Hamshahri corpus document

DOC ID : H-790121-47779S2

Date of Document: 2000-04-09

طرحي از بهشت جهان شناسي حافظ ساقيا پيمانه پر كن زانكه صاحب مجلس است جنت نقدست اين جا عيش و عشرت تازه كن آرزو مي بخشد و اسرار مي دارد نگاه زانكه در جنت خدا بر بنده ننويسد گناه جستارگشايي: شايد هيچ حكيم و نويسنده و شاعر و نخبه اي در تاريخ فرهنگ ايران، همچون حافظ بيانگر آرمانها و آرزوها، در عين توجه به واقعيات و حقايق جاري در جامعه ما نبوده است. او ضمن توجه به جهان متعالي و آرماني، منتقد تيزبين ناهنجاريها و رنجها و مصائب مردمان و انديشه ها نيز هست. افزون بر اين موارد، سيطره زيبايي هاي شاعرانه و بلاغت و موسيقي عجيب و بي مانند اشعار خواجه، پيش از رجوع به معاني بلند و رفيع، خواننده را افسون مي كند و در دام اعجاب گرفتار مي سازد. اين گونه است كه حافظ در مركز توجه اديبان و فرهنگ پژوهان و منتقدان ما قرار گرفته و شعرش در هر سرايي بر هر زباني روان و حكمش رواست. در مقاله زير نگرش استعلايي حافظ به جهان و توصيف آن درجهت ايجاد طرحي نو و فردوس گونه، به عنوان نخستين سرفصل از جهان شناسي حافظ بر مبناي صريح ترين مفاهيم مندرج در شعر وي مورد توجه قرار گرفته است. نقد حافظ از جهان گذران نيز در مقالتي ديگر مورد بحث قرار خواهد گرفت. گروه معارف مسعود رضوي جهان حافظ يا بهتر بگوييم; جهان از نگاه حافظ، چند ويژگي ممتاز و متعالي دارد كه با رجوع به اشعار خواجه مي توان آنها را استخراج و در چند سرفصل طبقه بندي اين كرد نگرش ويژه و ممتاز، مختصات جهان شناسي عارفانه - شاعرانه حافظ را، نه در معناي تاويلي و فلسفي، بلكه به همان معناي لفظي عبارت، روشن مي سازد و در حقيقت نگاهي سرشار از حكمت انساني به پديده هاي هستي است. ضمن آنكه از دقيقه هاي عرفاني نيز سرشار است، اما از نوع حافظانه! از آنجا كه عرفا غالبا به ظرافت طبع و زيباپسندي اشتهار دارند و اين ظرافت را در بيان و انديشه ها و احوال خويش بازتاب مي دهند، از ديگران نيز درخواست مي كنند تا اوقات شادماني و طرب و جواني را قدر بدانند و در يك كلام فرصت را مغتنم شمارند. در اين نوشته، سرفصل وقت شناسي و اغتنام فرصت را از منظر ديوان حافظ مي كاويم. مهمترين استعاره اين نگرش عارفانه به پديده هاي جهان بهار است و بهار نيز عناصر و اجزايي دارد كه هر يك به جاي خود افاده معنا كرده و پيامي به مخاطب القا مي كنند. مجموعه اين پيامها را شايد بتوان با تمركز و تامل بر معاني و مفاهيم منتج از اين غزل حافظ دريافت: بهار و گل طربانگيز گشت و توبه شكن به شادي رخ گل، بيخ غم ز دل بر كن رسيد باد صبا، غنچه در وفاداري ز خود برون شد و بر تن دريد پيراهن ز دستبرد صبا گرد گل كلاله نگر شكنج گيسوي سنبل ببين به روي سمن عروس غنچه رسيد از حرم به طالع سعد معاينه دل و دين مي برد به وجه حسن صفير بلبل شوريده و نفير هزار براي وصل گل آمد برون ز بيت حزن حديث صحبت خوبان و جام باده بگو به قول حافظ و فتواي پير صاحب فن پس جهان سرشار از زيبايي هاست و لاجرم عقل سليم حكم مي كند كه آدمي در هماهنگي با اين طراوت بي پايان و جادوانه، خود را با طبيعت و زيبايي هايش هماهنگ سازد و از لذائذ و لطائف آن بهره مند شود: به دور لاله قدح گير و بي ريا مي باش به بوي گل نفسي همدم صبا مي باش اما اين بهره شريف و انساني نيز در حالتي متعادل و به دور از افراط و تفريط كارساز و دلنواز است. اگر قصد التذاذ داري، لاجرم به حكم عقل سليم مي بايد اندازه نيز بداني و خلاف فطرت و خارج از حدود طاقت و اعتدال ره نسپاري. اين ملاك و معيار اصيل اساسا يكي از ويژگيهاي فرهنگ اغتنام فرصت از منظر حافظ است و نظير آن با اين زيبايي و صراحت در كلام هيچ يك از آفرينندگان فرهنگ ايراني وعارفان يا شاعران ممتاز برجسته ديده نمي شود: نگويمت كه همه ساله مي پرستي كن سه ماه مي خور و نه ماه پارسا مي باش اينكه مقصود حافظ از افاده اين معنا چيست و مي و مي پرستي در معناي حقيقي مراد گشته يا در مفهوم مجازي، مدخليتي در بحث ما ندارد، شايد توازي معاني و مفاهيم بهتر از اصرار بر يك وجه از معاني مترتب بر شعر خواجه اداي معنا به كند هر حال همان اعتدالي كه در ذات طبيعت است، به كمال نزديك و شايد عين كمال باشد. در فرهنگ و فلسفه زيبايي كه نظريه پردازان بزرگ متقدم، اعم از فلاسفه و متكلمان و استادان بزرگ بلاغت ارائه و اراده كرده اند، زيبايي عين كمال و مترادف اعتدال است و فطرت آدمي در طريق الوسطي به اوج مي رسد و استعلا مي يابد. استعلايي كه خواه كمال انسان را نشانه گرفته باشد و آرزو كند يا انسان كامل را. اين هر دو، دو وجه آرماني انسان در نهايي ترين تعريف فلسفي و كلامي و روانشناختي كلاسيك (علم النفس ) بوده است و گويا خواجه شمس الدين محمد را نظر بر كمال انسان يا به قول شارحان معاصر وي مرتبه كاملا انساني مدنظر بوده و نه انسان كامل كه مرتبه خاص و اخص و شايد خاص الخاص انبياء و اولياء الله و اقطاب نظر كرده حق است. همه اين استعارات زيبا پسندانه و توصيفات وجد آورنده، همچنان كه گفته شد مدلول نظريه دم غنيمت شمردن يا اغتنام فرصت است و صوفيان در اغلب طرايق بدين صفت موصوف و پيوسته بوده اند، به گفته مولانا صوفي ابن الوقت باشد اي رفيق.. و اين نگرش تا امروز نيز تداوم داشته و برخي شعراي معاصر نيز كه فرم و مضموني مدرن را دنبال كرده اند، اين مضمون ابدي ( موتيو ) شعر كلاسيك فارسي و عرفان عاشقانه ايراني را به زباني ديگر موءكد ساخته اند. ازجمله سهراب سپهري در بخشي از سروده اي گويد: زندگي آبتني كردن در حوضچه اكنون است و يا در جاي ديگري با توسع و گسترش معنا و فضاي شاعرانه، همين معنا را در تصويري ديگر مورد توجه قرار داده است: كسي نيست، بيا زندگي را بدزديم، آن وقت ميان دو ديدار قسمت كنيم... در شعر اخير، اشارتي به ناپايداري عيش و حالات خوش و كمين قطاع الطريق در پس هر لحظه عمر انساني رفته است. مفهومي كه شايد به صورت ايهامي در اشعار حافظ مكررا بيان گرديده و خواجه علاوه بر مفهوم فلسفي جهان حادث و ناپايدار، به عيش شكنان و محتسبان و كوته انديشان و زاهدان ريايي نيز اشارت ها دارد و عيش پنهان را شرط تداوم عشرت شمرده است و از زبان چنگ و عود تقرير مي كند كه: پنهان خوريد باده كه تعزير مي كنند و يا به شكر تهمت تكفير كز ميان برخاست بكوش كز گل و مل داد عيش بستاني اين مفهوم با همين ويژگيها، جملگي از امتيازات افاضات حافظ است و جهان شناسي انساني وي را علاوه بر آرمانهاي شاعرانه، به حقايق اجتماعي و اضطرابهاي فلسفي نيز پيوند حافظ مي زند در وصفي آرماني، جهان مطلوب را اينگونه تصوير و اراده مي كند: كنار آب و پاي بيد و طبع شعر و ياري خوش معاشر دلبري شيرين و ساقي گلعذاري خوش الا اي دولتي طالع كه قدر وقت مي داني گوارا بادت اين عشرت كه داري روزگاري خوش و يا: كنون كه در چمن آمد گل از عدم به وجود بنفشه در قدم او نهاد سر به سجود بنوش جام صبوحي به ناله دف و چنگ ببوس غبغب ساقي به نغمه ني و عود در اين فضاهاي آرماني كه مي توان وصفي انساني از فردوس و بهشتش ناميد، او دائما اندرز مي دهد كه اي دولتي طالع كه قدر وقت مي داني از تنعمات بهره گير و وعده امروز بفردا مفكن و به گوش هوش نيوش از من و به عشرت /كوش كه اين سخن سحر از هاتفم به گوش آمد و.. زيرا در پس صخره هاي لحظه ها، چيزي در كمين است كه دشمن حال و بهار و عمر و جواني است: ساقي به دست باش كه غم در كمين ماست مطرب نگاه دار همين ره كه مي زني اين موعظت انساني، برآمده از حكمت طبيعت و جهان گذران است. جهاني كه در آن كنون بجز دل خوش هيچ در نمي يابد و اگر غفلتي رخ دهد، جز پشيماني به بار نمي آيد. لذا مي بايد در حقيقت كائنات و حكمت ممكنات دقيق شد و جايگاه و طراز خويش را از خلال اين همه رمز و راز دريافت. ملاك در چنين جهاني، نگاه انسان است; آدمي خود سازنده جهان است و مي تواند آن را برمبناي ياس و بدبيني - همچون خيام - يا اميد و خوشبيني - چونان حافظ - بسازد. هرچند هر دو به يك نتيجه برسند و آن اغتنام فرصت است. فلسفه اميد در شعر حافظ را شايد بتوان در اين بيت عيان ديد: چون دور جهان يكسره بر منهج عدل است خوش باش كه ظالم نبرد راه به منزل و اين نكته عليرغم اسرار مگو و پيچيدگيهاي جهان رازناك خلقت است و اينكه جهان و كار جهان جمله هيچ در هيچ است. حافظ مي كوشد در اين جهان هيچ در هيچ، طرحي نو دراندازد و لذا دست تطاول به آذينهاي بهار دراز كرده و با غارت مايملك عيش و طبيعت، طرح بهشت را در همين عالم درافكنده و گاه با ايهامي طرب انگيز، عيار نقد خود را نيز نثار كوته نظران و تنگ بينان و ظاهرگرايان و سخت گيران و طرب گريزان مي كند: رسيد مژده كه آمد بهار و سبزه دميد وظيفه گر برسد، مصرفش گل است و نبيد صفير مرغ برآمد، بط شراب؟ كجاست فغان فتاد به بلبل، نقاب گل كه؟ دريد ز روي ساقي مهوش گلي بچين امروز كه گرد عارض بستان خط بنفشه دميد و يا: صبا به تهنيت پير ميفروش آمد كه موسم طرب وعيش و ناز و نوش آمد هوا مسيح نفس گشت و باد نافه گشاي درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد تنور لاله چنان برفروخت باد بهار كه غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد اين فضاسازي شاعرانه، آيا تفنني در واژگان؟ است يا استعارتي و اشارتي عارفانه و با تاويل هزارتوهاي معاني بازيافته؟ مي شود يا نگاهي ساده به جهان جان گرفته از باد؟ بهار و يا وصف العيش در جامعه اي متورم از زهد ؟ ريايي و يا توصيف بهشت در غياب؟ آن و يا آفرينش بهشت به عيان و درافكندن طرحي نو در؟ جهان... در اين فضا كه چمن خوش است و هوا دلكش است و مي بيغش و باده صافي شد و مرغان چمن مست شدند. در اين پگاه كه صبح است و ژاله مي چكد از ابر بهمني و اين مجلس كه مجلس انس و بهار و بحث عشق اندر ميان است چه بايد كرد و نگاه و پيشنهاد عارفانه يا عاقلانه يا عاشقانه يا شاعرانه يا حسابگرانه حافظ چه مي گويد و اين جان بر لب آمده از او مي پرسد كه چيست فرمان؟ شما پاسخ همه اين پرسشها در مصاريع و ابيات ديوان خواجه پراكنده و روشن است. به گمان ما اين پاسخ ها هم متضمن ارزشهاي عرفاني است هم بيانگر احكام عقل سليم و حكمت خردمندانه است. هم افقهاي آتشين عشق را پاسخگوست. هم بالاترين ارزشهاي بلاغت و كلام منظوم را به نمايش نهاده است و هم حكايت حساب و كتابي انساني و ستاندن نقد و ارزيابي نسيه را در خود نهفته دارد. خلاصه آنكه مدرسه اي است كه به قول محمد گلندام نخستين جامع و مقدمه نويس ديوان حافظ: خاص و عام را شامل و شايع است و افادت آثار فضل فياضش كمشكوه فيها مصباح اقاصي و اداني را لايح و ساطع... و نيز: مذاق عوام را به لفظ متين شيرين كرده و دهان خواص را به معني مبين نمكين داشته، هم اصحاب ظاهر را بدو ابواب آشنايي گشوده، و هم ارباب باطن را ازو مواد روشنايي افزوده، در هر واقعه سخني مناسب حال گفته و براي هر معني لطيفه غريبه انگيخته و معاني بسيار به لفظ اندك خرج كرده، انواع ابداع در درج انشا درج كرده، گاه سرخوشان كوي محبت را بر جاده معاشقت و نظربازي داشته و شيشه صبر ايشان بر سنگ بي ثباتي زده: بشوي اوراق اگر همدرس مايي كه علم عشق در دفتر نباشد و گاه دردي كشان مصطبه ارادت را به ملازمت پير دير مغان و مجاورت بيت الحرام خرابات ترغيب كرده: تا ز ميخانه و مي نام و نشان خواهد بود سر ما خاك ره پير مغان خواهد بود (از مقدمه محمد گلندام - حافظ به سعي سايه ) باري در اين بهشت حافظانه: تو نيز باده به چنگ آرو راه صحراگير كه مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آورد و نيز: باد صبا ز عهد صبي ياد مي دهد جان دارويي كه غم ببرد در ده اي صبي در اين بهشت شاعرانه، اين درس ژرف عارفانه به خاطر خطور مي كند كه: موسم عاشقي و كار به بنياد آمد...