Hamshahri corpus document

DOC ID : H-781222-47626S1

Date of Document: 2000-03-12

تك مضرابي از نوروز! ابراب خودم سامبولي وليكم ابراب خودم سرتو بالا كن ابراب خودم بزبز قندي ابراب خودم چرا؟ نمي خندي بشكن بشكنه، بشكن من نمي شكنم، بشكن اينجا تهرونه، بشكن! دود فراوونه، بشكن! حاجي فيروزه ذغالي! گيرش نمي آد باقالي! بشكن بشكنه، بشكن! من نمي شكنم، بشكن! سرخي رنگ چراغ راهنماي سرچهارراه تبديل به رنگ سبز مي شود. در يك چشم برهم زدن راننده هاي اتومبيل ها و موتورها، با گيجي تمام گاز مي دهند و در حركتي مارپيچ و ناموزون، سعي بر ربودن گوي سبقت از ديگري، براي رسيدن به جايي مي شوند كه به طور حتم تنها نقطه موعود، در دنيا برايشان محسوب نمي شود و تازه، هيچ كاپ و مدال و جامي را هم براي آن درنظر نگرفته اند!! بوق ممتدي صداي دايره زنگي ضعيف شده مرد نوازنده را در خود گم مي كند. موتوري با پنج سرنشين كوچك و بزرگ از راه مرد مي رسد موتوري نزديك مرد دايره زنگي به دست مي شود. در يك لحظه حركت موتور كند مي گردد. ناگهان دست كوچكي از ميان چهار نفر زن و بچه اي كه پشت سر مرد موتور سوار نشسته اند، بيرون سكه اي مي آيد در هوا برق مي زند. دست كوچك كه مشخص نيست متعلق به كداميك از كوچولوهاي ترك نشين است، سكه را به طرف مرد دايره زنگي به دست مي اندازد. موتور دور مي گيرد. صداي خنده هاي كودكانه اي موجب مي شود تا دايره زنگي مرد به ارتعاش تشكرآميزي درآيد! موتور دور مي شود و دستان كوچكي، علامت باي - باي را در هوا ترسيم مي كند! مردك جستي به طرف سكه بيست وپنج توماني مي زند. با خنده اي سكه را از روي زمين برداشته، آن را بوسيده و در جيب بغل مي اندازد و آنگاه به حالت لي لي به كنار پياده رو رفته و در همين حال ضربه اي بر پوست به چوب كشيده دايره اي شكل خود مي زند، يكبار ديگر مردك دستي به جيب بغل خود مي كشد. انگار كه مي خواهد از مقدار فضاي سنگين شده آن روزي به، دست آمده اش را حدس بزند! دقيقه، دقيقه مناسبي است. نم نم نزديكش مي شوم و با لبخندي كه خودم مي دانم چقدر مصنوعي است، قصد آن مي كنم تا با تقديم يك اسكناس زوار دررفته پنجاه توماني، بين خودم و او، يك پل از جنس روابط عمومي مناسب! افتتاح نمايم! چرا كه بي گمان انسان ها براي كسب روزي مادي و معنوي شان، نياز به ساخت و پرداخت اينگونه پل ها دارند كه البته با توجه به نوع اين روزي هاي مادي و معنوي، جنس، دوام و نوع پل ها هم فرق مي كند! به هرحال، مردك پنجاه توماني را مي گيرد و با چشماني كه در ميان سياهي صورتش، همانند دو چراغ سرخ راهنما، در تاريكي شب، برق مي زند خيره خيره تماشايم مي كند. صداقت انتظارش باعث خجالت پل معلق روابط ام عمومي مي شود! ناگهان بدون مقدمه مي گويم: - خسته نباشي. راستشو بخواي مي خوام براي نوروز يه چيزي بنويسم! يه چيزي شبيه حرفاي نوروزي، يا شبيه مطالب نوروزي، اينه كه.... حرفم نيمه چون مي ماند مردك غش غشي مي كند و بريده بريده مي گويد: - ناراحت نشي ها.... به تو نمي خندم! با شنيدن اين جمله فكر مي كنم، زياد هم بد نيست شايد همين صحبت ها سرآغاز خوبي براي آنچه درنظر دارم، باشد. به همين دليل پاسخ مي دهم: - مي دونم. چون مطمئنم كه خنده دار نيستم! مردك با خنده بلند ديگري مي گويد: - خنده دار كه نيستي هيچ. اتفاقا خيلي هم گريه داري! -؟ چرا! - اي بابا، چرا نداره. آخه ميون اين همه آدم، تو اين دنياي بي سروته اومدي سراغ من كه چي؟ بشه - خب شما هم يكي از همين اين همه آدما هستي ديگه. تازه اشم مثلا بايد سراغ كي يا چي؟ مي رفتم - چي مي دونم. اين همه كودك آواره و بي سرپرست، خب از اونا مي نوشتي! - اتفاقا نوشتم! ... - خب از آلودگي هوا بگو... - از اون هم دو - سه سالي گفتم و نوشتم! - اعتياد... ازدواج جوونا... مسكن... گروني... كار... چه مي دونم.. دروغگويي و بي عاطفگي آدمارو بنويس... - باور كنين كه همه اينارو هم نوشتم! - خب هنري بنويس. هنري كه؟ ننوشتي! -؟ هنري يعني؟ چي - يعني يه چيز ادبي... يا مثلا يه نمايشي... خلاصه يه چيزي شبيه ايناديگه... ناخودآگاه از صحبت اش پوزخندي روي لبانم مي نشيند و مي گويم: - پدر جون. انگار من و شما خيلي اشتراك نظر داريم! -؟ چطور! - آخه خيلي جالبه. چون اين كاررو هم كردم اما وقتي نمايشم رو به هر كارگرداني دادم به من گفت: متن خيلي قوي نوشته شده. متن روي كار كارگردان سواره. نميشه كاركرد! - مي خواستي بگي دهه! پس مي خواستين كار منم مثل خيلي از كاراي آبكي ديگه كه تو بازار اومده و مي آد، رو كار كارگردان پياده؟ باشه! به به... چه جماعت روشنفكر و هنرمندي داريم بابا صد رحمت به اين لباس قرمز و دايره زنگي خودم! اصلا بده، خودم كار مي كنم اش! .... مردك در ادامه اين حرف خنده بلند و ممتد ديگري را سر مي دهد و مي گويد: - عيب نداره. مبادا اميد تو از دست بدي ها.. مي گم، حالا كه همه اون موضوعارو نوشتي و اين كارتم اين طوري شده، چطوره كه بري و از آرزوي بچه ها و اميدها و حرفاشون چيز بنويسي! با اين پيشنهاد، به خود مي آيم و تازه، لبهايم هم پوزخندرا فراموش مي كند و به غنچه خنده سلام مي گويد و پاسخ مي دهم: - عجب توافقي! جناب پيك؟ شادي! -؟ چطور! - آخه از تمام اين قضايا هم نوشتم! با شنيدن اين جمله مرد بي هدف دايره زنگي اش را به صدا درمي آورد و بعد از چند لحظه سكوت ناگهان مي گويد: - راستي ببينم، منظورت ازپيك شادي چي؟ بود - شما. - من؟ ! - بله. - كه من پيك؟ شادي ام! - خب بله ديگه. تا بوده همين بوده، مگه؟ نه - راستش دروغ؟ چرا البته قبلي ها رو اما نمي دونم منكه نيستم! مرد ساكت مي شود و تلنگري محكم به دايره زنگي اش مي زند. صداي زينگ ممتدي در گوشم مي پيچد. مي گويم: عجب صدايي داره! .. بدون تا ده تا خيابون اونطرفتر هم صداش مي ره! - چه؟ فايده - براي؟ چي - براي اينكه ده تا خيابون كه هيچ. ده ميليون خيابونم كه باشه، اگه آدماش اين صدا رو نشنون، فايده نداره! -؟ چرا - ببين، اين زنگ ها و درنگ - دورونگ ها براي بيدار شدن آدماس! اينكه بفهمن سال عوض شد. عمر گذشت. اينكه بدونن دنيا و زندگي ثابت نيست. اينكه بفهمن چيكار بايد بكنن. اينكه بالاخره به خودشون بيان و بدونن انسان بودن يعني چي. زندگي يعني چي و دنيا يعني چي. - مي شه يه كم اشو خودشما؟ بگين - بله. من مي گم آدم نبايد مثه سريش باشه! دنيا و روزگار براي هيچكس نمونده و نمي مونه آدم بايد چسب دوقلورو از خودش و ميز و پست و مقام و خونه و زندگي لوكس و پر طمطراق و تجملات و سفرهاي خارج و ملك و املاك و دلار و طلا و همه اينها بكنه و به اصلي ها بچسبه به خدا، به راستي و راستگويي بچسبه. به بي ريايي. به معرفت و محبت به حلال خوري و دلرحمي و غم ديگرونو خوردن به بچسبه ما شدن و ما بودن. نه من و تويي. بچسبه به آدمايي كه آبرومند و نجيبان و پشت و حامي ندارن. به اونايي كه عرضه كار درست دارن. بيان بچسبن به دردمن بازنشسته سالي يه روز عزيز! ... با شنيدن آخرين جمله مرد، آب دهانم تبديل به استالاگميت و استالاكتيك يخي مي شود به سختي دهانم را باز مي كنم و مي گويم: -؟ شما!.. مگه شما باز... - بله سركار محترمه! وقتي براي نظافتگري مي خوان طرف ديپلم كمتر نداشته باشه، وضع من كه تعجبي نداره! تازه اشم، نكنه فكر مي كني تو اين اجتماع بي در و پيكر من يكي فقط نوبر از آب؟ دراومدم! اگه اينطوره، پس لطفا يه سري به اون دستفروشه و كارت پخش كنه و بسته بندهه و امثال اينها بزن تا بفهمي دنيا دست؟ كيه - نه اينطور فكر نمي كنم، اما اگه يه وقتي آشنايي، فاميلي، كسي شما رو ببينه؟ چي سرش را بالا مي گيرد و غش غشي مي كند و جواب مي دهد: - نگران نباش. نمي شناسن! اصلا سركار محترمه، كسي مي تونه باور كنه كه يه آدمي مثه من، اينكارو انجام؟ بده! درست مانند آب رونده و زلالي كه در چاله اي خاكي گير افتاده است، درمي مانم كه چه بگويم! براي همين هم با ترديد مي پرسم: - فكر نمي كنين براي بوجود آوردن يك چنين شادي هايي اول خود آدميزاد بايد از همه جا فارغ و شاد باشه تا بتونه ديگرونو هم شاد؟ كنه منظورم اينه كه آدمي مثل شما چطوري مي تونه اين شعرا رو بخونه و بقيه رو به جنب وجوشي بندازه و شلوغ كاري بكنه تا مردمو؟ بخندونه! مرد كلاه اش را بالا و پايين مي برد و خونسرد و آرام مي پرسد: - سينما؟ مي ري! - اگه پول و وقت داشته باشم و فيلم خوبي رو هم نمايش بدن، بله، مي رم. - خب تو فيلم اون سينماها، هنرپيشه ها فيلم بازي مي كنن، تو خيابونا و زندگي هم من! آيا به نظر شما اينكار نمي تونه يه نقش؟ باشه - چرا - به نوعي مي تونه باشه. اما دستمزدتون؟ چي با هنرپيشه هاي فيلمها؟ يكي ايه - شايد با اونايي كه عشق سينما دارن و سياهي لشگر مي شن و يا، با كتك خورا، باشه! - خب، اما راستي اين شعرا؟ چي! شعرايي كه مي خونين چرا اينقدر عوض؟ شده با اين سوءال قاه قاه خنده اش به هوا بلند مي شود و در همانحال با لحني كه كمي بريده بريده است جواب مي دهد: - مگه چه؟ شونه! نيم اش ديروزيه و درست. نيمش ام امروزي و دست كاري شده! انصاف و مروت هم يعني همين ديگه. رعايت هر دو زمان! بعدشم، شعر درست كردن قريحه مي خواد. مي دوني قريحه شاعري يعني؟ چي يه حالت ادبيه كه هر كس نداره! چون تو وجود آدميزاده، درست مثه هر صفت بد و خوب ديگه. - پس يعني همين به قول شما قريحه يا حالت ادبي به شما مي گه بخوني حاجي فيروز ذغالي و دود تو تهرون و با قالي و اينطور؟ حرفا! - بله، پس چي! سركار محترمه بايد بدوني اينا همه معني داره، كلمه ذغالي كه صحبت از روسياهي من و امثال من مي كنه... - خدا نكند. چرا بايد روسياه؟ باشي و تازه،؟ پيش كي - هيچ پيش اهل و عيال و دوستاو آشنا. قضيه دود تهرون هم كه معلومه، صحبت همين آلودگي هواس و اينطور حرفا. موضوع با قالي و بقيه قريحه شاعري هم كه حكايت از گروني و بي ريختي اوضاع جيب ما داره! البته اون شعر اول با اين دومي فرق مي كنه ها... - چه؟ فرقي - ببين سركار محترمه، نصف شعر اولي كه مال قبله و درست. اما بقيه اش ذوق همون وقتي بود كه اون آقا خيكي ايه رو ديدم. همون كه با قيافه يه غازي يه ماشين گرون قيمت زيرپاش بودها... - عجب! خب اين سرو وضعتونو كجا درست؟ مي كنين - يه گاراژ اون بالا هست كه ميرم اونجا، چون از خونه كه نمي تونم اينطوري بيام! وگرنه... - وگرنه؟ چي - آخه بابا، حالا دوست و آشنا به كنار. اصلا اهل و عيالم از وضع من بي خبرن... - منظورت كدوم؟ وضعه حاجي فيروز ناگهان از جا مي جهد و در همانحال دستش را به پشت كمر گرفته و آخ بلندي مي گويد: هاج و واج نگاهش مي كنم. با لبخند دردناكي نگاهم مي كند. صداي زنگ دار، اما موزون دايره زنگي رنگ و رو رفته اش يكبار ديگر فضاي چهار راه را پر انگار مي كند صداي زنگ ها قصد آن دارند تا همچون تيري كه ازچله كماني به دقت نشانه گرفته شده است، دلي تا بي نهايت آبي آسمان بالاي سر را به دو نيمه مساوي تقسيم كند! قلم و كاغذم را با شانه هايي كه از مجهول بودن يك سوءال كلي آويزان شده است، توي كيف بزرگم مي چپانم و براي گذشتن ازعرض خيابان، منتظر روشن شدن چراغ مخصوص عابر پياده مي شوم. نمي دانم چرا حس مي كنم صداي بوق موتورها و اتومبيل هاي نو و كهنه و فرياد روزنامه فروشها و گل فروشها و بچه هاي آدامس فروش و شكلات فروش وسط بزرگراه، بلندتر شده است! آنقدر كه حتي بوي خوب و دود غليظ اسپند زن كولي نيز نمي تواند نقش يك حائل را براي اين صداها بازي كند! در همين هنگام چراغ عابر پياده، درباغ سبزش را نشانم مي دهد! پاي به عرض خيابان مي گذارم و در همان حال به حاجي فيروز عجيب زمانه ام فكر مي كنم! انگار حاجي فيروز پشت مه غليط اسپند گم شده است. هنوز قدمم به پياده رو نرسيده است كه ناگهان صداي آشنايي در گوشم زنگ مي زند و مرا بخود مي آورد! - راستي، جواب آخرين سوءالت سركار محترمه! هيچ مي دوني اهل و عيالم نمي دونن من چقدرخوب بلدم دايره زنگي بزنم و لباس قرمز بپوشم و شعرا رو عوض كنم و؟ بخونم! غافلگير شده ام. در يك آن بطرف صدا برمي گردم. حاجي فيروز را مي بينم كه با همان پوزخند خاص و با كمري كه خم شده است از كنارم مي گذرد و شروع به نواختن ضربه هايي موزون بر دايره رنگي كهنه اش نموده و همراه اين ضربه ها مي خواند كه: بشكن بشكنه، بشكن چرا؟ نمي شكني بشكن اين جا تهرونه، بشكن خوشي فراوونه بشكن! غم دنيا نخور بشكن آدم نمي مونه بشكن! بشكن بشكنه، بشكن اين من و تويي را بشكن! حاجي فيروز اومد با دايره زنگي آي آقا، خانوم، چرا؟ نمي خندي! فاطمه مشهدي رستم