Hamshahri corpus document

DOC ID : H-790118-47748S3

Date of Document: 2000-04-06

دختران فراري با بچه هاي كانون اصلاح وتربيت سيم خاردار، درب بلند آهني و پرس و جوها را كه پشت سر مي گذاري به يك باره همه چيز عوض مي شود. پنجره ها را مي بيني كه با ميله هاي آهني سبز رنگ پوشانده شده اند و سالني بزرگ با تخت هاي دو طبقه و دختراني جوان پراكنده در گوشه و كنار و هر كدام به كاري خود را سرگرم كرده اند. صداهاي درهمي كه هر كدام ترانه اي را مي خواند. بيشتر از پچ پچ ها و حرف ها سكوت فضا را مي شكند بعضي ها تو را ديده اند بعضي ها مثل اينكه حضور غريبه اي را حس كرده باشند از زير تخت ها، پشت سر ديگري يا از پناه ديوارها سرك مي كشند. يكي از صاحبان صدا همچنان زمزمه كنان از اتاق مجاور بيرون مي آيد قدمهايي سنگين دارد، چشم هايي نيم باز و نگاهي كه هيچ حسي را به تو منتقل نمي كند. هد بند طلايي و مشكي اي كه به سرش بسته بيشتر توجه را جلب مي كند. شانه اي بالا مي اندازد چادري به دور خود مي پيچد و به دنبالم راه مي افتد. نسرين و ديگري نيز كه به سبك مانكن ها قدم از قدم برمي دارد و تلي آبي رنگ روي موهاي كوتاهش بسته با هيجان مي خواهد كه حرف بزند - تن صدايش كلفت و ناهنجار است - اما ديگري آهسته به او مي گويد: بيچاره داستانت را مي نويسند و آبرويت را مي برند. او مي پرسد: - اسممان را هم؟ مي نويسيد - نه - اصلا بنويسيد هم اسم و هم فاميل چه اشكالي؟ دارد سحر.. مانتو و روسري اش را مي پوشد و مي آيد. هر دو روبه رويم نشسته اند. نگاهي به هم مي كنند، نسرين شروع مي كند: همه ماجرا از يك فرار شروع شد. الكي زدم بيرون. فرار كردم چون پدر و مادرم دركم نمي كنند پدرم مخالف آرايش كردن است و من دوست دارم آرايش كنم. پدرم ضبط خانه را فروخت كه منحرف نشويم و من ضبط مي خواستم. عاشق نشستن ترك موتور هستم سه، چهار تا موتور مي شديم از اول خيابان ويراژ مي داديم چه كيفي داشت روبه سحر مي گويد: مگه نه. چهره اش با يادآوري خاطره اي از لبخندي رضايت بخش پوشيده مي شود. خيلي خوش گذشت. مسافرت دست جمعي شان به شمال را مي گويددختر 20 و 6 پسر. 12 ساعت شب حركت مي كرديم بعد از 12 پست هاي بازرسي جمع مي شد. و باز دوباره همان چهره سرد و بي روح، در يك جمله مي گويد: دوست دارم خانواده ام نسبت به من بي تفاوت باشند. با اين جمله تنها حسي را كه نگاهش منتقل مي كند به خوبي مي گيرم. اولين شبي كه سقف آشنايي بر سر نداشت، نه تنها سقف كه هر آنچه بر روي زمين بود با او ناآشنا و نامهربان گشت. سياهي آن شب آنچنان بود كه تيرگي اش براي هميشه بر زندگيش سايه افكند و سياهي پشت سياهي تكرار شد، آنچنان كه گويي اصلا سپيدي را نمي شناسد. از دنياي سياه خود چنان با رضايتمندي حرف مي زند كه لحظه اي نمي توان فكر كرد كه از گذشته پشيمان است و يا اين كه در آينده قصد تغييري در زندگيش دارد. برگشت به خانواده را منوط به رفتار خانواده مي داند. تا ببينم رفتار خانواده ام چطور است مي شود با آنها زندگي كرد يا؟ نه و اگر نه... سحر با وسواس عجبيي مدام چتري هايش را مرتب مي كند، دور لبش را با خودكار آبي خط كشيده است. مي پرسد صدايم شما را ناراحت نمي كند به سختي حرف مي زند: هميشه از مدرسه فرار مي كردم. توي مدرسه حوصله ام سر مي رفت. دلم مي خواست آزاد باشم و هر كاري دلم مي خواست بكنم بدون امر و نهي. خانواده ام بعضي وقتها كاري به كارم نداشتند و بعضي وقتها زياد از حد كنترلم مي كردند. مخصوصا نامادري ام. مادر خودم مي گذاشت آرايش كنم و ابرويم را بردارم اما نامادريم همسايه ها نه نظر خوبي نسبت به من نداشتند حرفهايي مي زدند و برادرم به جانم مي افتاد وكتكم مي زد. سال اول دبيرستان آدم فروش هايي كه توي مدرسه بودند گزارش هايي به مدير دادند و بالاخره اواسط سال اخراجم كردند. بعد از آن او زمان بيشتري را آزادانه به گشت و گذارهاي روزانه گذراند و چون پلي شد كه افراد زيادي به راحتي مجوز عبور از وي را گرفتند. سحر 16 ساله است اما هيچكدام از نشانه هاي 16 سالگي را در او نمي توان ديد تجربيات او تجربيات بعضي 60 ساله هاست نه همه 60 ساله ها. به راحتي از ترياك و حشيش حرف مي زند مي گويد روزي يك پاكت سيگار مي كشيده و در اينجا از اينكه سيگار ندارد ناراحت است. مشروبات الكلي را مي شناسد و با خنده مي گويد: فقط... مي خورم. اصطلاحاتي به كار مي برد كه خودش بايد توضيح دهد تا متوجه آنچه مي گويد او بشوم بر سر شرافت خود در خيابان ها قمار كرده است و آن را باخته اما به سادگي مي گويد: از آن ناراحت نيستم. از روابط خود مي گويد بي آن كه لرزشي يا تغييري در لحن كلامش پديد آيد. از آينده خود چيزي نمي داند منتظر روز و حكم دادگاه است اما مي گويد نمي تواند با خانواده اش زندگي كند. فكر مي كند بعد از آزادي يا از ايران برود و يا بايد خانه اي در اختيارش گذاشته شود كه با دوستان خود كه در اينجا آشنا شده اند زندگي مي گويد كند: كار مي كنم و خودم را اداره مي كنم! دغدغه او اين است كه اينجا نمي گذارند آرايش كند و مي گويد: راستي روزي كه مرا بازداشت كردند حدود 50 هزار تومان لوازم آرايش ازم گرفتند از كي بايد خسارت؟ بگيرم سعيده تحقيقي