Hamshahri corpus document

DOC ID : H-790114-47696S2

Date of Document: 2000-04-02

فقر شايد روزانه صدها و بلكه هزاران حادثه در گوشه وكنار دنيا اتفاق بيفتد و ما بدون لحظه اي تامل از كنار آنها بگذريم اما بعضي از حوادث را نمي توان ناديده گرفت زيرا آنچنان تلخ و ناگوارند كه كام شنونده يا بيننده و يا خواننده را نيز تلخ مي كنند. حكايت ما هم يك حادثه بود، حادثه آشنايي با خانواده اي كه در شعله هاي داغ فقر در حال كباب شدن بودند. سال گذشته مرد ميان سالي كه فشار فقر او را بسيار مسن تر از سن واقعيش نشان مي داد به سرپرستي روزنامه همشهري در كرمانشاه مراجعه و پس از گفتن مصائبي كه در زندگي بر وي و خانواده اش گذشته بود درخواست كرد كه او را ياري كنيم. من كه ديدم شخصيتش به افراد متكدي نمي خورد پيشنهاد كردم روزانه تعدادي روزنامه از ما بگيرد و مانند ساير افرادي كه از اين راه امرار معاش مي كنند براي خود درآمدي كسب كند، او كه مي خواست به هر نحوي شده با فقر بجنگد فورا پيشنهاد مرا قبول كرد و از همان روز مشغول شد، پس از چند روز وضعش را پرسيدم و دريافتم كه درآمدش فقط كفاف نان خشك يك خانواده شش نفري را مي دهد، مدتي به همين منوال گذشت تا اينكه روزي حكايت اين مرد را براي تعدادي از دوستان تعريف كردم در نهايت آنها خود مرا مامور كردند كه بروم و وضع زندگي او و خانواده اش را از نزديك ببينم و براي دوستان گزارش كنم كه با همياري يكديگر گره از كار آنها بگشائيم، اين خانواده در آخرين نقطه چغاگلان يكي از محلات فقيرنشين كرمانشاه زندگي مي كردند، خانه آنها نزديك به مجراي عبور فاضلاب روباز شهر آبشوران بود و به همين سبب بوي تعفن تمام خانه محقر و خاليشان را پر كرده بود، تمام خانواده از سوءتغذيه رنج مي بردند و مادر خانواده پيراهني هزار وصله بر تن داشت، چند تكه موكت كهنه و پنكه زه وار در رفته اي تمام وسايلشان بود، شايد انسان تا وقتي چنين جايي نباشد عمق فقر و عمق فاجعه را حس نكند اما وقتي آنجايي مي تواني از نگاه دختر جوان خانواده بفهمي كه بزرگترين آرزويش داشتن چند تكه لباس است، آن روز هرچه كه در جيب داشتم برايشان جا گذاشتم و با آرزوي برقراري عدالت اجتماعي و غمي كه آن آرزو را در دل مي خشكاند پيش دوستان برگشتم و حكايت اسفناك آن خانواده را بازگو كردم، دوستان هر كدام با توجه به بضاعتشان كمكي را براي آنها در نظر گرفتند اما كمكهاي اندك ما براي يك خانواده شش نفره كه هيچ چيزي از خود نداشتند به زودي تمام شد و ما اندكي ديگر كمك كرديم پس از آن فكر كردم كه به جاي ماهي دادن به آنها ماهيگيري را به ايشان بياموزيم و با اين فكر مرد بيچاره را به دنبال خودم انداختم از اين اداره به آن سازمان، از اين كارخانه به آن شركت و.. اما هيچ كجاي اين شهر بزرگ جايي براي كار كردن يك نفر نداشت و يا شايد چون قيافه اين مرد تكيده و نحيف بود به او كار نمي دادند، پس از نااميدي از يافتن كار براي اين آقا يكي از دوستان پيشنهاد كرد براي اين خانواده وامي بگيريم و برايشان كسبي راه بيندازيم به دنبال اين تصميم به كميته امداد مراجعه نموديم كه با جوابهاي سر بالا روبه رو شديم، سپس نزد مديركل سازمان بهزيستي استان كرمانشاه رفتيم كه خوشبختانه ايشان قول همكاري داد و قرار شد سيصد هزار تومان وام به اين خانواده بدهند كه پس از سه ماه چرخشهاي اداري اين وام به هزار 50 تومان تبديل شد كه با آن وجه مقداري خرت و پرت گرفتيم و ايشان شدند دستفروش اما اندكي بعد هنگامي كه كمي رونق به كار وي آمد اعضاي ستاد رفع سد معبر بساطش را به هم ريختند و بسياري از وسايلش را نابود كردند كه باز هم افسرده تر از گذشته آن نگون بخت به روزنامه فروشي روي آورد كه وامش هم شكست گردن ما و تا به امروز تقاضايمان مبني بر بلاعوض كردن آن وام توسط سازمان بهزيستي نتيجه نداده است. القصه مرد داستان ما در غروبي غمگين بار و بنه خود و خانواده اش را بست و با اميد پيدا كردن كار به استان مجاور كردستان سفر كرد اما ظاهرا قسمت اين خانواده نيستي و فناست زيرا چندي پيش رفتم و سري به آنها زدم و اين بار مجبور شدم علاوه بر موجودي خودم مقداري هم از دوستان قرض كنم و به آنها بدهم زيرا اگر كرمانشاه روزنامه اي براي فروش بود آنجا از اين خبرها هم نبود نمي دانم آيا مردم، خوب و نوع دوست ايراني باز هم خواهند گذاشت كه اين خانواده و صدها خانواده اينچنيني در فقر و فلاكت بسر برند و يا اينكه در اين ايامي كه شاهد نو شدن طبيعت هستيم دل اين خانواده ها را شاد خواهند؟ كرد البته ايراني هميشه نشان داده است كه طاقت فقر خارجيان را هم ندارد چه رسد به هموطنان خود. شهبازي - خبرنگار همشهري در كرمانشاه