رنگ سفيد و به سيماي عاشقي است شوخ و زيبا، از زير برفها و شكاف سنگها. در عين حال كه برگرداندن اين تصوير و اشاره به زبان ديگر امكان ناپذير و يا به سختي امكانپذير است. پ - زمينه فلسفي: دانايي به اينكه اگر دردها انباشته شوند مانند كوهها به سترگي مي رسند. همچنين به كارگيري كوه بويژه از آن جهت كه: كوه مهبط وحي انبياء است سزاوار درنگ و انديشه كردن مي باشد. - 4 تبيين سرنوشت محتوم انسان گفته شده است در شكايت از روزگار و بي وفايي اين دنيا و همه درونيهاي آن، ظاهرا شعر هيچ شاعري به برتري و فراتري سخن انوري ابيوردي نيست. معلوم من نشد كه زمانه كجاش برد در بزم روزگار، كجا خورد صاف و درد من تصور مي كنم كلام استاد شهريار درگذشت بي حاصل روزگار، از دست شدن مهرورزان و اشارات بديع او به پيچ و خم بازيهاي فلك كجرفتار، در تبيين اينكه گمگشتگي، جدايي و مرگ، سرنوشت محتوم انسان است، بخوبي افاده معني مي كند. حيدربابا، يولوم سنن كج اولدي، عمروم كچدي گلممه ديم گج اولدي، هيچ بيلمه ديم گوزللرون نج اولدي، بيلمزديم دنگه لروار، دونوم وار ايتگين ليك وار، آيرليق وار، ئولوم وار، حيدربابا، زمانه ام جفا كرد بي رحمانه، مرا از تو جدا كرد با گل رخان تو، بگو چه ها؟ كرد حاليم نبود پيچ و خم زمانه جدايي و مرگ و غم زمانه - 5 هستي هر چيز و همه چيز استفاده بجا از خواب و روح كه سنخيت بسيار نزديكي با هم دارند و بار فلسفي ژرفي را كمانه مي زنند و نيز القاي اينكه ( روح ) هستي، هر چيز و همه چيز است. شنگل آوايوردي عاشيق آلماسي، گاهدا گئدوب اوردا قوناق قالماسي، داش آتماسي، آلما، هيواسالماسي، قاليب شيرين يوخي كيمي ياديمدا، اثرقويوب روحيمدا، هرزاديمدا. روزهاي سفر به شنگل آباد سيب زدن، به سنگ و داد و بيداد دويدن ها سوي خانه همچو باد كنون ديگر به روءيايي بماند در هستي ام رگ و ريشه دواند - 6 برتر شمردن سازش و آشتي تا جنگ از ديد استاد شهريار واگذاشتن جنگ و بالاتر شمردن سازش و آشتي تا جنگ، از خصال نيكويي است كه تنها انسانها به آن آراسته هستند. گوز يا شيناباخان قان اولسا، آخماز! اينسان اولان خنجر بئلينه تاخماز!! اما حيف، كور توتدوغون بوراخماز! بهشتيميز جهنم اولماقدادير! ذيحجه ميز، محرم اولماقدادير! ديده مردمان سرشك تر است درمان دردها مگر خنجر؟ است! كوره آيا خيال ول بر سر؟ است بهشتمان داره جهنم مي شه ذيحجه مان داره محرم مي شه در گزينه فرارو، همچنين استاد باورهاي بسيار قوي كيش و آيين خويش نيز، بازنمايانده است. - 7 شاخصه سوار در ادبيات آذربايجان جريان هميشگي آب چشمه در مصراع ( ) 4 بند زير: داشلي بولاخ، داش - قومونان، دولماسين! باخچالاري، سارالماسين، سولماسين! اوردان كچن آتلي، سوسوز اولماسين! دينه بولاخ خيرون اولسون آخارسان، اوفقلره خمار - خمار باخار سان! حيدربابا، چشمه هايت روان باد باغهايت دور از باد خزان باد آب غربت نصيب عابران باد بگو چشمه خوش بحالت رواني افق ها را نظاره مي تواني نمادي از حركت پوياي زندگي است، گذشته از آن، سوار كه از آب زلال و هميشه جاري چشمه ها، رفع عطش مي كند، بواقع مروت و جوانمردي را كه چشمگيرترين شاخصه سوار در ادبيات آذربايجان مي باشد، از طبيعت به امانت مي گيرد. - 8 سمبل سازي فولكلوريكي اينكه شعر و موسيقي با هم پيوندي ناگسستني دارند، جاي هيچ شكي نيست. چوپان برگردان بره را كه اسم يكي از نغمه هاي شيرين محلي است شاهد گوياي اين مدعاست. حيدربابا، داغين داش سره سي، كهليك اوخور، داليسيندافره سي، قوزولارين آغي، بوزي، قره سي، بيرگئديرم، داغ دره لراوزوني، اوخوييديم، چوپان، قيتر قوزوني، حيدربابا، دامن كوه و دشتت نغمه دلنواز جوجه كبكت بره هاي قشنگ و رنگ و رنگت مي خواندم ايكاش طول دره را ترانه شبان كج كن گله را افزون اينكه بره در اينجا سمبلي از زيبايي و معصوميت هم فرض شده است. - 9 گردش به طالع سعد گردش همواره زندگي در همه بيت ها و مصراعهاي منظومه سلام برحيدربابا استاد شهريار، به (طالع سعد ) مي چرخد. آهنگ نيك بختي در داس خوردن سنبلها همانند شانه خوردن زلفها گوش جان را خوش مي نوازد، شگون اين نوازش در تكان ديگري از زندگي، زماني كه شكارچيان سراغ شكاري از گونه مي شود و شاعر را غصه دار مي كند و به هول وولا مي اندازد. بيچين اوستي، سنبل بيچن اوراخلار، ايله بيل كه زلفي دارار، داراخلار، شكارچيلار، بيلديرچيني سوراخلار، بيچين چيلر، آيرانلارين ايچللر، بيرهوشلانيب، سوندان دوروب بيچللر، فصل درو داسهاي هلالي شانه زند گيسوان طلايي صياد در پي صيد و نشاني برزگران دوغها را سركشند چرتي زده داسها را بركشند - 10 چشم سبزش درخشان وراي نااميديهاي نهفته در درونيهاي بند 19 بويژه در مصراعهاي ( 5 4 و) بيزدن ده بيرسن اولارا قصه ده، قصه ميزده چوخلي غم و غصه ده. به كودكان قصه اي از ما بگو قصه پرغصه ما را بگو و 48 58 26 39 بندهاي به همان ترتيب كه پيوسته و بنيادي در تماميت بندهاي 68 و 69 به نقطه اوج مي رسد و در خطهاي 4 و 5 ديگر بندها هم پي گرفته مي شود. (نگرشي داشته باشيد به بندهاي 71 و 72 و 73 و 74 و... ). فرزند شاعر حيدربابا، به زندگي فارغ از غم و غصه هم اشاره هايي دارد: الله نه خوش، غمسيز - غمسيز ياشار ديق غرق بازي، غافل از اين پيچ و خم خط 5 بند 22 و يا: آلني آچيق، ياخشي درين قاناردي يا شيل گوءزلر، چراغ تكين، ياناردي خط 4 و 5 بند 56 فهم و دركش زبانزد اين و آن چشم سبزش چون چراغي درخشان - 11 فراخواني خاطره هاي سبز آنچه در مفهوم بازگشت به قبل (فلاش بك ) كه از سينما به حوزه ادبيات وارد شده است و از طريق تداعي به فراخواني خاطره هاي سبز مي پردازد، در برخي از بندهاي سلام بر حيدربابا همراه با پژوهان (رشك خوردن ) روزگار پيش است. قاري ننه گئجه ناغيل دينده، كولك قالخيب، قاب - باجاني دوءينده، قورد گئچينين شنگليسين يينده، من قاييديب، بيرده اوشاق اوليديم! بير گل آچيب، اوندان سورا سوليديم! شب كه ننه پيره قصه داده سر كولاك هم كو بد ببام و به در شنگلي را خورد گرگ خيره سر اي كاش رجعتي به كودكي بود شكفتني بعد از پژمردگي بود - 12 بازآفريني تاريخ زبان و فرهنگ مردم آذربايجان منظومه سلام بر حيدربابا استاد شهريار، تاريخ، زبان و فرهنگ مردم آذربايجان را بازآفريني كرده است. يعني در واقع سلام بر حيدرباباي استاد شهريار، تجسم عيني همه آمال و خواستهاي شعور آگاه مردم هميشه بيدار و به قامت فرياد آذربايجان است. اينك به نمودن سرنوشته چند نمونه مي پردازم. الف - مراسم مرسوم عروسيها: ) - 1 دوره گرداني روشني. ) - 2 پرتاب سيب زير پاي عروس. ب - مراسم چارشنبه سوري و ايام عيد: )- 1 پريدن از روي آب. )- 2 شال آويزان كردن. - 13 شناساندن وظيفه بسيار سنگين آذربايجانيها از ديرباز بويژه در عصر پهلويها، هرگاه مردم آذربايجان - اين قوم ستم كش هميشه دوران - براي احقاق حتي حقوق طبيعي خويش بپا مي خواست با برخورد شوينيستي به بهانه (عبور از خط قرمز ) و حفظ وحدت ملي با فراگير و همه گوسازي انگاره زشت تجزيه طلبي، بشدت سركوب پيامد مي گشت اين تو سري زدن همان (ستم ملي ) مي باشد كه جاي زخم آن هنوز هم التيام نيافته است. جوانان معترض به ستم ملي، به نام مردم كش همواره تحت تعقيب بوده، سرانجام يا خودكشي مي كردند و يا به دار آويخته مي شدند. براي زدودن همه القائات شبهه آميز برخي رسانه هاي گروهي كه با بمباران تبليغي بسيار گسترده، شست و شوي مغزي مي كردند. تبيين و تبليغ فرهنگ خويش، وظيفه بسيار سنگيني است كه هر يك از آذربايجانيها به گرده دارند. حيدربابا، ننه قيزين گوءزلري، رخشنده نين شيرين - شيرين سوءزلري، تركي دئديم، اوخوسونلار اوءزلري، بيلسينلر كي، آدام گئدر آد قالار، ياخشي - پيسدن آغيزدا بير داد قالار. حيدربابا، دو چشمان ننه قيز رخشنده با سخنهاي شكرريز تركي گفتم كه بخوانند آنان نيز عمر آدم عاريت است و دمي نيك و بدي ماند به جا از آدمي - 14 رنگين كماني از تفكرات خلاق برگشت شهريار به طبيعت در بند ( ) 40 منظومه حيدربابا از چند وجه قابل توجه است: - 1 تفكر خلاق وي در آشكارسازي به هنگامه بارش باران كه در ريخت (رنگين كمان ) به آسمان جلوه خاصي مي بخشد، انگار (مادر بزرگ ) قالي اش را در گستره چرخ فلك پهن كرده است. - 2 قالي از منظر ديگر ذهن خواننده را به طرز معيشت در آذربايجان هم رهنمون قاليبافي مي سازد شغل شايع غالب مردم است. - 3 پير شدن گرگ و درد دندان او در عين حال كه مرگ درنده خويي را هدف قرار داده است و از خزان آن و شره هم خبر مي دهد، گوشه اي از تفكرات انسان انگارانه او را نيز مي نماياند. - 4 زياد شدن شير گوسفندان كه چريدن فارغ از ترس گرگ پير را بشارت مي دهد، از رونق زندگي هم نشانه هاي خوبي دارد. قاري ننه، اوزاداندا، ايشيني، گون بولوتدا، ايرردي تشيني، قورد قوجاليب، چكديرنده، ديشيني، سوري قالخيب، دولائيدان آشاردي، بايدالارين سوتي، آشيب - داشاردي، آفتاب هنگام رنگين كمان رشته مي كرد ابرها را دوك سان در زمان پيري تيزدندان گله راحت به دور و بر مي رود شيرها از باديه سرمي رود راه حيدربابا، جاده محبت است منيم يولوم محبت جاده سيدي، سون سوءزلريم حقين اراده سيدي، محبتين رسالت وعده سيدي، يوخسامنده بيركس ايله غرض يوخ، سياست آدلي منده بيرمرض يوخ، شيوه من راه محبتم بود كلام حق غايت صحبتم بود محبت و الفت رسالتم بود ورنه با كس مرا خصومتي نيست سرم در خدمت سياستي نيست بي چند و چون مي پندارم اين بخش از سخن استاد شهريار، مانيفست حيدرباباست. البته اينها به آن معنا نيست كه شهريار خبر ندارد كه: - در پهناي سرزمين نياكانش، كركسان و روبهان لانه كرده اند. (بند) 826 - جوانان وطنش از غم فرسوده شده اند. (9 =بند) 85 - ابرنيسان همه را به باران فروافكنده است. (بند) 9215 - زندگان ما را مددرسي نمي باشد. (بند) 9518 - مي فشارد گلوها را غم نان. (بند) 9922 - دست ستم سياه كرده روزمان. (بند) 10023 - اسير شهرها شده اند دهاتيها. (بند) 10124 - گرگان هاري شده اند اكنون آدميان. (بند) 10427 - باباحيدر خود غربت سرشار از غمهاست. (بند) 10941 - آدمها به دادهم نمي شتابند. (بند) 11042 - كفرهم سرانجامي ندارد. (بند) 11438 - آبهامان گشته زهر قتال. (بند) 11543 و ساير كه در دروني هر يك از بندها، مي توان آنها را دريافت. به هنگامي كه ترانه محبت سر داده مي شود، كودكان با هم يكي مي شوند تا درگاه سرما، بهار بيافرينند. از سبزي بهار، بزرگان هم پروبال مي گيرند. فرزندان حيدربابا، چون سرشوق آيند ها عاشيق هم ساز در برمي گيرند تا شعله عشق سلطان ساز و شعر و شهريار را فروزان نگاه دارند، پيوسته چنين باشد. حيدربابا، مرد اوغوللار دوغگينان، نامردلرين، بورونلارين اوغگينان، گديكلرده، قوردلاري توت بوغگينان، قوي قوزولار، آيين - شايين اوتلاسين، قويونلارون، قويروقلارين قاتلاسين، حيدربابا، فرزندان مرد، زاي نامردان پوزه به خاك و گل بساي امان زگرگ ها ببر زير پاي تا بچرد با فراغت گله ها دنبه روي دنبه نهد بره ها