Hamshahri corpus document

DOC ID : H-781209-47486S3

Date of Document: 2000-02-28

ميراث چخوف اشاره: آنتوان پاولويچ چخوف در هفدهم ژانويه 1860 در تاگانروك روسيه به دنيا آمد. پدربزرگش يك دهقان سرف (وابسته به زمين ) بود و پدرش دكانداري بود كه در همان ايام كه آنتوان دوران دبيرستان را مي گذرانيد دچار ورشكستگي شد و دوران رفاه خانواده هم پس از اين امر به سر آمد. او كه فرزند ماقبل آخر خانواده بود در سال 1879 دوره دبيرستان را تمام كرد و عازم مسكو شد و در رشته پزشكي به تحصيل پرداخت ودر 1884 آن را به پايان رساند. علاقه شديد او به نوشتن قصه باعث روي آوردن او به ادبيات شد. شخصيتهاي داستانهاي چخوف اعم از جوان و پير، سرحال و بيمار، ثروتمند و فقير، خوب و بد ساده و پيچيده هرگز دورو نيستند. آنها هميشه خودشان هستند و اگر برايشان امكاني داشته باشد كه از تكاملي پيچيده بگذرند هرگز در اين راه به خودنمايي و تظاهرات روزمره دست نمي زنند. بدين طريق آنها مردمي ساده و معمولي هستند كه سادگي و عادي بودنشان فقط در اصل هنري چخوف است كه نمود مي يابد. در حقيقت او نبوغ را به سادگي و بي ريايي مبدل مي سازد. ازطرفي بايد به طنز ظريف و متفكرانه چخوف كه در داستانهايش از ويژگي خاصي برخوردار است توجه نمود. آنتوان چخوف عقيده داشت: انسانها بايد از درون تغيير كنند تا به وجد و سروري واقعي برسند و هميشه تكرار مي كرد كه من در جستجوي انسان راستينم تفستونوكنوف كارگردان تئاتر در مورد نمايشنامه هاي چخوف مي گويد: چخوف براي من خيلي بزرگتر از يك درام نويس و يك نويسنده كلاسيك جهان است. او كاشف بزرگ تئاتر قرن بيستم است. ماكسيم گوركي يكي از مريدان مكتب وي مي گويد: من معتقدم نه تنها تئاتر هنر مسكو كه به طور كلي تئاتر روسيه به ميزان زيادي مديون اوست. ماكسيمويچ مي گويد: چخوف پزشك است و بيماري پزشك هميشه بدتر از بيماري مريض است. مريض فقط درد احساس مي كند ولي دكتر غير از احساس درد از نيروهاي مخرب بيماري بر بدنش آگاه است و اين يكي از مواردي است كه دانش مرگ را نزديكتر مي كند. داستان اتاق شماره شش از قويترين داستانهاي چخوف بشمار مي آيد و مربوط به سالهايي است كه پس از قتل الكساندر دوم، دگرگوني شديدي در وضع اجتماعي روسيه پديد آمد و فقر و تيره روزي همه جا را فرا گرفت، چخوف كه ترسيم كننده اين وضع و اين تيره روزي است اتاق شماره شش را بر اين زمينه قرار داده است و اتاق بيمارستاني را در شهرستاني نشان مي دهد كه به صورت كثيف و بي نظم با چند بيمار رواني به حال خود رها شده و جز نگهباني كه گاه با مشت بيماران را به سكوت وامي دارد، كسي به فكر آنان نيست. تنها پزشك شهرستان كه از تنگ نظري و ناداني همشهريانش نفرت يافته، از اين اتاق و بيمارانش ديدن مي كند، با يكي از بيماران كه پيوسته گمان مي كند مورد تعقيب قرار گرفته است، آشنا مي شود و غالب اوقات را با او به بحث و گفتگو مي گذراند، اما سرانجام اين پزشك درستكار نيز از طرف حاكم شهر به بيماري رواني منسوب مي گردد و در همان بيمارستان بستري مي شود. در اين اثر ترك مطلق اراده در همه شكل توصيف مي گردد. بدون چخوف نويسندگاني مانند لئونف و لودين آفينوژنف و آربوزف نمي توانستند به راه خود بروند. چخوف هزاران يادگار نامرئي در قلب و ذهن لااقل سه نسل نويسنده باقي گذاشت. همعصران وي، او را آدمي بدبين و خيالباف مي دانستند اما امروز پي برده ايم كه نه تنها چخوف براي ما پيام آور تاريكيها نيست بلكه او پشاهنگ و قهرمان آينده هاي روشن زندگي است. نمايشنامه هاي چخوف مبارزه بين دو اردوگاه خير و شر نيست، اگرهم مبارزه اي وجود دارد نامرئي است. دشمن اصلي هرگز نام برده نمي شود. چخوف به همه شخصيت هايش عشق مي ورزد از آنچه نفرت دارد بيهودگي و هستي بي بهره آدميان است كه در آنها حالت تراژيكي از بي فعاليتي، خوابآلودگي، بيحالي و در نهايت بي تفاوتي مي آفريند. مهناز چالاكي