Hamshahri corpus document

DOC ID : H-790120-47769S2

Date of Document: 2000-04-08

توازي دو فرهنگ در شريان تاريخ مجلس يكم از كل يوم عاشورا... - من الموءمنين رجال صدقوا ما عاهدوالله عليه... - مثل الذين حملوا التوريه ثم لم يحملوها... زيستن در پرتو فرهنگ غرور و شورانگيزي همچون عاشورا، كه آموزگاري چونان حسين و اسوه رعنايي همچون عباس دارد، و نقش آفرينان ماندگاري همچون همه انصار و بيت علياي سيدالشهداء كاري صعب و طاقت سوز است... فرهنگي، كه مصاريع آن را مردان و زناني به شاه بيت هستي بدل كرده اند تا دگرگوني انسان و انسانهايي ديگرگون، عرضه ديوان بشريت شود. پس، بخواهي يا نه! تو را به ميدان مي كشد; بي اختياري چند، به گونه مجنوني در پي ليلا، بي آنكه جنوني در كار باشد يا حتي فسوني. به راستي آنچه تاكنون درآوردگاه هيجان ها و التهابها و اشكهاي شيفتگان اين ماجراي عريض رخ داده، تكافوي عظمت آن را مي تواند؟ كرد از اين منظر، حادثه بس تكان دهنده است. توالي فاجعه، رخ در رخ انسان، با نماهايي دور و نزديك، و از زواياي گونه گون، از فراز منبر خطابه ها همچون باراني از نمك بر سرزمين روانهاي مجروح بارش مي گيرد و زمينه زخمي جانهاي نيوشا و مشتعل را برمي آشوبد. دست هاي نيازمند و چشم هاي آزمند، به عشق قبول طاعت و آمرزش به كدام سو مي چرخد، اين دست است يا؟ بال اين چشم است يا؟ آسمان هر كسي به دامني زده دست از پي قبول دست من است و دامن نوباوه بتول چگونه مي توان گريان نبود و خود را در صحنه غبارآلوده و سم كوفته نينوا نيافت و همراه با كاروان اسيران و بلاجويان دشت كربلايي ضجه هايي جگرخراش نثار زمين نساخت و چگونه از اين بيداد مي توان بي ياد گذشت و شكايت ها به حضرت آسمان؟ نبرد بادهاي توفنده بر در و ديوار يادآوراني غمزده مشت مي كوبد. عطشناكان اميدجوي، به ياد مردان سرزمين طف، در روزهايي تفتيده و سوزان، با حنجره هايي همچون ناي نالان، قطاري از مصيبت و مرثيه به راه مي افكنند و شريان بريده تاريخ را در كوچه ها و خيابانها جاري مي سازند. بيرق هاي تيره و سرخ و سبز، سايه اي سياه بر جامه هاي غبارگرفته و سرهاي شوريده مي افكند تا شرم آفتاب پنهان ماند و غرور آسمان محفوظ. حاليا، الواح عشق است كه حديث افواه و مشق افراد را سامان مي دهد و هر كه از كناره بگذرد يا بدين نينواي مكرر پشت كند، گويي به صف خاموشان پار يا دشمنان پارينه پيوسته است، زيرا حكمي براي اين روزگاريان روا شده كه بي انعطافي فرياد برمي دارد: آنها كه رفته اند كاري حسيني كرده اند و آنها كه مانده اند بايد كاري زينبي كنند و گرنه يزيدي اند.. اينگونه نسل ما در پي اسلاف خويش، موزه از پاي به درآورده، جامه سيه پوشيده، وانگاه گريبان دريده و دراي درد در برزن ها افكنده، قرباني ها كرده و اسپند مقدس مصيبت را در كنار شراره هاي سوزناك معصيت خويش - در متن اين ماجرا - فروزان ساخته تا دود سپيد رنگش از نردبان آسمان بالا رود و چرخ بي همال را به پرسشي سخت، گيران كند; سنگين نمي شد اينهمه خواب ستمگران مي شد گر از شكستن دلها صدا بلند نينوا، نواي راز گونه ناي بريده علي اصغر؟ است يا ناي حكايتگر و شكايتگر؟ مولانا يا ناي نالان مسعود؟ سعد يا ناي از كف رفته كودك گمشده حسين در خرابه هاي؟ شام يا ناي بي نواي درمانده اي به نام انسان كه جستجوگر پرسش ابدي خويش است بر سر دوراهه آز و نياز كه از ناآمدگان اين راه دراز، راز؟ مي جويد هان، باري، اين قصه سري دارد بس بلند، و انباز با حكايتي از جنس نياز كه نتوانش سرود جز به حزيني از آواز، و اينك ما قصد گشودن اين دفتر آري داريم... هزارباره، در دفتري گشوده و باز... فرهنگ عاشورا، در توازي دوگانه و جدلي خويش، گاه رفيق فرهيختگان و نژادگان و كارگزاران فرهنگ بوده است و گاه عصاي دست متعصبان و عاميان و لشكريان كالانعام. تاريخ شيعه، آينه اي بي ترديد است در اين توازي. و خداي را سپاس، در فرجام اين عهد كه ما زندگان روزگاريم، ديگر نمي توان اين توازي غريب و ممتد را ناديده انگاشت و سويي از اين ميانه را برنگزيد. نژاده فرهنگمدار، يا بسته پاي خامي و عاميگري. راه ميانه نيست، يا اگر بوده و هست ما نديده ايم. گزينشي است به سختي سنگ ها كه بر صخره هاي تاريخ همچون حكاكه اي عتيق نقش گرديده... يا اينسوي و يا آنسوي گزينش با توست... و يا نه! گزينش با تقدير خداوند؟ است اين نيز باوري است كه ابتداي هر گزينشي را غبار مي شوراند و چشم را آلوده ازتيرگي ها مي كند. پس برخيزيم و بگزينيم، تا غبار قيامت درنگرفته است آسمان امروزيان را... تا فردا. مسعود رضوي