Hamshahri corpus document

DOC ID : H-790128-47843S2

Date of Document: 2000-04-16

سهراب سپهري شاعر محيط زيست به مناسبت اول ارديبهشت سالروز درگذشت سپهري اشاره: طبيعت ستايي در شعرهاي سپهري خصيصه اي است كه شايد در شعر هيچ كدام از معاصران بدين روشني نتوان يافت. سپهري عارفي است وارسته كه از طبيعت به معبود يگانه خودمي رسد. خداي او در همين نزديكي است، لاي شببوها، پاي كاج بلند، روي آگاهي آب، روي قانون گياه و قبله آن يك گل سرخ است، جانمازش چشمه، مهرش نور و دشت سجاده اوست. در ديدگاه سپهري هر آنچه كه در طبيعت وجود دارد لازمه زندگي و مظاهر وجود ذات يگانه خداوند است، در حقيقت به خدا نزديك است. او از اين طريق در پي جستجوي معبود يگانه خود و پيوستن به خالق جهان است. سهراب در صداي پاي آب كه به حق مي توان گفت بيشترين طبيعت ستايي سهراب در آن به چشم مي خورد، به ما مي گويد در شهري كه در آن گلي را به حراج مي گذارند و خانه هاي گلي و روستايي و رويش گل و درخت و پروانه كه مظهر عشق و محبت هستند جاي خود را به رويش هندسي سيمان، آهن و سنگ كه مظهر خشونت و بي احساسي اند داده است، هيچ كس عاشقانه به زمين خيره نمي شود. انساني كه چنين وحشيانه زمين را لگدكوب كند و از بين ببرد نه تنها جايي براي زندگي كردن ندارد كه حتي جايي براي آواره شدن هم ندارد. در حقيقت انسان با ويران كردن زمين، ريشه خود را از بين مي برد. از ديدگاهي ديگر، در نظر سهراب، عناصر طبيعت نه تنها حرمت دارد بلكه همه، مانند اجزاء يك درخت در پيوند با يكديگرند. نقض حرمت يكي از اين اجزا، نقض حرمت بقيه اجزاست. اگر در شعر سعدي، بني آدم اعضاي يكديگرند و به لحاظ آفرينش از يك گوهرند چو عضوي به درد آورد /روزگار دگر عضوها را نماند قرار در شعر سپهري تمام عناصر طبيعت و جهان هستي اعضاي يكديگرند و از يك گوهرند. پس عجيب نيست كه از زبان او بشنويم: مي دانم، سبزه اي را بكنم، خواهم مرد و يا اينكه بشنويم: هركجا برگي هست، شور من مي شكفد و يا اينكه: و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست وكتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند. و نخواهيم مگس از سرانگشت طبيعت بپرد. و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون و بدانيم اگر كرم نبود، زندگي چيزي كم داشت و اگر خنج نبود، لطمه مي خورد به قانون درخت و اگر مرگ نبود دست ما در پي چيزي مي گشت و بدانيم اگر نور نبود، منطق زنده پرواز دگرگون مي شد و بدانيم كه پيش از مرجان، خلايي بود در انديشه درياها گفتيم كه سهراب، عاشق محيط زيست است اما او در اين عشق گاهي دست به كارهايي مي زند كه شايد در عالم ممكن ها كمي غيرمتعارف به نظر بيايد: و نمي خندم اگر فلسفه اي ماه را نصف مي كند و اين نخنديدن يعني عشق به همه كائنات!! و درجايي ديگر مي گويد: من در اين خانه به گمنامي نمناك علف نزديكم من صداي نفس باغچه را مي شنوم... من به آغاز زمين نزديكم نبض گلها را مي گيرم آشنا هستم با سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت و اين، يعني سهراب مي خواهد از عالم ناممكن ها وارد عالم ممكن ها شود و كارهايي را انجام دهد كه بتواند طبيعت را نگه دارد. نگاهي به منظومه صداي پاي آب هر خواننده اي را به اعماق انديشه هاي انسان دوستانه سپهري و عشق او به تمامي موجودات عالم خاكي مي برد به طوري كه انسان از اين همه محبت و علاقه او به تمامي آفريده هاي خلقت به تحسين و شگفتي مي نشيند. اين علاقه و محبت تنها شامل گل و گياه و موجودات زيباي طبيعت نيست، در اين شور و عاطفه و فوران احساس، حتي موجودات زشت و كريه در پندار محبت او جاي ويژه اي دارند: من نمي دانم كه چرا مي گويند: اسب حيوان نجيبي است، كبوترزيباست و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست چنانكه مي دانيد كركس يا لاشخور كه غذاي او مردار آدمي و حيوانات است و معمولا در نظر همگان به ديده نفرت نگريسته مي شود و از نظر شكل ظاهري نيز جزو زشت ترين مخلوقات به حساب مي آيد، از نظر سهراب در رديف اسب و كبوتر قرار گرفته و حتما شايسته است كه همانند قناري و بلبل و ديگر حيوانات زيبا، در قفس به تماشا گذاشته شود. سهراب در ابراز علاقه به حيوانات تا آن حد پيش مي رود كه مي سرايد: و بدانيم اگر كرم نبود، زندگي چيزي كم داشت به راستي وجود كرم در زندگي آدميان چه تاثيري مي تواند داشته باشد كه عدم وجود آن باعث كمبود زندگي آدميان ؟ مي شود! عشق به طبيعت و دوستداري محيط زيست و تمامي مظاهر آن در اشعار سپهري نمودي هميشگي و پايا دارد. سهراب همانند فلاسفه خوشبين همه، پديده هاي طبيعت و كائنات را زيبا و دلپسند مي بيند و از نظر او نبايد به پديده هاي طبيعت با نظر منفي برخورد نمود: بدنگوييم به مهتاب اگر تب داريم در نظام طبيعت اين انسانها هستند كه روابط مادي بر تمامي افكارشان سايه انداخته است و همه روابط انساني را از دريچه مسائل مادي مي نگرند ولي در طبيعت حيوان و نبات اين گونه مسائل مطرود است و پذيرفتني نيست: من نديدم بيدي، سايه اش را بفروشد به زمين من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن رايگان مي بخشد نارون شاخه خود را به كلاغ شب در شعر فارسي مفهومي از تيرگي و خفقان را القا مي كند، شب در شعر نيما به عنوان شوم و وحشت انگيز معرفي به مي شود قول نيما تن ورم كرده ايست سخت در استاده هوا و يا به قول شاملو گلويي خونين دارد و در اشعار ديگر شاعران معاصر نيز مفهومي نفرت انگيز را القا مي كند. اما سهراب بنا به علاقه به كائنات هستي حتي شب را در شعر معاصر زير سئوال مي برد. در حقيقت سهراب، شب را از بدنامي در مي آورد و هويت واقعي او را در بين آفريده هاي خدا نمايان مي سازد و مي سرايد: و نگوييم كه شب چيز بدي است و نگوييم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ نگاه سهراب با نگاه آدميان عادي فرق بسياري دارد. او چيزهايي در روي زمين مي بيند كه براي ديدنش بايد احساس ويژه اي همانند سهراب داشت. به راستي چه كسي مي تواند ببيند و بگويد: بره اي ديدم، بادبادك مي خورد من الاغي ديدم، يونجه را مي فهميد در چراگاه نصيحت گاوي ديدم سير، شاعري ديدم هنگام خطاب، به گل سوسن مي گفت: شما من كتابي ديدم، واژه هايش همه از جنس بلور. كاغذي ديدم، از جنس بهار... اين نوع ديدگاه از روحي سيراب مي شود كه عشق به كائنات دروجودش موج مي زند و اين حس برتر مخصوص روحيه ويژه سپهري است و بس. در كمتر شعري از شاعران تاريخ ادبيات معاصر ايران نشاني از اين همه علاقه و وفاداري به قانون طبيعت موجود است. از اين روست كه استقبال مردم از اشعار او روزبه روز افزون تر مي شود و اين را مي توان رمز جاودانگي اشعار اودانست. در پايان اين گفتار نمونه هاي ديگري را در شعرهاي سهراب مرور مي كنيم و قضاوت را به عهده شما مي گذاريم: زندگي چيزي بود، مثل يك بارش عيد، يك چنار پرسار دلم از غربت سنجاقك پر من به سيبي خوشنودم وبه بوييدن يك بوته بابونه من به يك آينه، يك بستگي پاك قناعت دارم من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد و نمي خندم اگر فلسفه اي، ماه را نصف مي كند من صداي پربلدرچين را، مي شناسم رنگ هاي شكم هوبره را، اثر پاي بز كوهي را خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد سار كي مي آيد، كبك كي مي خواند، بازكي مي ميرد ماه در خواب بيابان چيست مرگ در ساقه خواهش و تمشك لذت، زير دندان هم آغوشي من از كدام طرف مي رسم به يك؟ هدهد عبور چلچله از حجم وقت كم مي كرد چه اتفاق افتاد كه خواب ترا سارها درو كردند و با نشستن يك سار روي شاخه يك سرو كتاب فصل ورق خورد هيچ چشمي، عاشقانه به زمين خيره نبود كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد هيچكس زاغچه اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت ياد من باشد، هر چه پروانه كه مي افتد در آب، زود از آب درآرم زندگي يعني: يك سار پريد وقتي كه درخت هست پيداست كه بايد بود آب را گل نكنيم در فرودست انگار كفتري مي خورد آب يا كه در بيشه دور، سيره اي پر مي شويد... محمدمكي آبادي دانشجوي محيط زيست