Hamshahri corpus document

DOC ID : H-790115-47709S1

Date of Document: 2000-04-03

براي آدم بيكار، شيطان كار جور مي كند پيامدهاي روان شناختي بيكاري براساس آمارهاي موجود در سازمان برنامه و بودجه در دهه آينده 7 ميليون نيروي جوياي كار وارد بازار خواهند شد و اگر مبنا را سال 75 قرار دهيم در آن زمان حجم نيروي كار مورد نياز 16 ميليون بود و تا سال 85 اين ميزان به 23 ميليون افزايش مي يابد و اين ارقام بدان معناست كه ما در فاصله 10 سال بايد سالانه 700 هزار شغل جديد در كشور ايجاد كنيم. حل اين معضل نيازمند عزم ملي است و در فرايند توسعه بايد اولويت را به اشتغال دهيم و تمامي امور را در جهت فراهم كردن زمينه هاي شغلي سوق دهيم. زيرا دانشمندان علوم اجتماعي و حقوقدانان به طور مشترك و قطعي عقيده دارند مشغول بودن به يك كار رسمي با درآمد (صرف نظر ازملاحظات مادي ) براي مردم پيامدهاي مطلوب روان شناختي دارد و بيكاري در اكثر موارد به مشكلات رواني منجر مي شود. حقوقدانان ممكن است دلايل اين پيامد را در لفافه و با عبارات نسبتا عوامانه بيان كنند، مثلا بگويند: براي آدم بيكار شيطان كار جور مي كند. جاهودا و راش ( ) 1980 پنج كار كرد پنهاني براي كار برشمرده اند كه اگر چه نزديك به يك ديدگاه اقتصادي است، ولي امكان دارد پيامدهاي روان شناختي بسيار مهمي هم داشته باشد: - 1 اشتغال نوعي ساختار زماني مشخص و قطعي را بر زندگي روزانه فرد تحميل مي كند. - 2 اشتغال مردم را وامي دارد تا با اشخاص ديگر كه خارج از محيط خانوادگي و آشنايان آنها هستند، ارتباط و تماس داشته باشند. - 3 اشتغال نشان دهنده اهدافي غير از اهداف شخصي است كه انجام آنها نيازمند عمل و همكاري مشترك است. - 4 اشتغال موقعيت مشخص و هويت اجتماعي خاصي ( مثلا مدرس يا قاليباف ) به افراد مي دهد. - 5 اشتغال مردم را مجبور مي سازد تا كم و بيش فعال باشند. بيشتر مردم شك ندارند كه بيكاري ناخوشايند و بالقوه دردآور است، زيرا براي اكثر مردم بيكاري مترادف با فقر است. شايد نگراني و ناراحتي مردم به هنگامي كه درآمدشان به شدت كاهش مي يابد خيلي عجيب و غريب نباشد. ولي بيشتر محققان عقيده دارند كه از دست دادن شغل چيزي به مراتب بيش ازاز دست دادن درآمد صرف است. بيكاري به طور عام و جهان شمول در فهرست حوادثي جاي دارد كه براي سنجش فشار رواني مطرح شده اند و در اكثر موارد نشان دهنده شكستي قاطع در زندگي شخصي است كه تاريخ وقوع مشخصي هم بيكاري دارد حادثه اي بالنسبه عيني و روشن است و به همين دليل اثرات فشارزايي آن نسبت به ساير فشارزاهاي ناراحت كننده مثل اختلافات زناشويي يا مشكلات مالي روشن تر است. حال شايد اين سئوال مطرح شود كه اصولا پيامدهاي روان شناختي منفي بيكاري؟ چيست و معمولا بيكاري انسان را در معرض چه نوع مخاطراتي قرار ؟ مي دهد براي پاسخگويي به پرسشهاي فوق و توضيح ارتباطي كه ميان درجات مختلف بيكاري و مشكلات رواني وجود دارد پژوهشهايي علمي صورت پذيرفته است. در بريتانيا بيكاري در خلال سالهاي 1975 و 1976 /4 1از /5 7به درصد رسيده بود و پيامدهاي قابل استناد به افزايش /1 6درصد نرخ بيكاري سال 1975 و 1976 تقريبا به قرار زير بوده اند: مورد 280 افزايش در خودكشي 2700 مورد افزايش در اولين پذيرش در بيمارستان رواني 6000 مورد افزايش در تعداد موارد زنداني افزايش 26 مورد قتل افزايش 15000 مورد الكليك و 18000 مرگ ناشي از علل مختلف. استوكز ( ) 1981 هنگام تحليل رابطه آمار مربوط به نرخ بيكاري و پذيرش در بيمارستانهاي رواني انگليس و ولز در سالهاي 1950 و 1976 درآمريكا دقيقا همان شيوه هاي برنر را به كار او گرفت نيز به يك همبستگي مثبت بين نرخ بيكاري و سطوح پذيرش در بيمارستانهاي رواني دست يافت، ولي اين ارتباط در انگليس نسبت به آنچه كه در آمريكا گزارش شده، ضعيف تر بود. به نظر مي رسيد تاثير مخرب بيكاري در زنان قويتر از مردان باشد و اين گونه تاثيرات تنها در مورد يك گروه سني خاص (4 4 سنين در 35 مردان و - 20 24 در مورد زنان ) مصداق داشت. بطور كلي كساني كه مستقيما تحت تاثير بيكاري قرار دارند به احتمال قوي دچار برخي از شديدترين آسيبهاي رواني ولي مي شوند به غير از اين عده كساني هم هستند كه به دلايل ديگر و به شيوه هاي غير مستقيم تحت تاثير مشكلات و ركودهاي اقتصادي ناشي از بيكاري قرار خواهند گرفت. همسران مردان بيكار و كارگراني كه به سبب كاهش فعاليت اقتصادي مشاغلشان به خطر مي افتد، دو گروه عمده اي هستند كه در پي افزايش بيكاري، احتمالا فشارهاي رواني بيشتري را متحمل خواهند شد. كاتالانوودولي ( ) 1977 به دنبال دريافت اين نكته بودند كه وقتي نرخ بيكاري در سطح منطقه اي از نظر زماني متفاوت باشد، چه تاثيري بر زندگي افراد خواهد؟ گذاشت آنان نتايج سلسله مصاحبه هايي را كه در طي يك دوره شانزده ماهه با عده اي در كانزاس سيتي انجام گرفته بود، مورد تجزيه و تحليل قرار دادند با استفاده از اين شيوه محققان مذكور سطح متوسط علايم افسردگي و فشارهاي زندگي هر ماهه را كه توسط مصاحبه شوندگان گزارش مي شد محاسبه كرده و اين متغيرها را با تعداد زيادي ازشاخصهاي اقتصاد منطقه اي مربوط كردند، آنها پي بردند كه افزايش نرخ بيكاري منطقه با ازدياد حوادث زندگي در ماه بعد همراه بود و سطح افسردگي تا دو يا سه ماه بعد هنوز هم در منطقه اساسا همچنان افزايش داشت. چنان كه روشن است معمولا حوادث زندگي و افسردگي با هم همبستگي مثبت به دارند نظر مي رسد هنگامي كه بيكاري افزايش مي يابد مردان بيشتر از زنان تحت تاثير قرار مي گيرند، به ويژه گروههايي كه پايين ترين درآمدها را دارند به تغييرات اقتصادي ناشي از بيكاري حساس ترند. اين مطالعات به صراحت نشان مي دهند كه مدت نسبتا كوتاهي پس از بالا رفتن نرخ بيكاري (هشت هفته ) ميانگين وضعيت رواني منطقه روي هم رفته سيرنزولي را طي مي كند. چندين مطالعه نيز به مقايسه وضعيت رواني بيكاران و شاغلين پرداختند. در مطالعه ديگري كه كازل و همكارانش ( ) 1975 و كازل ( ) 1979 با 113 فرد شاغل دريك كارخانه در شرف تعطيل مصاحبه مصاحبه كردند اول حدود 74 هفته قبل از تعطيلي كارخانه و يك سلسله مصاحبه هم در هفته پنجم، ماه پنجم، سال اول و سال دوم پس از تعطيلي كارخانه انجام شد. مطالعه مذكور داراي يك گروه كنترل از مردان شاغلي بود كه در شركتهاي همتراز كار مي كردند، در اين مطالعه درباره مشكلات اقتصادي و همچنين بهداشت جسمي و رواني، داده هاي بسياري جمع آوري شد. نتايج اين پژوهش نشان داد كه مردان بيكار شده بيش از گروه كنترل افسرده بودند ولي ميزان اين افسردگي در مرحله انتظار (يعني قبل از اين كه كارخانه عملا تعطيل شود ) بارزتر و مشهودتربود. مشخص شد آن تعداد كه در اين فاصله زماني بيكار شده بودند به گونه قابل توجهي افسرده تر بودند. بيكاري و از دست دادن شغل به جز تاثيربر ميزان افسردگي آثار بسيار ديگري هم داشت. تجربه بيكاري همچنين بر ميزان رضايتمندي آنان از ازدواج و بر رابطه موفق كودك /والد تاثيركرده و همان گونه كه انتظار مي رفت باعث مشكلات اقتصادي هم مي شد. در پژوهش ديگري كه تاثير بيكاري را بر جوانان بررسي مي كرد فينلاي - جونز والكهارت ( ) 1981 در كانبراي استراليا روي 400 جوان بيكار مطالعه كردند و نتايج پژوهش آنان نشان داد كه در كل 56 درصد از نمونه آنان نمره هايي دال بر وجود نوعي اختلال رواني جدي اين داشتند ارزيابي در مصاحبه هايي كه متعاقبا توسط روان پزشك انجام مي گرفت، اعتباريابي شد. در اين مصاحبه ها معلوم شد تنها درصد 30 از موارد قبل از بيكاري ناراحتي داشته اند و 70 درصد باقيمانده از زمان بيكاري به اين سو دچار بيماري رواني شده يااز نظر رواني شديدا آشفته شده بودند. البته عده اي از اينها علاوه بربيكاري حوادث فشارآور ديگري را هم تجربه كرده بودند. متوسط فاصله زماني سپري شده بين بيكار شدن و شروع اختلال رواني (كه عمدتا افسردگي بود ) حدود 5 ماه مي شد. در بريتانيا چند محقق به مطالعه آثار بيكاري روي نوجوانان استافورد پرداختند و همكاران ( ) 1980 با 650 نوجوان بعد از ترك تحصيل مصاحبه كردند، همه اينها كساني بودند كه وضعيت درسي ضعيف داشتند و در ريزنمره هاي خودحداقل 2 نمره صفر داشتند. نتايج پژوهش استافورد و همكارانش نشان داد كه نوجواناني كه هفت ماه پس از ترك تحصيل هنوز بيكار بودند بر روي مقياس افت سلامتي نمرات به مراتب بالاتري داشتند واحتمال زيادي داشت كه از خانواده هايي باشند كه پدرشان هم بيكار بودند، با اين نمونه 8 ماه بعد مجددا مصاحبه شد تا آثار يافتن يا از دست دادن كار را درخلال دوره مياني بررسي كنند. نتايج نشان داد آن عده كه در آغاز بيكار بوده ولي بعدا كاري پيدا كرده بودند به ميزان زيادي علائم آنان نزول پيدا كرده بود، ولي در مورد آنهايي كه ابتدا شاغل بوده و سپس شغلشان را از داست داده بودند عكس آن يافته صحت داشت. آن تعداد هم كه در تمام مدت بيكار مانده بودند افت بيشتري در وضعيت بهداشت رواني نشان نمي دادند كه اين به تعامل بيكاري، علائم رواني و عامل تعهد و عرق كاري كه بعدا توضيح مي دهيم وابسته است. سرانجام استوكز ( ) 1981 دو مطالعه انجام داد كه در مطالعه اول در شهر برادفورد انگليس هنگام تعطيلي يك كارخانه به بررسي اثر بيكاري بر بزرگسالان اخراجي پرداخت. او هر يك از مردان و زنان بيكار نمونه را كه شركت در مطالعه را بمدت 6 ماه پس از اخراج پذيرفته بودند، پي گيري و آنها را با يك نمونه همگن از لحاظ وضعيت اجتماعي - اقتصادي، جنسي و تاهل كه سركار بودند مقايسه كرد. نتايج نشان داد افراد بيكار به طور معناداري پريشاني رواني بيشتري داشتند واحساس خصومت و گناه بيشتري مي كردند. افزون بر اين، آنان از خود چندان رضايت نداشتند و نارضايتي خانوادگي و زناشويي بيشتري گزارش كردند. استوكز همچنين دريافت كه با افزايش مدت بيكاري بهبودي اندكي در سلامتي افراد مذكور رخ مي دهد. اين بهبودي براي زنان متاهل كه احتمالا يك نقش حياتي و ارزشمند ديگر در اختيار دارند به بارزترين شكل ممكن بود. در مطالعه دوم استوكز با استفاده از همان طرح به بررسي اثر بيكاري بلند مدت بر كساني كه در شهر بيرمنگهام انگليس ترك تحصيل كرده بودند پرداخت. اودر يك دوره 6 ماهه 47 جوان را كه بدون داشتن هيچ شغلي مدرسه را رها كرده بودند با 47 نفر كه با داشتن نوعي شغل مدرسه را رها كرده بودند، مقايسه كرد. جوانان بيكار نيز همچون بزرگسالان بيكار مشكلات رواني و بويژه خصومت و عصبانيت بيشتري داشتند و احتمالا احساس طرد شدن مي كردند، اما در اين مورد هم با گذشت زمان بهداشت رواني جوانان بيكار تا حدي بهبود مي يافت و آنها پس از مدتي بيشتر خودرا مي پذيرفتند. تبيين يافته اخير احتمالا به اين دليل است كه افرادي كه دچار بيكاري طولاني مدت مي شوند تمايلي به پذيرش وضعيت خود داشته باشند، اما الگوي اين پذيرش الزاما سالم نيست، به عنوان مثال جواناني كه استوكز مطالعه كرد زحمت دنبال كار رفتن را به خود نمي دادند، بسيار مي خوابيدند و از هرگونه تلاشي براي كاريابي و حتي هرگونه درخواستي براي كاريابي دست كشيده بودند. ا ين احساسات را مي توانيم در نوشته يك جوان بيكار كه گفته بود: عاقبت روزي كاري بدست مي آورم ولي تا فرارسيدن آن زمان خيلي نگران نيستم ببينيم، كاهش اضطراب كه به وسيله نمرات پايين بر روي مقياس آشكار بود، احتمال اين را كه شخص مورد نظر در پي شغلي باشد، كمتر مي كرد. شايد هم اكنون اين سئوال براي شما مطرح شده باشد كه چرا بعضي افراد بيش از سايرين تحت تاثير پيامدهاي روان شناختي منفي بيكاري قرار؟ مي گيرند تاثير بيكاري هم مثل هر نوع فشار رواني ديگر تا اندازه زيادي به شرايط اجتماعي و شخصي افراد دچار آن بستگي دارد. جكسون و استافورد ( ) 1980 در بررسي نمونه اي از كساني كه ترك تحصيل كرده بودند، دريافتند كه بيكاري تنها هنگامي پيامدهاي روان شناختي منفي داشت كه آنها يك عرق كاري بالا داشتند. اين عرق كاري در جملات يا عباراتي چون احساس اين كه شاغل بودن مهم است يا كار به زندگي جهت مي دهد يا اعتقاد به اين كه نتيجه مسلم بيكاري كسالت و خستگي است منعكس، بود. در افراد داراي عرق كاري پايين، پيامدهاي بيكاري به مراتب كمتر بود. در شاغلين جوان تر در مقايسه با كساني كه داراي ميزان بالايي از تعهدكاري بودند، كساني كه تعهدكاري سطح پاييني داشتند، داراي بهداشت رواني ضعيف تري هم بودند. اصولا مردم در ميزان تعهد و مشاركت كاري تفاوتهاي قابل ملاحظه اي با يكديگر دارند. بعضي از مردم بخش عمده اي از هويت خويشتن و بنابراين عزت نفس خود را تنها در شغلشان مي يابند. اين مساله در بعضي از مراحل زندگي حرفه اي نسبت به مراحل ديگر با احتمال بيشتر روي داده و تحت تاثير ساير جنبه هاي زندگي شخص قرار مي گيرند كه وي آنها را در اين مورد مهم مي داند. خاستگاه تعهد و عرق كاري احتمالا در فرهنگي قرار دارد كه فرد در آن پرورش يافته است و تحت تاثير تجارب حرفه اي بعدي او مي باشد. از طرف ديگر بافت و زمينه اي كه بيكاري در آن روي مي دهد بسيار مهم است. كسي كه شغلش را به دليل اخراجهاي دسته جمعي از دست داده توجيه بهتري براي بدبختي اش خواهد داشت تا شخصي كه از ميان خيل همكارانش تنها او اخراج شده است. استناد يك حادثه به عوامل خارجي و تقسيم كردن تجربه مشتركي با ساير مردم ممكن است، براي تسكين و تخفيف آثار آن حادثه موءثر باشد. همچنين غالبا جايي كه اخراجهاي دسته جمعي روي داده اند فرصت يافتن شغل ديگر به نسبت آن پايين و اضطراب همراه آن بسيار بيشتر است. در اينجا لازم است توجه خود را به وقوع عوامل فشارزايي معطوف كنيم كه همزمان و همراه با موقع بيكاري فرد را تحت تاثير قرار مي دهند، برخي از اين وقايع وابسته به بيكاري مي باشند و منجر به تغييراتي در زندگي فرد مي شوند، به طور مثال روشن است كه بيشتر كساني كه بيكار مي شوند دچار مشكلات مالي خواهند شد. هر چند ممكن است اين مشكلات به دليل گرفتن حق سنوات كاري و ساير حقوقي كه شركتها يا دولت به فرد اخراجي مي دهند تا مدتي به تعويق افتد. فرض بر اين است كه احتمالا بلافاصله پس از بيكاري يعني زماني كه شخص تازه بيكار شده براي گذراندن زندگي و طرح ريزي و اجراي فعاليتهايي كه قبلا به دليل رفتن سركار انجام آنها برايش مقدور نبوده وقت دارد و پولي هم از بابت حق اخراجش دريافت كرده است ودوره اي بالنسبه راحت دارد ولي مسلم است كه اين دوره زودگذر است و در شرايطي كه پيدا كردن يك شغل هم احتمالا بسيار مشكل است، بيكاري تاثير خود را بروضعيت رواني فرد خواهد گذاشت. بدون شك زماني كه فرد بيكار مي شود تغييرات ديگري هم در زندگي او روي مي دهد. در مطالعه اي كه توسط كوهن ( ) 1978 در مورد تاثير بيكاري بر عزت نفس انجام گرفت معلوم شد اگر نارضايتي از خود ناشي از بيكاري با تغيير در نقش هاي درون خانواده همراه بود، تاثير بيكاري به طور قابل ملاحظه اي برجسته تر و شديدتر مي شد. بنابراين اگر همسران مردان بيكار هنوز شاغل بودند وضعيت مردها بدتر مي گشت و به عبارت ديگر اگر كاهش زيادي در آن قسمت از درآمد خانواده كه سهم مرد خانواده است، روي مي داد او تاثير بيكاري را به گونه اي حادتر احساس مي كرد. اما اگر عليرغم بيكاري مرد او همچنان نان آور عمده خانواده باقي مي ماند (ولو با درآمد كمتر ) آثار بيكاري كمتر به او ضربه مي زند، در ضمن مرداني هم كه در زمان بيكاري به انجام پاره اي از امور خانه داري پرداخته بودند دچار كاهش عزت نفس شده بودند. يك يافته ديگر مطالعه كوهن اين بود كه كساني كه نقشي براي جايگزيني به جاي نقش كاري خود داشتند به همان شدت افرادي كه اين نقش جايگزين را نداشتند تحت تاثير بيكاري قرار نمي گرفتند. كوهن پي برد كه مردها و زنهاي بدون فرزند به احتمال بسيار بيشتري از پيامدهاي منفي بيكاري رنج مي بردند تا زنان داراي فرزند، مادري يك نقش تمام وقت و از نظر اجتماعي معتبر است كه پدر بودن فاقد آن به است طور كلي عدم وجود يك جايگزين قطعي به جاي شغل، آسيبپذيري فرد در برابر فشارهاي ناشي از بيكاري را افزايش مي دهد. سرانجام نكته قابل تعمق و توجه نهايي اين بحث اين است كه وضعيت استخدامي شوهران پيامدهاي مستقيم و آني بر بهزيستي رواني زنان دارد. به طوري كه نتايج پژوهشها نشان داده اند، زناني كه شوهران بيكار داشته اند نسبت به زناني كه شوهرانشان شاغلند نه تنها بيشتر افسرده اند بلكه به نحو قابل ملاحظه اي مضطربتر بوده اند. در واقع به نظر مي رسد در بروز علائم روان شناختي داشتن يك شوهر بيكار از اين كه زن خود شاغل باشد عامل مهمتري به حساب مي آيد. شهين زاهدي فر فوق ليسانس روان شناسي