Hamshahri corpus document

DOC ID : H-790125-47831S6

Date of Document: 2000-04-13

با بچه هاي كانون نامادري مي گويد نامش شقايق واقعا است به گلي نشكفته مي ماند. اما نه پژمرده. شاد و جوان. از منزل فرار كرده. فرزند طلاق است. پدرش مجددا ازدواج كرده و از آزار نامادري به جان آمده وقتي هم كه پيش مادرش رفته، وي نيز او را نپذيرفته و گفته اگر بيايي شوهرم طلاقم مي دهد. - به چه جرمي؟ اينجايي - سرقت ضبط ماشين. - مگر تو بلدي ضبط ماشين را؟ بدزدي - بله، يك پسري بهم ياد داد. - كجا زندگي؟ مي كني - با خواهرم و 2 تا از دوستانمان يك خانه اجاره كرده ايم. با هم زندگي خوبي داريم. - از زندگيت راضي؟ هستي مي خندد، دستهايش را روي هوا حركت مي دهد و ادامه مي دهد: آره. ما راحتيم. كسي بالا سرمان نيست كه شلاقمان بزند. كسي نيست كه بهمان تهمت بزند يا توهين كند. با مردها هم اصلا رابطه اي نداريم. هيچكداممان. من كه از مردها بدم مي آيد. همه شون بدند. - از كجا؟ مي داني - پدرم را ديدم. عمويم داييم را، را و ناپدريم را. ديگر احتياجي نيست كه خودم تجربه كنم. براي اينكه گاهي اوقات مردها را درك كنيم تو پوست آنها مي رويم. خودمان را شكل پسرها مي كنيم و مي آييم تو خيابان. مرد بودن چندان هم جالب نيست. - براي آينده چه نقشه اي؟ داري - ما داريم با صرفه جويي زندگي مي كنيم. پولهايمان را جمع مي كنيم كه بتوانيم در آينده خانه اي داشته باشيم و مثل آدم زندگي كنيم. الان هم زندگيمان بد مثل نيست بقيه غذا مي خوريم از همان چيزهايي كه بقيه مي خورند، پول ها را هم كنار مي گذاريم براي بعد. براي چند سال ديگر. - فكر مي كني كي مقصر است كه تو؟ اينجايي - مادرم، پدرم. هر دو به يك اندازه مقصرند، مادرم بيشتر. مادرم مي توانست مثل بقيه مادرها باشد كه به خاطر بچه هايشان كوتاه مي آيند و مي سازند، اما او ما را رها كرد و رفت دنبال زندگي مي دانيد خودش اينجا، بچه ها چه ؟ جوريند بعضي ها به خاطر اينكه آزادي زياد دارند فرار مي كنند، بعضي هم به خاطر محدوديت زياد و اين كه توي خانه هايشان زجر مي كشند. - دلت مي خواست مادرت چه جوري؟ بود - مادرم را خيلي دوست دارم. دلم مي خواست وقتي كه از مدرسه مي آمدم برايم غذا مي پخت. بهم محبت من مي كرد و مادرم و خواهرم با همديگر زندگي مي كرديم. پدرم و عمويم هم اصلا نبودند. آنها را دوست ندارم. نبايد با ما، مردي زندگي كاش كند مي شد! سرقت مي گويد نامش ويداست. خيلي شلوغ و پرسروصداست. موهايش را رنگ كرده، اما به نظر زيباتر آن قدر نمي آيد بلند حرف مي زند كه بچه هاي ديگر مي خواهند زودتر حرفش را بزند و برود تا شايد از شنيدن صداي نه چندان لطيفش معاف! بشوند. - به چه جرمي آوردنت؟ اينجا - سرقت طلا از خانه همسايه. -؟ چرا با همسايه خصومتي؟ داشتي - نه اصلا. سالهاست با همديگر همسايه ايم و اصلا از همديگر بدي نديده ايم. خيلي روابطمان صميمانه است. جوري كه حتي درهاي كمدهايمان را هم قفل نمي كنيم و راحت با همديگر رفت و آمد داريم. - پس؟ چرا - يكي از دوستانم پول مي خواست. من هم نداشتم. رفتم خانه همسايه. مي دانستم كه طلاهايش را روي ميز مي گذارد. برشان داشتم و آمدم بيرون. - خودشان متوجه شدند كه كار تو؟ است - نه. اصلا. پسر كوچيكه صاحبخانه آنجا ايستاده بود و نگاهم او مي كرد بود كه به مادرش گفت. - واكنش خانواده ات چه؟ بود - برادرم مي خواست مرا بكشد. مادرم كه اصلا نمي دانست چه؟ بگويد نامزدم هم كلي تعجب كرد. حالا مي گويد ديگر نمي گذارد حتي با دوستان دخترم هم رابطه داشته باشم. مي گفت تو بارها به منزل ما آمدي و پول و طلا برنداشتي چرا از خانه؟ همسايه - طلا را چه؟ كردي - دادم به دوستم. نمي دانم چه كرد. اما مهم هم نيست. - حالا شاكي چه؟ مي گويد - رضايت مي دهد. وضعيت خانواده گيم را مي داند. - بعد مي خواهي چه كار؟ كني وقتي از اينجا؟ رفتي كلي آدامس جويد كه نشان بدهد دارد فكر مي كند. پرسروصدا و گوش خراش. دست آخر هم گفت: نمي دانم. شايد ازدواج كردم. اما مطمئنم كه ديگر درس نمي خوانم! اعتياد پدر موهاي رنگ كرده اش را زير روسري پنهان مي كند. وقتي حرف مي زند لهجه مشهدي قشنگي دارد. خودش هم زيباست. خيلي خوب لباس معلوم پوشيده است كه واقعا از بد حادثه اينجاست. مي گويد اسمم را مونا بنويسيد بهتر است. - تو چرا؟ اينجايي - فرار از منزل. - ازدواج؟ كرده اي - بله. - با شوهرت مشكل داشتي كه فرار؟ كردي - نه. پدرم معتاد است 16 وقتي سالم شد تصميم گرفت مرا شوهر بدهد. آنهم به؟ كي يك آدم معتاد. من اصلا نمي خواستم ازدواج كنم. تو مدرسه، درسم خوب بود، رشته رياضي مي خوانم. هر چقدر گريه كردم فايده نداشت. تازه، خواستگارهاي خوب و سالم هم داشتم اما پدرم دلش مي خواست من زن يك معتاد بشوم. -آخر؟ چرا - چون بنشينند و با هم ترياك بكشند. - بعد از ازدواج چه؟ كردي - بالاخره پدرم مرا به مرد معتادي شوهر داد. يك هفته بعد از عروسي، او را بامواد گرفتند. منهم درخواست طلاق دادم. چهار ماه دوندگي كردم. قاضي دلش برايم سوخت. به پدرم گفته بود كه دنبال كارم را بگيرد اما پدرم گفت به من اصلا مربوط نيست. شوهرم هم مي خواست معتادم كند. در مدتي كه نامزد بوديم تمام اثاثيه ام را فروخت و دود كرد. صدايش مي لرزد. اشك به چشمش آمده. مي گويدماه 14 منزل پدرم بودم. خواستگاران زيادي داشتم. يك خواستگار داشتم كه 6 بار به خواستگاريم آمد. اما پدرم با او مخالف بود. باز هم دنبال داماد معتاد بود. گمانم دلش مي خواست دامادش برايش مواد تهيه كند. اين بار هم كه چنين تصميمي را گرفت از خانه فرار كردم. يك دوست دانشجو دارم كه توي خوابگاه زندگي مي كند. آمدم پيش او. صبح هم موقع قدم زدن توي پارك دستگير شدم. - بعد از طي محكوميتت كجا؟ مي روي - مي خواهم بروم بهزيستي. نمي خواهم پدر و مادرم بدانند كجا زندگي مي كنم. نمي خواهم با آنها زندگي كنم. راست است كه ترياك مرد را بي غيرت مي دانم مي كند كه بازهم مي خواهند مرا به يك آدم معتاد بدهند. يكباره اشك از چشمش فرار مي كند. لبخند قشنگي مي زند و ادامه مي دهد: بعد از طلاقم، پنهاني رفتم مدرسه. رشته رياضي - فيزيك مي خوانم. درسم خوب است اما پدر و مادرم مانع درس خواندنم شدند. مي خواهم ادامه بدهم. مي دانم كه موفق مي شوم. وقتي مي خواهد برود، مي خواهد كه سرگذشتش زودتر چاپ بشود، مي خواهد خودش بخواند و عبرت مردم برايش زياد مهم نيست. مي گويد آنها خودشان بهتر مي دانند چه كار؟ كنند! يك اشتباه نوجواني كه واقعا ساكت است آخرين فرد اين جمع جوان را تشكيل مي دهد. آرام مي آيد و چهار زانو روي زمين مي نشيند. صدايش لرزان است. مي گويد: در كفاشي كار همسايه اي مي كنم داريم كه بسيار فحاش و بددهان است. همه اهل محل از دستش عاصي هستند، بارها با همسايه ها درگير شده. آن روز هم با مادرم بناي داد و فرياد را گذاشت. بعد هم كه من آمدم و درگير شديم رفت از داشبورت ماشينش چاقو در بياورد كه مرا بزند. من سريعتر چاقو را برداشتم و او را زدم. حالا هم اينجا هستم. اما گفته كه رضايت مي دهد. به همان آرامي بلند مي شود و مي رود سر جايش مي نشيند. باز همه بچه ها رديف نشسته اند تكيه داده به تخت هاي فلزي دو طبقه. از آنها مي پرسم: زندگي يعني؟ چه سكوت. نمي دانند. تا به حال به زندگي فكر نكرده اند. دوباره مي پرسم: زندگي را چقدر دوست؟ داريد باز هم سكوت. فقط كامبيز مي خندد و مي گويد آن قدر كه ديگر اينجا نياييم. همگي تاييد مي كنند و با صلواتي ختم ديدار را اعلام مي كنند. نمي گويم به اميد مي گويم ديدار به اميد آنكه ديگر در چنين جايي، ديداري نداشته باشيم. جاهاي بهتري هم براي ديدار مگر هست؟ نه! مرضيه مهدوي