Hamshahri corpus document

DOC ID : H-781217-47578S2

Date of Document: 2000-03-07

روستاييان شادترند گفت وگوبادكتر عبدالكريم سروش درمورد شادي (بخش دوم ) * در روستاها شادي افزون تر است و مردم براي ابراز شادي آزادي بيشتري احساس مي كنند * اصلا روح خشن نمي تواند از شادي تغذيه كند و نمي تواند شادي را توليد كند. * ما در روستاهاي كشور خودمان كه تقريبا با همين فرهنگ و مذهب زندگي مي كنند، شادماني را بيشتر مي بينيم. مناسك شادماني هم خيلي مفصل تر است، هم ظرفيت شادماني در آنجا خيلي بيشتر است. ابراز شادي نيز در مراسم عروسي روستا بيشتر است. ما در مراسم عروسي شهري كه در تالارهاي عمومي برگزار مي شود، به آن صورت لازم به خود اجازه نمي دهيم يا حق نداريم ابراز شادماني كنيم. وقتي در اين زمينه از هر كدام از بزرگواران طرف مصاحبه سوءال مي كنم، از زير بار جواب دادن صريح شانه خالي مثل مي كنند اين است كه براي مردم ابراز احساس شادماني كسر شان به حساب مي آيد و صحبت كردن از آنهابراي بزرگاني كه من با آنها مصاحبه كرده ام به طريق اولي كسر شان محسوب مي شود. با اين مقدمه نمي دانم كه آيا اين بحث براي شما اشكالي ايجاد مي كند؟ يانه دكتر سروش: نه خير، جواب به سوءال اشكالي براي من ايجاد نمي كند. من اولا بگويم كه اين مقايسه نكته بسيار خوبي است. توجه بسيار خوبي است كه مي دهيد. يعني اين كه در روستاها شادي افزون تر است و مردم براي ابراز شادي آزادي بيشتري احساس مي كنند و چندان در بند اين كه كار سبك يا قبيحي انجام مي دهند، نيستند. ولي در شهر ارتباطات رسمي تر، عبوس تر و جدي تر است، حتي در مجالس عروسي كه براي شادي كردن ساخته چند مي شود توضيح براي اين وضع مي توان داد. من البته در اين جا نمي توانم فضولي كنم و به جاي روانشناس ها و روانكاوها بنشينم. نكته هاي ابتدايي ساده اي را عرض مي كنم. يكي اين كه زندگي شهري زندگي غيرطبيعي تري است، يعني دورتر از حالت طبيعي آدمي است و زندگي روستايي به طبيعت آدمي نزديك تر است. دوم اين كه در روستاها مردم خودماني ترند، همه يكديگر را مي شناسند و حال آن كه در شهر اين چنين نيست. مثلا در يك مجلس عروسي شهري، افراد بسياري را براي اولين بار و شايد آخرين بار مي بينيد. هيچ وقت مجال تماس با آنها را نداشته ايد و امكان آشنايي با آنها نبوده است. در حالي كه در روستاها معمولا مجالسي كه تشكيل مي شود; خودماني ها مي آيند و تمام اهل روستا هم كه بيايند، همه يكديگر را مي شناسند و از يكديگر رودرواسي و شرم حضوري ندارند، برخلاف به شهر همين سبب، راحت تر مي توانند واقعيت دروني خودشان را ابراز كنند. در شهر شايد اين كار كمتر ممكن باشد. اين كه گفتم در شهر مردم از طبيعت دورترند و در روستاها نزديك ترند; منظورم اين بود كه در شهر پوشش هاي تمدني بيشتر است تا در روستاها. پوشش هاي تمدني همين نرم ها و هنجارهايي است كه در جامعه هست و قيدي به دست و پاي افراد مي گذارد، اين قيود در روستاها كمتر است. همچنين يكي از هنجارهاي شهري اين است كه شخص بايد موقر باشد، سنگين باشد و احترام خودش را نگهدارد و لذا حركاتي در حضور ديگران نكند كه آن حركات سبك شمرده شود. در حالي كه در روستاها آن گونه حركات، حركات طبيعي زندگي است و شايد در طول روز، در راه، در دشت هم يك روستايي شبيه آن حركات را از خودش ظاهر كند و كسي بر او عيب نگيرد. يك داستان جالبي برايتان نقل كنم، در ايامي كه ما در ستاد انقلاب فرهنگي خدمت مي كرديم گاه به گاه از اساتيد دانشگاه يا از اساتيد حوزه دعوت مي كرديم كه براي مشاوره به ستاد انقلاب فرهنگي بيايند، يك بار يكي از علما كه نامش را نمي برم آمده بود و بحث رقص مردان مطرح بود، ايشان نمي پسنديد و معتقد بود كه چنين چيزي شايسته نيست. من حقيقتا توجهم جلب شد و از ايشان پرسيدم، هيچ دليل شرعي براي اين كه مردان نبايد برقصند وجود؟ دارد ايشان حتي يك نيم روايت، يك روايت ضعيف هم نگفت، همين قدر گفت كه براي مرد بزرگ عاقل زشت است كه بالا بپرد و پايين بپرد!! من از آنجا متوجه شدم كه اين نرم هاي اجتماعي ما، حتي چقدر پوشش شرعي پيدا كرده اند. برخي آقايان علما كه خود نه سينه مي زنند، نه اين گونه شادي ها را مي كنند، ديگران را هم با اين گونه استدلالات عجيب و غريب از ابراز شادماني بدني منع مي كنند و حاجب مي شوند. * در حالي كه برخي از ابراز غصه و ناراحتي منع نمي كنند. دكتر سروش: بله برخي هيچ منع نمي كنند. يعني حتي قمه زدن را، بعضي آقايان علما در مواردي مانع نبوده اند. خون ريزي از سر و از بدن، زنجير زدن در حد مجروح كردن بدن را عيب و گناه شرعي نمي شمرده اند و چشم اغماض به هم مي نهاده اند. ولي براي شادماني انواع موانع و محدوديت ها را قائل مي شدند. * شما اول صحبت تان اشاره خيلي خوبي كرديد به عدم توازن در كليه مناسك شادي و اندوه. الان هم كه اشاره دقيق تري كرديد به بعضي از جوانبي كه مبين شادماني بوده چه به طور عرفي و چه به طور دستوراتي كه به نحوي پوشش شرعي دارد. در زمينه اين عدم توازن با توجه به فرهنگ مذهبي ما و اين كه ملت ما سال هاست به اين وجه فرهنگي خود افتخار مي كنند كه در دنيا حرف هاي نو و مطابق با مقتضاي زمان دارد، هيچ كس نه مي تواند و نه مي خواهد اين روحيه را تضعيف كند اما براي برخي از متحجرين و متنسكين اين وجه امروز معادل عزادار بودن هميشه با است اين وضعيت چه راهكارهايي وجود دارد كه ما هم فرهنگ اصيل خودمان را حفظ كنيم و هم پيرايه هاي خرافي و متحجرانه را از آن بزدايم و ملتي موءمن در عين حال شاداب و با روحيه داشته؟ باشيم دكتر سروش: حقيقتش اين است كه شيعي بودن با عزاداري دائمي، به هيچ وجه معادل نيست. ما اين سبك از عزاداري و اين حجم از عزاداري را ميراث خوار صفويه ايم، نه اين كه قبلا نبوده است و نه اين كه بودنش عيبي يا منع شرعي دارد، اما به اين حجم و به اين درجه، حقيقتا متعلق به صفويان آنها است مرزهاي ملي و ايراني را با مرزهاي شيعي بودن برهم منطبق كردند و از طريق تاكيد بر تشيع، سعي كردند كه اين كشور را در برابر هجوم عثماني ها (هجوم سياسي - نظامي آنها ) محفوظ دارند و به اين ترتيب، اين دو مرز - مرز تشيع و مرز مليت ايراني - كم و بيش بر هم منطبق شد. به طوري كه شما امروز مي بينيد تنها كشور شيعه جهان ايران است. اگرچه جماعت ها و اقليت هاي شيعه در جاهاي ديگر وجود دارند ولي به هيچ وجه يك كشور از آن خودشان در جاي ديگر ندارند. كاري كه ما بايد بكنيم متوازن كردن است و من چنانكه گفتم اين به دست رهبران فكري است. عزاداري به جاي خود بسيار خوب، اولا پيراستن روضه خواني ها از بسياري خرافات كه جز به قصد تحريك عواطف ساخته نشده است، كار فريضه اي است و نوحه خواني هايي كه متاسفانه الان در جامعه ما به شدت رواج دارد; و خصوصا پس از انقلاب مداح ها منزلت اجتماعي عظيمي پيدا كرده اند; اين بايد تعديل شود و به جاي خودش بنشيند. تشويق هايي كه در اين زمينه مي شود، تشويق هايي كه از ناحيه برخي روحانيان مي شود; بايد به جاي خودش بنشيند. اما اينها همه جوانب سلبي كار است. جوانب اثباتي و ايجابي قضيه هم هست. شادي را فقط از درون دين نبايد بيرون آورد. شادي منابع مستقلي دارد. اين كه ما فقط بر شادي در مراسم ميلاد پيشوايان دين تاكيد بورزيم، كافي نيست. شادي منابع بسيار دارد، ما بايد آن منابع ديگر را كشف و معرفي كنيم. بايد براي مردم منابع شادي را ايجاد كنيم. ببينيد من معتقدم محبت يا به تعبير غليظ ترش، عشق در جامعه ما بسيار كمرنگ است، بسيار رقيق است، يكي از اصلي ترين منابع شادي محبت ورزيدن است. روح محبت ورز، روح عاشق، خوشخوست. اين همه كه عرفاي ما راجع به غم عشق سخن گفته اند، ولي خودشان هم گفته اند شادي در همين غم عشق است! غم در آنجا به معناي وجود معطوف به معشوق است، نه به معناي اندوه و عزا و ماتم. حافظ مي گويد: چون غمت را نتوان يافت مگر در دل شاد ما به اميد غمت خاطرشادي طلبيم اصلا آن غم عاشقي در دل شاد پيدا مي شود. حافظ مهمترين نقدي كه بر زهد دارد، اين است كه زهد عبوسي مي آورد و شخصي كه خودش را از نعمت هاي اين جهان محروم بكند و ناكامي ببرد، دچار عبوسي و بدخويي مي شود. پشمينه پوش تندخو كز عشق نشنيده است بو از مستي اش رمزي بگو تا ترك هشياري كند عبوس زهد به وجه خمار ننشيند غلام دولت دردي كشان خوشخويم از اين قبيل ابيات در ديوان حافظ هست و اين كه گفتم طربناكترين ديوان شعر ما ديوان حافظ است، دليلش همين است. حافظ مهمترين منبع شادي را عاشقي و محبت ورزي مي داند. هرچه كه نصيب ما از محبت ورزي كمتر باشد، شادي هم در ميان ما كمتر است. لذا حالا من به نكته ديگري در پاسخ شما مي رسم، و آن درباره اين خشونت ورزي است كه اين روزها از آن اين قدر سخن مي رود، يكي از مهم ترين منابع اندوه خشونت ورزي است. اصلا روح خشن نمي تواند از شادي تغذيه كند و نمي تواند شادي را توليد كند. شادي خوراك روح هايي است كه اهل محبت و مدارا هستند و محصول روح هايي است كه اهل محبت و مدارا هستند. ما وقتي كه در جامعه خودمان خشونت را ترويج مي كنيم، پوشش ديني بر آن مي افكنيم، آن را تقديس مي كنيم و آن را يكي از مهم ترين ابزارهاي ترويج دين و مقابله با دشمنان خدا و غيره مي شماريم، آگاهانه و ناآگاهانه داريم بر عزاداري و ماتم سرايي و اندوه و غم و افسردگي انگشت تاكيد و تصديق مي گذاريم. من سال ها پيش به پاره اي از فيلمسازان توصيه كردم كه شما عشق را به منزله يك تم وارد عرصه فيلمسازي بكنيد. ادبيات فارسي ما كه مشحون و آكنده از اين مفهوم است چرا ادبيات تصويري ما، هنرهاي تصويري ما واجد اين مفهوم ؟ نباشد وقتي سعدي مي خوانيم، حافظ مي خوانيم، مولوي مي خوانيم، از عشق دم مي زنيم ولي وقتي نوبت به هنرهاي تصويري و سينمايي مي رسد، عشق پاك ممنوع است و موقوف. ما تا بر روي آن كار نكنيم، پيش نمي رويم. يعني به نحو ايجابي، ما بايد باران محبت را بر جامعه ببارانيم، به جوان و پير، به عالم و جاهل خودمان ياد بدهيم كه به جاي خشونت ورزيدن، ظرفيت محبت ورزي شان را افزايش بدهند. با هم از در محبت درآيند. آن موقع، خوشخويي و به دنبال آن شادي و فرح جامعه را فرا خواهد گرفت. روح هاي خشن، روح هاي افسرده و غمناكي هم هستند و هيچ وقت خداوند از مردم نخواسته است كه عبادتشان را به شكل حزن نشان بدهند. من يك نكته را در اين جا بايد بيفزايم كه گريه هاي عارفانه هيچ نسبتي با ماتم و اندوه ندارد. اصلا نبايد اين را به هم ربط داد. اين گريه ها دقيقا يك نوع تجلي از سبكي و از شكوفايي روح اند، هيچ فرقي با خنده ندارند. اصلا آن گريه ها را نبايد با گريه هايي كه از قبيل ماتم گرفتگي و عزاداري است، يكي دانست. آنها اصلا به معناي غصه خوردن نيستند. از نوع ديگري اند. همين طوركه خنده هاي عاشقانه هم با اين خنده هاي غافلانه و سبك سرانه يكي نيست. مولوي مي گويد: گرچه از روز ازل خرم و شادان زادم عشق آموخت مرا نوع دگر خنديدن خنده هاي عاشقانه نوع ديگري است. همچنان است كه گريه هاي عارفانه. بگذاريد يك نكته اي را برايتان بگويم. شما مجسمه هاي بودا را ديده ايد. لبخند مليحي بر لب بوداست. من به كشور تايلند و ژاپن و جاهاي ديگري رفته ام، مجسمه هاي زيادي از بودا ديده ام، همه جا بودا با يك آرامش فوق العاده زيادي، نشسته است و در حد لبخند دهان او گشوده لبخند است او، لبخند فكورانه اي است. عالمان كيش بودا مي گويند وقتي بودا به روشني رسيد، اين لبخند بر لب او ظاهر شد. چنان كه مي دانيد كلمه بودا اصلا يعني منور (به روشنايي رسيده ) اين نام بودا نبود، بلكه لقب او بود. اسم او سيندارتاگوتما بوده است. وقتي كه پس از سال ها كوشش و رياضت، نهايتا به رهايي رسيد و روشن شد، اين لبخند بر لب او نقش بست. لبخند بودا لبخندي بود از سر شكوفايي و آن شكوفايي و گشودگي كه در روح او حاصل شد، بدن را هم به تبعيت واداشت. بدن به تبع روح شكوفا شد. لبخند بر لب او نشست. گريه هاي عارفانه دقيقا از جنس لبخند يعني بوداست وقتي كه به شكوفايي روح مي رسند، آن گريه حاصل مي شود. اين يك ماده است كه در دو نقش، در دو صورت ظاهر مي شود. آن گريه عين شادي است، هيچ فرقي با لبخند بودا ندارد. اما اين كه چرا در يك فرهنگ شكوفايي روح با لبخند تجلي مي كند و در يك فرهنگ با گريه تجلي مي كند، علت آن را بايد در جامعه شناسي تاريخي اش جست وجو نمود. ماهيت اين دو چنانكه گفتم، يكي است و آن گريه ها را نبايد به حساب اين گريه و زاري هاي ماتم سرايانه گذاشت. اين ها از دو جنس مختلف اند. ادامه دارد