Hamshahri corpus document

DOC ID : H-781212-47525S2

Date of Document: 2000-03-02

مادرم خبر ندارد اينجا هستم با بچه هاي كانون اصلاح و تربيت كامبيز خيلي سفيد است. ريش نوجواني اش با پوست سفيدش خيلي متضاد است. - چند؟ سالته - سال. 17 - چرا آمدي؟ اينجا - سرقت ضبط ماشين. بعد مي خواهم تعريف كند و او با شرح دست و پا شكسته اي نحوه باز كردن در ماشين را مي گويد. يكي از بچه ها داد مي زند! خانم از اين بپرس، بچه كانون بچه است كانون مي آيد جلو و شرح مبسوطي مي دهد و مي رود سرجايش مي نشيند. - پدر و مادرت چه؟ مي كنند - پدرم مرده، مادرم پرستاره، اصلا خبر ندارد كه من اينجا هستم. - يعني كنجكاو نيست كه بداند پسرش كجا رفته كه شبها نمي آيد؟ خانه - نه. كار من نقاشي ساختمان است. پيش مي آيد كه مدتهاي طولاني دور از خانه باشم. - نحوه دستگيريت چگونه؟ بود - ادعا نمي كنم اما از اين كار خوشم نمي آيد. آن شب قرار بود دوستم در ماشين را باز كند. خلاصه ضبط ماشين را برداشتيم و داشتيم مي رفتيم. توي يك كوچه ديگر كه رسيديم صاحب يك ماشين ديگري آمد و ضبط را دست ما ديد و گمان كرد از ماشين خودش باز كرديم. تا آمديم توضيح بدهيم و از اشتباه درش بياوريم دو نفر دستمان را گرفتند. رفيقم در رفت. من هم كه اينجا كسي هستم هم خبر ندارد كه من اينجا هستم. - نمي خواهي به مادرت اطلاع بدهي كه اينجا؟ هستي - نه، خجالت مي كشم مادرم آنهم بفهمد به خاطر دزدي، دزدي بد است، خوب نيست. هميشه پشت سر آدم ناله و نفرين است. مرضيه مهدوي