Hamshahri corpus document

DOC ID : H-790124-47816S2

Date of Document: 2000-04-12

سلامت اجتماعي؟ چيست نگاهي به يك مفهوم نو دكتر منوچهر محسني يك مرور مفهومي سلامت اجتماعي مفهومي است كه در كنار ابعاد جسمي و رواني به گونه اي كه در مفهوم عام سلامت سازمان جهاني بهداشت مورد توجه قرار گرفته است، جنبه اجتماعي سلامت را با محور قرار دادن فرد مورد بررسي قرار مي دهد. نخستين اشاره پژوهشي به مفهوم سلامت اجتماعي را در بررسي بلوك و برسلو در ايالت كاليفرنياي امريكا مشاهده مي كنيم. آنها اول بار در سال 1972 به تعريف و ساختن شاخص سلامت اجتماعي پرداختند و آن را مترادف با درجه عملكرد اعضاء جامعه مي دانستند. آنان تلاش كردند تا با طرح پرسش هاي گوناگون در ابعاد جسمي، رواني و اجتماعي سلامت فردي، به ميزان فعاليت و عملكرد فرد در جامعه برسند. به اين ترتيب اولين گام هاي عملي در اين زمينه براساس نگرش هاي پژوهش مدارانه و مبتني بر مطالعات ميداني آغاز مي شود. اين مفهوم را چند سال بعد دونالد و همكارانش در سال مطرح 1978 كردند و استدلال آنها اين بود كه سلامت امري فراتر از گزارش علائم بيماري، ميزان بيماريها و قابليت هاي كاركردي فرد آنها است معتقد بودند كه رفاه و آسايش فردي امري متمايز از سلامت جسمي و رواني است. براساس برداشت آنان سلامت اجتماعي درحقيقت هم بخشي از اركان وضع سلامت محسوب مي شود وهم مي تواند تابعي از آن باشد. البته بايد اشاره كنيم كه در همان دوران واژه ديگري نيز گاه به صورت مترادف با واژه سلامت و البته كم و بيش با همان محتوا به كار مي رفت و آن اصطلاح بود، كه اول بار در مطالعات مربوط به بيمه در امريكا مورد استفاده قرار گرفت و براي آن شاخص سازي گرديد. واقعيت آن است كه سنجش محتواي سلامت اجتماعي از ابتدا ازطريق تمركز بر فرد و در رابطه با تعاملات ميان فردي ( مثلا ملاقات با دوستان ) و مشاركت اجتماعي (مانند عضويت در گروه ها ) مورد سنجش قرار گرفت و در اندازه گيري آن اركان عيني ( مثلا تعداد دوستان ) و ذهني (مانند كيفيت روابط دوستانه ) هر دو در تعريف منظور شده بود. حوزه سلامت اجتماعي از سالهاي 1995 به بعد علاوه بر نگرش كلي و عامي كه بر كيفيت سلامت در ميان تمام افراد دارد، در كشورهاي صنعتي گرايش خاصي را در دو بعد سلامت رواني و نيز سلامت اجتماعي در رابطه با سالمندان (با توجه به مسائل خاص آنان ) آغاز كرده است. گروهي از كارشناسان، ازطريق كميته هاي تخصصي سازمان جهاني بهداشت در اين تلاش بوده اند كه ازطريق عملياتي كردن مفهوم ارتقاء سلامت اهداف كلي شعار بهداشت براي همه را با زمينه هاي اجتماعي سلامت در مفهوم عام پيوند بزنند. آنان معتقدند كه ارتقاء سلامت در حقيقت دربرگيرنده زمينه هاي اقدام اجتماعي براي توسعه سطح سلامت است. اين مفهوم مي تواند به حيات بخشيدن و با محتوا كردن الگوي بهداشت براي همه، هم در سطح كشورهاي درحال توسعه و هم در كشورهاي پيشرفته كمك ارتقاء كند سطح سلامت بر اين اساس از دو طريق امكان پذير است كه يكي از آنها توسعه شيوه هاي سالم زندگي و اقدام اجتماعي براي سلامت است و ديگري ايجاد شرايطي است كه زيستن در يك حيات سالم را امكان پذير سازد. موضوع اول دربرگيرنده توانمندسازي انسانها از طريق آگاهي ها و مهارت هاي ضروري براي يك زندگي سالم است وموضوع دوم تاثيرگذاري بر سياست گذاران به گونه اي است كه سياست هاي عمومي و برنامه هاي حامي سلامت عمومي را در سطح جامعه پيگيري كارشناسان نمايند ضروري دانسته اند كه حمايت هاي نيرومند اجتماعي از سلامت بايد به وجود آيد، سرعت پيدا كند و مستمرا تداوم يابد. تنها ازطريق مردم آگاه به حقوق و مسئوليت هاي خود كه از سوي قدرت سياسي آگاه در تمام سطوح مورد حمايت قرار گيرد مي توان سلامت اجتماعي را تبديل به يك واقعيت كرد. به طور كلي اغلب پژوهشگران سلامت اجتماعي را بخشي مستقل از وضع سلامت به معني اختصاصي كلمه درنظر مي گيرند و آن را به عنوان درجه و قدرت توانايي و عملكرد اشخاص در فعاليت هاي اجتماعي (در حكم اعضاء جامعه ) تعريف مي كنند. مي دانيم كه لرنر خاطرنشان ساخته است كه وضع سلامت مي تواند تابعي از عوامل غيربهداشتي درماني و خارجي در رابطه با فرد باشد، عواملي مانند محيط، جامعه محلي و يا گروه هاي اجتماعي مهم و مرتبط. بر اين اساس او توصيه مي كند كه شاخص هاي رفاهي بر مسائلي مانند همسازي با نقش هاي اجتماعي، سلامت خانواده و مشاركت اجتماعي تمركز پيدا كند. فرض او اين است كه اشخاصي كه از سلامت اجتماعي برخوردارند: با موفقيت بيشتري مي توانند با چالش هاي ناشي از ايفاي نقش هاي اصلي اجتماعي كنار بيايند: آنان در خانواده هايي زندگي مي كنند كه از ثبات و انسجام بيشتري برخوردار است و احتمالا مي توانند مشاركت بيشتري در فعاليت هاي جمعي داشته باشند و بالاخره بايد انتظار داشت كه تطابق آنان با هنجارهاي اجتماعي بيشتر باشد. از سوي ديگر، روانشناسان نيز سلامت اجتماعي را در كنار سلامت جسماني قرار مي دهند و آن را مترادف با تعاملات ميان فردي و فعاليت ها مانند ملاقات با دوستان، عضويت در باشگاه ها و گروه بندي هاي مشابه مي دانند و از طريق رتبه بندي ذهني كيفيت انجام اين رفتارها را در رابطه با ديگران مورد سنجش قرار مي دهند. به طور كلي بر اين اساس اندازه گيري سلامت اجتماعي عملا مشابه با تعيين سطح نظام حمايت اجتماعي خواهد بود كه مي تواند ازطريق تقليل آثار استرس بر سلامت موءثر واقع شود. واقعيت آن است كه شخصيت هاي فردي تحت تاثير كيفيت و كميت روابط ميان فردي است. فقدان پيوستگي اجتماعي ممكن است سبب ايجاد استرس هاي رواني گردد و منابع فردي را براي مقابله با آن تقليل دهد و احتمالا به اختلافات رواني منجر شود. فقدان حمايت اجتماعي نيز مي تواند با افسردگي در رابطه باشد. به اين اعتبار حمايت اجتماعي در تئوري و پژوهش در سلامت اجتماعي يك مفهوم كليدي است و كاپلان ( ) 1975 شايد نخستين فردي باشد كه از لحاظ نظري و پژوهشي به اين مفهوم اهميت خاص داده است. او حوزه هاي مطالعاتي حمايت اجتماعي را شامل مواردي مانند موفقيت هاي شغلي و ارتقاء در سلسله مراتب اجتماعي، حمايت خانوادگي، فعاليت اجتماعي و روابط دوستانه، موقعيت مناسب مالي، زندگي شخصي ( مثلا وجوه يك فرد مورد اعتماد ) و موفقيت هاي شخصي و ارضاء فلسفي مي داند. سلامت اجتماعي به طور خلاصه عبارت از حالت برخورداري فرد از توانايي بروز و ظهور حداكثر فعاليت ها و نقش هاي اجتماعي و احساس پيوند با جامعه است، كه نمي تواند فارغ از احساس آرامش فردي و رابطه متوازن با هنجارهاي اجتماعي باشد. به طور كلي مي توان اين گونه نتيجه گرفت كه مطالعات در زمينه سلامت اجتماعي حداقل تاكنون بيشتر بر فرد متمركز بوده است تا اجتماع و اين مفهوم در تحولات بعدي همچون بعدي از يك مفهومي تلقي شده است كه خود نيز به دقت تعريف نشده است و آن مفهوم كيفيت زندگي است. سلامت اجتماعي و كيفيت زندگي در مفهوم عمومي كيفيت را مي توان درجه اي از خوبي تعريف كرد، اما كيفيت زندگي در رابطه با سلامت مفهومي گسترده تر از وضع سلامت شخصي است و آسودگي اجتماعي را نيز به حساب مي آورد. در ابتدا بايد اشاره كنيم كه درباره كيفيت زندگي توافقي وجود ندارد و ادبيات موجود در اين زمينه دربرگيرنده اجزاء متعددي است كه اصلي ترين آنها عبارتند از: توانايي عملي اعم از فيزيكي و ايفاي نقش هاي اجتماعي مانند امور خانوادگي و كار در سازمانها، درجه و كيفيت تعامل اجتماعي، آسايش رواني، احساس فيزيكي (مانند درد ) و رضايت از زندگي... حتي گاهي در سطح گروهي از كارشناسان نيز متداول شده است كه اطلاعات غيرباليني در مورد افراد را مساوي كيفيت زندگي بدانند. تنها دو بعد مختلف از مفهوم كيفيت زندگي در رابطه با سلامت مي باشند; و هيچكدام جايگزين ديگري نيست. شايد يك مشكل اصلي اين باشد كه تا به حال پژوهش هاي تجربي مبتني بر هدف تعريف آن كيفيت هايي كه زندگي و بقاي انسان را ارزشمند مي سازد، صورت نگرفته باشد. و مندولا يكي از همكارانش كيفيت زندگي را دست آوردهاي فردي از شرايط اجتماعي ارضاءكننده در محدوده قابليت هاي فيزيكي ملموس تعريف كرده اند. البته اين تعريف محدود است، اما عملياتي كردن آن نيز به همان اندازه دشوار است كه برخي ديگر از تعاريف پيچيده، دو پژوهشگر ديگر، يعني شاين و جانسون معتقدند كه كيفيت زندگي عبارت است از: در اختيار داشتن منابع لازم براي ارضاء نيازها، خواسته ها و تمنيات فرد و نيز مشاركت در فعاليت هايي كه سبب قادرسازي فرد در امر توسعه شخصي، خودشكفتگي مقايسه ارضاءكننده ميان خود و ديگران مي شود، چيزهايي كه همگي متكي به تجربه و دانش قبلي فرد است. پترسون نگاهي متفاوت دارد و در صدد ذكر تعدادي از ويژگي هاست كه به اعتقاد او براي هرگونه ارزشيابي از كيفيت زندگي اساسي است و اين ويژگي ها در نظر او عبارتند از: سلامت عمومي، ايفاي نقش ها و كنش ها، آسايش و راحتي عمومي، وضع احساسي و وضع اقتصادي. البته مي دانيم كه اين ديدگاه تفاوت عمده اي با نظر شاين و جانسون (كه به آن اشاره كرديم ) ندارد و در حقيقت اين ويژگي ها را بايد زمينه هاي مساعدكننده كيفيت زندگي واقعيت دانست آن است كه كيفيت زندگي بيانگر پاسخ هاي فرد به تاثيرات فيزيكي، رواني و اجتماعي بيماري زندگي روزمره است كه بر وسعت دامنه ارضاء شخصي از شرايط زندگي موءثر واقع مي شود. اين مفهوم در برگيرنده چيزي بيش از آسايش فيزيكي است و ابعاد ديگري، مانند ادراك از آسايش و رفاه، رضايت و احساس كلي از خود ارزشمندي را نيز شامل مي شود. به عنوان نمونه در بررسي انجام شده در سال 1997 در كانادا در زمينه خدمات عمومي و كيفيت زندگي ابعادي كه به عنوان ارضاءكننده ترين چيزها مورد مطالعه قرار گرفتند، عبارت بودند از: شريك روابط زندگي، خانوادگي، روابط دوستانه، زندگي به طور كلي، كيفيت زندگي، خشنودي از زندگي به طور كلي، سلامت فردي و عزت نفس. از لحاظ ديدگاه هاي نظري هر چند كه مطالب گوناگوني مانند كاركردگرايي و روانشناسي (آسايش ذهني ) به مفهوم كيفيت زندگي توجه داشته ايم، اما پديدارشناسان به اين موضوع بيش از بقيه پرداخته اند و افكار آنان در گروه هاي زيادي از پژوهشگران موءثر واقع شده به است عنوان مثال در تعريف سازمان جهاني بهداشت از كيفيت زندگي درك فرد از موقعيت خويش در زندگي در مجموعه فرهنگ و نظام ارزشي كه در آن زندگي مي كند و در رابطه با هدفهاي فردي مورد دقت قرار گرفته است. قلمرو موضوعي و زمينه ها براساس آنچه كه از تعريف هاي مختلف در زمينه سلامت اجتماعي مي توان نتيجه گرفت در ارزيابي اين موضوع مواردي كه علاوه بر ابعاد جسمي و رواني بايد به عنوان محتواي موضوعي و در مقياس فردي مورد توجه قرار گيرند عبارتند از: مجموعه وقايع و امور موءثر بر فرد، عواطف و احساسات و انديشه ها، اقدامات و فعاليت ها و بالاخره مجموعه موفقيت هاي فردي، كه طيف گسترده اي از ابعاد اجتماعي و اجتماعي - رواني را شامل مي شود. حال اگر خواسته باشيم در يك نگاه كلي تقريبا تمامي حوزه هاي اصلي موضوعي مرتبط با سلامت اجتماعي را در يك محدوده مشخص جمع كنيم مي توانيم به حداقل 10 حوزه زير اشاره كنيم: - 1 علائم و مظاهر بيماري (مانند درد ناراحتي ). - 2 موقعيت و شرايط بدن از نظر توانايي عملكردها و كاركردها (مانند معلوليت ها - تحرك ). - 3 فعاليت هاي مرتبط با نقش اجتماعي ( مانند خانواده - محيط ). - 4 عملكرد كلي در جامعه (روابط اجتماعي - تفريحات و فراغت ) - 5 قدرت هاي شناختي ( ادراك شناخت هاي عمومي و اختصاصي ). - 6 خواب و استراحت به مقدار ضروري (خواب راحت خستگي ). - 7 انرژي و سرزندگي (سطح استقلال توانايي كار ). - 8 وضع و موقعيت عاطفي (عزت نفس احساسات مثبت قواي روحي، اعتقادات شخصي ). - 9 احساس فردي از سلامت ( انرژي روابط جنسي ). - 10 رضايت كلي از زندگي و ابعاد مختلف آن (منابع مالي امنيت... ). در چارچوب ابعاد فوق تلاش زيادي در جهت مقياس سازي صورت گرفته است كه تحت عناويني مانند سلامت اجتماعي، كيفيت زندگي و رفاه و آسايش مورد آزمون واقع شده است. اين مقياس ها غالبا داراي سه بعد تحرك فيزيكي، فعاليت جسمي - رواني و فعاليت اجتماعي است و در هر يك از اين سه بعد ضابطه هاي گوناگوني مي تواند قرار گيرد. در اين زمينه بايد يادآور شويم كه گروهي از پژوهشگران نيز با اتكاء به نظريات مزلو بر اين عقيده هستند كه هر موقعيت آسيبشناختي به گونه خاصي با ظرفيت افراد در پاسخ دادن به نيازها مرتبط است و بر اين اساس همواره مي توان فهرستي از اين نيازها را ارائه كرد كه ارضاء آنها از نظر سلامت اجتماعي مهم است. با اينكه از اين ديدگاه مشكل جديدي ناشي مي شود و آن دست يافتن به فهرست استانداردي از نيازهاست، اما مهمترين انواع نيازها كه در شاخص سازي ها مورد استفاده قرار گرفته اند عبارتند از: تغذيه، خواب، فعاليت، حيات جنسي، فقدان درد، مسكن، امنيت، عاطفه، عشق، ارتباط، احساس تعلق به اجتماع، احساس اصل و نسب خانوادگي، كنجكاوي، بازي و تفريح، خلاقيت، احساس معني دار بودن زندگي براي فرد، احساس هويت، شناسايي فرد از سوي جامعه، احترام، عزت نفس و توانايي ابراز وجود. بر اين اساس هرگاه اين نيازها برآورده شود مي توان نتيجه گرفت كه سطح سلامت اجتماعي نيز ارتقاء يافته است. بديهي است كه هر كدام از اين حوزه ها به اجزاء متعددي قابل تقسيم است كه در مورد هر كدام طيفي از موقعيت احساسي فرد ( مثلا عالي، خيلي خوب، خوب، متوسط، ضعيف، بد و خيلي بد ) قابل تصور و تنظيم است. بديهي است در بحث از سلامت اجتماعي هدف اصلي شناخت توصيفي - تحليلي تمامي حوزه هاي گسترده اي كه عملا در اين محدوده قرار مي گيرد و هر كدام از نظر موضوعي به رشته هاي ديگري تعلق دارند نيست، بلكه هدف بررسي رابطه فرد با اين حوزه و سطح بهره مندي اوست.