Hamshahri corpus document

DOC ID : H-781226-47671S6

Date of Document: 2000-03-16

اينك بت ها را قرباني كن! معلم شهيد دكتر علي شريعتي جستارگشايي: فلسفه حج و قرباني در هيچ بيان و قلمي به شيوايي استاد خطابه و معلم عواطف انقلابي شهيد دكتر علي شريعتي بيان نگرديده است. نگرش نمادگرا و تفسيرهاي شورانگيز وي از سمبلهاي متعدد وشعاير ديرپاي فرهنگ اسلامي، روحي تازه به كالبد اين آزمايشهاي ارجمند مذهبي داد و اينك در آستانه عيد سعيد قربان، همراه با شريعتي، گام در فلسفه شريف و زيباي فرهنگ ابراهيمي مي نهيم. پس از رمي آخرين بت، بي درنگ قرباني كن! كه اين سه بت مجسمه تثليث اند، مظهر سه مرحله ابليسي. فراموش مكن، نيت يعني اين! همواره در نيت باش، خودآگاه. بدان كه چه مي كني و؟ چرا ظاهر اين اعمال تو را در خود گم نكند، از معني ها غافل نماني، اين همه اشاره است. يك لحظه، چشمت را از آنجا كه بدان اشاره مي كنند، برنگيري، فرماليسم، تورا در پيچ و خم هاي پيچيده تكنيك سردرگم نكند، حج معاني كن، نه حج مناسك، اينجا، همه چيز به نيت وابسته است. كه حج، همه نيت است. ديگر اعمال، نيت بي خود، بالذات، چيزي است. در روزه، اگر نيت نداشتي، به هر حال آثاري از آن را مي يابي. در جهاد، اگر نيت نداشتي، به هر حال، يك سربازي، اما در حج، اگر نيت نباشد، هيچ است، هيچي. مجموعه حركاتي كه هيچ سودي ندارد. چه، اين مناسك همه اشاره است، نشانه است، رمز است. كسي كه نداند سجود چيست، فقط پيشاني اش را خاكي كرده است. كسي كه نفهمد در اين مناسك چه از؟ مي كند مكه فقط سوغات آورده است. چمدانش پر است و خودش خالي! در حج، تو توحيد را، عمل مي كني، با طواف، آوارگي و تلاش هاجر را بيان مي كني، با سعي از كعبه تا عرفات، هبوط آدم را، و از عرفات تا مني، تاريخ را، فلسفه خلقت انسان را، و سير انديشه از علم تا عشق را، و معراج روح، از خاك تا خدا را، و در مني، آخرين مرحله كمال را و ايده آل را، آزادي مطلق را، بندگي مطلق را، ابراهيم را، و اكنون در منايي، ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده اي، اسماعيل تو؟ كيست ؟ چيست ؟ مقامت موقعيت؟ آبرويت،؟ شغلت؟ پولت؟ خانه ات؟ باغت ؟ اتومبيلت؟ معشوقت؟ خانواده ات؟ علمت؟ درجه ات؟ هنرت ؟ روحانيتت؟ لباست؟ نامت؟ نشانت؟ جانت؟ جوانيت زيبايي ات.. من چه؟ مي دانم اين را تو خود مي داني، تو خود آن را، اورا - هر چه هست و هر كه هست - بايد به مني آوري و براي قرباني، انتخاب كني، من فقط مي توانم يش نشانيها را به تو بدهم: آنچه تو را، در راه ايمان، ضعيف مي كند، آنچه تو را در رفتن به، ماندن مي خواند، آنچه تو را، در راه مسئوليت به ترديد مي افكند، آنچه تورا به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگي اش نمي گذارد تا پيام را بشنوي، تا حقيقت را اعتراف كني، آنچه تو را به فرار مي خواند، آنچه تو را به توجيه و تاويل هاي مصلحت جويانه مي كشاند، و عشق به او، كور وكرت مي كند ابراهيمي اي و ضعف اسماعيلي ات، ترا بازيچه ابليس مي سازد. در قله بلند شرفي و سراپا فخر و فضيلت، در زندگي ات تنها يك چيزهست كه براي به دست آوردنش، از بلندي فرود مي آيي، براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي، او اسماعيل تو است، اسماعيل تو ممكن است يك شخص باشد، يك شي ء يا يك حالت، يك وضع، و حتي، يك نقطه ضعف! اما اسماعيل ابراهيم، پسرش بود! سالخورده مردي در پايان عمر، پس از يك قرن زندگي پركشاكش و پر از حركت، همه آوارگي و جنگ و جهاد و تلاش و درگيري با جهل قوم و جور نمرود و تعصب متوليان بت پرستي و خرافه هاي ستاره پرستي و شكنجه جواني زندگي آزاده و روشن و عصياني در خانه پدري متعصب و بت پرست وبل، بت تراش! و در خانه اش زني نازا، متعصب، اشرافي: سارا و اكنون، در زير بار سنگين رسالت توحيد، در نظام جور وجهل شرك، و تحمل يك قرن شكنجه مسئوليت روشنگري و آزادي در، عصر ظلمت و با قوم خو كرده با ظلم پير، شده است و تنها، در اوج قله بلندنبوت، باز يك بشر مانده است و در پايان رسالت عظيم خدايي اش، يك بنده خدا دوست دارد پسري داشته باشد، اما زنش نازا است و خودش، پيري از صد گذشته، آرزومندي كه ديگر اميدوار نيست، حسرت وياس جانش را مي خورد، خدا بر پيري و نااميدي و تنهايي و رنج اين رسول امين وبنده وفادارش، كه عمر را همه در كار او به پايان آورده است، رحمت مي آورد و از كنيز سارا - زني سياه پوست كه حتي از بي فخري... حسد هوو را نيز برنمي انگيزد - به او يك فرزند مي بخشد، آن هم يك پسر! اسماعيل. اسماعيل، براي ابراهيم، تنها يك پسر، براي پدر نبود، پايان يك عمر انتظار بود، پاداش يك قرن رنج، ثمره يك زندگي پرماجرا، تنها پسر جوان يك پدر پير، و نويدي عزيز، پس از نوميدي تلخ، براي ابراهيم اسماعيل بود، اسماعيل تو، شايد خودت باشي، خانواده ات باشد، يا شغلت، ثروتت، حيثيتت... چه ؟ مي دانم براي ابراهيم، پسرش بود، آن هم چنان پسري، براي چنان پدري! اكنون، در برابر چشمان پدر - چشماني كه در زير ابروان سپيدي كه بر آن افتاده، از شادي، برق مي زند - مي رويد و در زير باران نوازش و آفتاب عشق پدري كه جانش به تن او بسته است، مي بالد و پدر، چون باغباني كه در كوير پهناور و سوخته حياتش، چشم به تنها نونهال خرم و جوانش دوخته است، گويي روئيدن او را، مي بيند و نوازش عشق را و گرماي اميد را در عمق جانش حس مي كند. در عمر دراز ابراهيم، كه همه در سختي و خطر گذشته، اين روزها، روزهاي پايان زندگي - كه به گفته ژيد، هر لحظه اش را بايد به لذت نوشيد - با لذت داشتن اسماعيل مي گذرد، پسري كه پدر، آمدنش را صدسال انتظار كشيده است، و هنگامي آمده است كه پدر، انتظارش را نداشته است! اسماعيل، اكنون نهالي برومند شده است، جواني جان ابراهيم، تنها ثمر زندگي ابراهيم، تمامي عشق و اميد و لذت پيوند ابراهيم! ابراهيم! به دو دست خويش، كارد بر حلقوم اسماعيل بنه و بكش! مگر مي توان با كلمات، وحشت اين پدر را در ضربه آن پيام وصف؟ كرد اگر مي بوديم و مي ديديم، احساس نمي كرديم، اندازه درد در خيال نمي گنجد! ابراهيم، بنده خاضع خدا و انسان عاصي تاريخ بشر، براي نخستين بار در عمر طولاني اش، از وحشت مي لرزد، قهرمان پولادين رسالت ذوب مي شود و بت شكن عظيم در تاريخ، هم مي شكند: از تصور پيام، وحشت مي كند، اما، فرمان فرمان خداوند است. جنگ! بزرگترين جنگ، جنگ درخويش، جهاد اكبر! فاتح عظيم ترين نبردتاريخ، اكنون، مغلوب، ضعيف، ترسيده، آشفته و بيچاره! جنگ، جنگ ميان خدا و اسماعيل، در ابراهيم. دشواري انتخاب! كدامين را انتخاب؟ مي كني ابراهيم! خدا را يا خود؟ را سود را يا ارزش؟ را پيوند را يا رهايي؟ را مصلحت را يا حقيقت؟ را ماندن را يا رفتن؟ را خوشبختي را يا كمال؟ را لذت را يا مسئوليت؟ را زندگي براي زندگي را يا زندگي براي هدف ؟ را علاقه و آرامش را يا عقيده و جهاد؟ را غريزه را يا شعور؟ را عاطفه را يا ايمان؟ را پدري را يا پيامبري؟ را پيوند را يا پيام؟ را و... بالاخره، اسماعيلت را يا خدايت؟ را انتخاب كن! ابراهيم. در پايان يك قرن رسالت خدايي در ميان خلق، يك عمر نبوت توحيد و امامت مردم و جهاد عليه شركت و بناي توحيد و شكستن بت و نابودي جهل و كوبيدن غرور و مرگ جور، و از همه جبهه ها پيروز برآمدن و از همه مسئوليت ها موفق بيرون آمدن و هيچ جا، به خاطر خود درنگ نكردن و از راه، گامي، در پي خويش، كج نشدن و از هر انساني، خدايي تر شدن و امت توحيد را پي ريختن و امامت انسان را پيش بردن و همه جا و هميشه، خوب امتحان دادن.. مغرور نشوي، نياسايي، نپنداري كه قهرماني، بي شكستي، بي ضعفي، پيروزي هاي صد سال جهاد نفريبندت، خود را معصوم نبيني، از خطر سقوط مصون نشماري، از وسوسه ديو بر كنار نداني، در برابر دستهاي ناپيدايي كه هماره انسان بودن را نشانه مي گيرند، خود را روئين تن احساس نكني، روزنه چشمانت، راه نفوذ تيرهاي سهمگين است، نپنداري كه رستم را پير كرده اي و زمين گير، سيمرغ افسانه اي، تو را از تو بهتر مي شناسد، مي داند كه هنوز هم آسيب پذيري، نفوذپذيري، سراپايت را در لباسي پولادين گرفته اي و مي پنداري كه روئين تني، تو نمي داني و او مي داند كه هنوز هم روزنه اي هست كه به درون آيد، تو را به تير زند، مجروحت كند و مسموم، از همانجا كه هنوز چشم در جهان داري، مي زندت، كورت مي كند، جهان را اي روئين تن از همان جا كه با جهان پيوند داري، از همان رشته كه به دنيا بسته اي، از همان روزنه كه به دنيا مي نگري، در چشمت سياه مي نمايد، اي قهرمان - كه ايستاده اي و رجز مي خواني -! سرنگونت مي كند، به خاك و خونت مي كشد، سيمرغ، با رستم دستان، همدست است، در سقوط تو، همداستان است. اي ابراهيم! قهرمان پيروز پرشكوه ترين نبرد تاريخ! اي روئين تن، پولادين روح، اي رسول اولي العزم، مپندار كه در پايان يك قرن رسالت خدايي به پايان رسيده اي! ميان انسان و خدا فاصله اي نيست، خدا به آدمي از شاهرگ گردنش نزديك تر است،، اما راه انسان تا خدا، به فاصله ابديت است، لايتناهي است! چه؟ پنداشته اي تو در رسالت، به بلندترين قله كمال رسيده اي، اما در بندگي هنوز ناقصي، اي خليل خدا اي، بنيانگذار توحيد درزمين اي، گشاينده راه موسي و عيسي و محمد! اي مظهر شكوه و عزت و كمال آدمي! ابراهيم شده اي، اما بنده شدن، دشوارتر است! بايد آزاد مطلق شوي، آزادي مطلق شوي! رجز مخوان، كه آدمي در اوج نيز، هماره در خطر سقوط است، و سقوط آنكه بيشتر صعودكرده است، خطرناكتر، فاجعه تر! اسماعيلت را بكش! با دست هاي خويش بكش! فرزند دلبندت را، ميوه دلت را، پاره جگرت را، نور چشمت را، ثمره عمرت را، همه پيوندت را، لذتت را، بهانه بودنت را، تمامي آنچه تو را به زندگي بسته است، در اين دنيا نگهداشته است، معني بودن و زيستن و ماندنت را، پسرت را، نه، اسماعيلت را، همچون يك گوسفند قرباني، خود بگير، به خاك بنشان، دست و پايش را در زير دست و پايت بفشار تا دست پا نزند، موي سرش را به چنگ بگير و سرش را محكم نگه دار، به زمين فشارده، به عقب خم كن تا شاهرگش بيرون زند و با لبه پولادين تيغ بازي نكند. پوست گردنش جمع نشودو قرباني را زحمت ندهد! شاهرگش را قطع كن، در زير پايت نگهش دار تا احساس كني كه ديگر نمي تپد، آنگاه از روي تن سرد قربانيت برخيز، بايست، اي تسليم حق بنده، خداوند! اين است آنچه حقيقت از تو مي خواهد. اين است دعوت ايمان پيام، رسالت. اين مسئوليت تو است، اي انسان مسئول! اي پدر اسماعيل! اكنون ابراهيم است كه در پايان راه دراز رسالت، بر سريك دوراهي رسيده است: سراپاي وجودش فرياد مي كشد: اسماعيل! و حق بر سرش مي كوبد: ذبح! بايد انتخاب كند! حقيقت و منفعت با، هم، در او مي جنگند، منفعتي كه با جانش بسته است و حقيقتي كه با ايمانش! اگر حقيقت، مرگ خودش را خواسته بود، آسان بود، ابراهيم سالها است كه در راه حق، از جان گذشته است و همين او را مطمئن كرده بود كه: بنده آزاد حق شده است و اين نيز، براي ابراهيم، يك خودخواهي است، يك ضعف! آنچه براي روح هاي زيبا و انسان هاي خوب، خوب است و زيبا، براي ابراهيم - روح خدايي و انسان متعالي - زشت است و بد. نسبيت اخلاق را در مكتب ابراهيم ببين كه چگونه و تا به ؟ كجا! اي از جان گذشته از، اسماعيل بگذر! ترديد، چه جانكاه! چه خطرناك! و در نتيجه، توجيه! هنگامي كه آدمي، ايمانش مي خواند و دلش نمي خواهد! مسئوليت او را به دل بركندن آنچه از دل به آساني كنده نمي شود، فرا مي خواند و او راه گريز مي جويد: و بدتر از توجيه هاي غلط توجيه هاي، درست! يعني تكيه كردن بر يك حقيقت براي، پا مال كردن حقيقت ديگر! و چه فاجعه اي است كه باطل به، دستي عقل را شمشير مي گيرد و به دستي شرع را، سپر! در اينجاست كه قرآن هم پرچم شرك مي شود وعلي هم خلع سلاح مي گردد! و امت حسين عاقبت، يزيد مي يابد! توجيه! و بدترين نوعش: توجيه عقلي! و فاجعه سازترينش: توجيه شرعي! گريز از مسئوليت! - اسماعيلت را ذبح كن! - از كجا معلوم كه در اين عبارت، همان مفهوم اراده شده باشد كه ما مي فهميم؟ - از كجا معلوم كه مراد از كلمه ذبح معني، لغوي آن باشد ومجاز استعمال نشده است؟ چنانكه گفته مي شود مثلا: نفس را بكش كه، مراد اين است كه از وسوسه نفس پرهيز كن، يا بنده نفس مباش يا، در كلام معصوم: موتوا، قبل ان تموتوا (بميريد قبل از آنكه بميريد ) موت، در دومي به معناي حقيقي و در اولي به، معناي مجازي آن مراد است و مرگي است ارادي يعني خود را بميرانيد و بديهي است كه مقصود اين است كه: خودپرستي را از خود دور كنيد... از كجا معلوم كه اين اساسا فعل امر اسماعيل را ذبح كن! -از نظر علم اصول - امر انشايي؟ باشد بلكه، به احتمال قوي و بل اقوي و ظن متاخم به يقين سزاوار، است كه يك امر ارشادي بوده باشد، به اين معني كه مثل آيه نيست آتواالزكاه كه مردم موءظف شوند به اينكه بلافاصله آن را به اهلش بپردازد، زيرا امر مولوي است، يعني مثل امر مولي است بر ش عبد كه انشاء - يعني انجام و ايجاد - ش بر اينجا، آخرين فريب انساني كه هم آكاه و هم مسئول، توجيه است: يافتن راهي كه بتواند نگه دارد و بماند، اما وجدانش را هم به گونه اي تخدير كند، صداي سرزنشش را درخود، خفه كند، دين را به گونه اي تحريف كند كه با دنيا بخورد، راهي كه چون اسماعيلش ديگران، را هم حفظ كند، ولي چون ديگران، متهم به كفر حق و عصيان بر خدا و خيانت به خلق نشود. شراب بنوشد، اما به قصد شربت، به نيت دوا! توجيه يعني وجهه حق دادن به ناحق، تو اسمش را هر چه مي خواهي بگذار: توجيه فقهي، شرعي، عقلي، عرفي، اخلاقي، علمي، اجتماعي، روانشناسي، جامعه شناسي، ديالكتيكي، روشنفكري... اما، در حج، و آن هم در سرگذشت ابراهيم بزرگ، آن هم ابراهيم، پير پيروز از همه آزمايش ها، در صداقت و تقوي وعلم و عمل و رنج و جهاد وحق پرستي مطلق! خدا اسمش را توجيه ابليس گذاشته است. روز دوم است. سنگيني مسئوليت بر، جاذبه ميل بيشتر از روز پيش مي چربد. اسماعيل در خطر افتاده است و نگهداريش دشوارتر. ابليس، هوشياري و منطق و مهارت بيشتري در فريب ابراهيم، به كار زند. از آن ميوه ممنوع كه به خورد آدم داد! ابراهيم: انسان، اين جمع ضدين، درجبهه نبرد نور و ظلمت، اهورا و اهريمن، اين ساخته لجن و روح لجن، بدبو و روح خداوند اين، نفس! فالهمها فجورها و تقويها! و تو يك، ترديد، يك نوسان يك، انتخاب همين!، پيوند را يا پيام؟ را - اي رسول خداوند! اي مسئول! اي پيام آور مردم! تو مي خواهي پدر اسماعيلت؟ بماني - اما... اسماعيلم را ذبح؟ كنم با دستهاي؟ خويش - آري! آري، در برابر حق، بايد از اسماعيل گذشت، مسئوليت عقيده، از مسئوليت عاطفه برتر است. - دعوت پيام؟ يا لذت پدر؟ ابليس دردلش مهرفرزند را برمي افروزد و در عقلش دليل منطقي مي دمد. - اما.. من اين پيام را در خواب شنيدم، از كجا معلوم كه...؟ اين بار دوم، جمره وسطي رمي، كن! از انجام فرمان خودداري مي كند و اسماعيل را نگه مي دارد. ابراهيم! اسماعيلت را ذبح كن! صريح تر و قاطع تر. كار توجيه سخت دشوار شد، روشني حقيقت و فشار مسئوليت صريح تر و سنگين تر از آن است كه بتوان گريخت. ابراهيم چنان در تنگنا افتاده است كه احساس مي كند ترديد در پيام، ديگر توجيه نيست، خيانت است، مرز رشد و غي چنان قاطعانه و صريح، در برابرش نمايان شده است كه از قدرت و نبوغ ابليس نيز در مغلطه كاري، ديگر كاري ساخته نيست. ابراهيم احساس مي كند كه، در انكار اين پيام، ابليس را اعتراف كرده است. بر لبه پرتگاه سقوط! سقوط ابراهيم! ابراهيم بت شكن، رسول اولوالعزم، بنيانگذار اسلام، راهبر خلق... از بلندترين قله توحيد، به پست ترين لجنزار شرك! و چه؟ مي گويم ؟ شرك نه! شرك، چند خدايي است، پرستش ديگري يا ديگران، با خدا، واكنون -، به زباني كه قرآن از عبادت سخن مي گويد و از توحيد و شرك - ابراهيم، در پرتگاه پرستش ابليس است، بجاي خدا! كه اينك، به روشني، ابليس - در جبهه مني - روياروي الله ايستاده است! با هيچ حيله اي، نمي توان با هر دو كنار آمد، و نمي توان، از هر دو كنار كشيد. نه همزيستي نه، بيطرفي! آه! كه اين داستان چه دشوار و هراس انگيز است! و انسان، اين خداگونه جهان، كه كائنات را به زير فرمان مي تواند آورد، چه ناتوان! روح خدا را در خود دارد و از ضعف سرشته است! در هيچ مقامي، از سقوط، مصون نيست! در زندگي، همچون طفل نوپا، بر پرتگاه، همواره بايد خود را مراقب بود! خاتم پيامبران توحيد نيز-، كه معصوم نخستين است - اگر خود را نگاه ندارد، مي لغزد و هر چه كرده است به باد مي دهد و حتي از شركت معصوم نيست! ابراهيم، پدر پيامبران صاحب عزم، قاتل شرك و شكننده بت در تاريخ انسان، در آخرين مرحله عمر، در اوج قدرت انساني اش و عزت الهي اش، تنها ميل فرزند او، را تا لبه پرتگاه ابليس كشانده است! قدرتمندترين قهرمان توحيد، پدر پيامبران خدا، پس از يك قرن ابراهيم زيستن، در قامتي سراپا نشان خدايي افتخار و يقين، اكنون، بازيچه پريشان ابليس! ديگر هيچ راهي برايت نمانده است، خدا و شيطان در دو سويت ايستاده اند، كدام را انتخاب؟ مي كني ابراهيم! حجت بر ابراهيم تمام شك است ندارد كه پيام، پيام حق است، ترديد در پيام را شك ندارد كه ترديدي ابليسي است. مي تواند بازهم دليل منطقي آورد، دليل منطقي اش همچنان هست، اما، وجدانش او را به مسخره گرفته است. روشني و گرمي حقيقت را همچون پاره افروخته آتش، در عمق فطرتش، احساسش، تمامي وجودش، حس مي كند، مي يابد. حقيقت قوي تر و صريح ترو نزديك تر از آن است كه به دلائل عقلي محتاج باشد، مرد حقيقت، آن را، هم چون تابش خورشيد حس مي كند، و همچنانكه وجود داشتن خويش را مي يابد، وجود حق را وجدان مي كند. انسان حق پرست، شامه اي حق ياب دارد، شامه اي قوي كه هرگز خطا نمي كند، همچنانكه زنبور عسل، از فاصله صدها فرسنگ و با هزارها كوه و دشت و تاريكي و طوفان در ميان حائل، از ميان بي شمار راه ها و بيراهه هاي كوهستاني و بري و بحري راه نامرئي كندوي خويش را، به نيروي مرموز جهت ياب خويش، مي جويد و مي يابد، انسان حق شناس نيز اينچنين به حق پي مي برد، جهت آنرا، در ميان شبها و طوفان ها و توطئه ها و هزارها وسوسه ها و شعبده بازي ها و چشم بندي هاي سرگيجه آور.. تشخيص، مي دهد و ابراهيم - سرخيل حق پرستان تاريخ - عمر دراز خويش را در حق پرستي بسر آورده و در حق روئيده و پخته و بار آمده، و اكنون چگونه مي تواند پيام حق را باز نشناسد و وسوسه ابليس را در؟ نيابد هر چند، اكنون دوست، آتشي برايش برافروخته است، هولناك تر و سوزنده تر از حريقي كه دشمن برافروخته بود! و هر چند، دشمن، اكنون مي كوشد تا اين حريق را بر او سرد كند و گل سرخ نمايد! ملاك دوست و دشمن، حق و باطل، به آنچه با تو مي كنند نيست، اين دو، ملاك ديگر دارند، بالاتر از سود و زيان من و تو. ابراهيم ديگر مي داند چه بايد بكند. معني پيام را به يقين دريافته است. مي داند كه آن ترديدها، از هم آغاز، كار شيطان بود، عشق وصف ناپذير پدر پيري كه پس از يك عمر انتظار، درنوميدي، فرزندي يافته است، او را، ناخودآگاه، به اينگونه توجيه ها و ترديدها مي كشاند تا راه گريزي بيابد، راهي كه شايد بتواند، بي آنكه در برابر خدا ايستاده باشد و از حق سرپيچي كرده باشد، اسماعيل را براي خويش نگه دارد، اما اكنون همه چيز روشن است و صريح. دردناك، دردناك! آه! كه چه فاجعه اي! هول انگيز! ابراهيم مسئول است، آري، اين را ديگر خوب مي داند، اما اين مسئوليت تلخ تر و دشوارتر از آن است كه به تصور پدري آيد. آن هم سالخورده پدري، تنها، چون ابراهيم! و آن هم ذبح تنها پسري، چون اسماعيل! كاشكي ذبح ابراهيم مي بود، به دست اسماعيل، چه آسان! چه؟ لذت بخش اما نه، اسماعيل جوان بايد بميرد و ابراهيم پير بايد بماند، تنها، غمگين و داغدار... با دست هاي پير خونينش! ابراهيم، هرگاه كه به پيام مي انديشد، جز به تسليم نمي انديشد و ديگر اندكي ترديد ندارد، پيام، پيام خداوند است و ابراهيم، اين عاصي بزرگ تاريخ، در برابر او، تسليم محض! اما هرگاه به اجراي فرمان مي انديشد و ذبح اسماعيلش، بيچارگي و عجز، چنان او را در زير فشار مي كوبد كه قامت والايش، چون فانوس برروي خود تا مي شود. غم، سيماي بازي را كه آئينه صفا و صلابت است، همچون پاره چرمي سوخته، چين مي افكند و كبود مي سازد. در زير كوهي از درد، گويي صداي شكستن استخوانهايش را مي شنود. وابليس، كه سلطه ضعف و بيچارگي و هراس را بر تمامي وجود ابراهيم مي بيند و مي بيند كه درد با او چه ها مي كند، در او طمع مي بندد، كه ابليس - دشمن كينه توزي كه از هبوط آدم به زمين، در كمين بچه هاي اواست - هر كجا بوي آدميزاد مي شنود حاضر است، در هر كه اثري از ترس، ضعف، ترديد، ياس، حسد، خودخواهي، بي شعوري و حتي دلبستگي زياد به چيزي مي خواند دست به كار مي شود. حتي چيزهاي خوب براي ابليس مي تواند دست مايه بدي باشد اگر بندي برپاي رفتن تو گردد، تو را به خودخواند، از مسئوليت باز دارد، روشني و صراحت پيام حق را در دلت تيره و سست نمايد. حتي مهرفرزند. انما اموالكم و اولادكم فتنه!؟ فتنه كوره آزمايش! سد راه عقيده! و اسماعيل اكنون تنها دلبستگي ابراهيم و تنها نقطه ضعفش در برابر ابليس، اكنون، ابراهيم دل از داشتن اسماعيل بركنده است، پيام پيام حق است. اما در دل او، جاي لذت داشتن اسماعيل را، درد از دست دادنش پر كرده است. غم همچون گفتاري خشمگين برجان ابراهيم افتاده و از درون مي خوردش، بوي غم ابليس را مست مي كند، شاد مي كند، غم، آدميزاد را لقمه چرب چنگ و دندان ابليس مي كند، ابليس باز اميدوار شد، در ابراهيم غمگين طمع بست آنچنانكه باز به سراغش آمد و پنهاني در عمق ناخودآگاه ش شعور دويد و باز آنچه را در آن دوبار گفته بود، تكرار كرد، منطق ابليس هميشه يكي است، تكرار يك چيز است. هر چند به صدها رنگ و نيرنگ: - اين پيام را من در خواب...! اما نه، بس است، ديگر بس است ابراهيم! ابراهيم تصميم گرفت، انتخاب كرد، پيداست كه انتخاب ابراهيم، كدام؟ است ؟ كدام آزادي مطلق بندگي خداوند! ذبح اسماعيل! آخرين بندي كه او را به بندگي خود مي خواند! ابتدا تصميم گرفت كه داستانش را با پسر در ميان گذارد، پسر را صدا زد. پسر پيش آمد، و پدر، در قامت والاي اين قرباني خويش مي نگريست! اسماعيل، اين ذبيح عظيم!