Hamshahri corpus document

DOC ID : H-781209-47486S2

Date of Document: 2000-02-28

خاطره رنج آور يك عشق نگاهي بر كتاب شيدايي لول. و. اشتاين اشاره: جهان متفاوت دوراس، در سليقه ادبي ما سدي رامي شكند. مارگريت دوراس برخلاف انتظاري كه ما از يك رمان داريم; قصه گويي نمي كند بلكه خواننده را وادار مي كند تا خود، وقايع را تفسير كند. دوراس، هر چند كه به رمان نو منسوب است اما سبكي شخصي دارد و از همين رو است كه خارج از مرزهاي قراردادي مي نويسد. از او آثار زيادي به فارسي ترجمه شده است كه عمده آنها در سالهاي اخير بوده است: باران تابستان، مدار توكانتابيله، اميلي. ال، مي گويد ويران كن، نوشتن، فقط همين، عاشق، باغ گذر و سدي بر اقيانوس آرام و... شيدايي لول. و. اشتاين كه در اين مطلب به بررسي آن پرداخته ايم كتابي است كه به تازگي با ترجمه پرويز شهدي از سوي انتشارات ققنوس منتشر شده است. با مروري بر اين كتاب ياد مارگريت دوراس را در 13 اسفند چهارمين سالگرد درگذشت او گرامي مي داريم. ميترا لبافي شيدايي لول. اشتاين و در يك سطر، درباره عشق است و عشقي كه مثل بسياري از داستانها و فيلمها و تراژدي ها و اسطوره ها در نيمه رها مي شود و به وصال نمي رسد. بنابراين، موضوع داستان، همان موضوع رايج است كه اگر پوسته رمان نو را از روي آن برداريم، در زيرش لول، همان زن رها شده هميشگي را مي بينيم كه براي يك عشق از دست رفته مويه مي كند. با اين همه، در نهايت ما باز بايدلول را به داخل خانه اش ( يعني قالب رمان نو ) ببريم و او را در همان جا بررسي كنيم چون هر چند كه اين قالبها گاهي قراردادي و حتي دست و پاگير به نظر مي رسند; اما همين قالبها هستند كه بالاخره دريافت ها ونتيجه گيري هاي جديد را عايد ما مي كنند و اگر نه طبق همان جمله معروف: همه داستانها: در اصل تكراري است. بنابراين، لول آنجا نشسته است. در آن مجلس رقص كذايي كه اصلي ترين تصوير داستاني اين كتاب هم هست و در لحظه اي كه با مشاهده خيانت معشوقش; فروپاشي عشقش را مي بيند، كليد اين داستان را مي زند. اين مجلس رقص، براي نويسنده هم يك نقطه شروع است. مكاني كه او درآنجا ما را با پريشاني ذهني و سردرگمي آدمها آشنا مي كند ومكاني كه (به دليل ماهيت مجلس رقص ) حتي مقدمه اي براي ورود خواننده به جهاني متفاوت هم هست. در واقع، رقص از نظر دوراس، تجسمي از ناآرامي دروني آدمي است و نويسنده از طريق اين مجلس رقص قصد دارد تا تنهايي، راز و آرزوي قهرمان هايش را به شكلي عيني نشان دهد. دراين مجلس است كه لول براي هميشه تنها مي ماند، راز خيانت معشوقش كشف مي شود و ي آرزو او براي پيوستن دوباره به معشوق از دست رفته اش شكل مي گيرد. دوراس، ضمن آنكه از زاويه جالبي به يك مجلس رقص نگاه مي كند و سعي دارد تا سردرگمي آدمها و ناكاميهاي آنها را از اين طريق نشان دهد، طرح اين سردرگمي و ناآرامي رابه شيوه زيبايي بازگو مي كند. مساله اين جاست كه دوراس يك نگاه دوربين يا نگاه سينمايي دارد كه در واقع از انتساب او به رمان نو ناشي مي شود. نگاه، از زاويه يك دوربين خيالي كه همه وقايع و تصويرهاي داستاني را در يك قالب سينمايي مي برد. در اين نوع نگاه، حركت ها با جزئيات فراوان و حساسيت زياد ضبط مي شود: راه رفتن هاي آرام، چشمها، دست ها، روشن شدن چشم مايكل (معشوق لول ) با ديدن دختر جديد، دست مايكل ريچاردسن كه به پيشاني اش كشيده مي شود و نگاه او به گوشه سالن كه گويي به دنبال ابديت مي گردد و لبخند لول; لبخندي كه مايكل آن را نمي بيند; آن هنگام كه به دنبال ابديت است. اين دوربين، شايد حتي پشت پنجره سالن رقص است چون به هيچ وجه صداي قهرمان ها و گفتگوهاي آن ها به گوش نمي رسد بلكه تنها تصويرهايي صامت و پياپي را ضبط مي كند. اين دوربين، مي بيند كه دو تازه وارد (همان دختر جوان و مادرش ) به مجلس رقص وارد مي شوند... سپس مي بيند كه مايكل به آنها نگاه مي كند و در ادامه لول را مي بيند كه متوجه مي شود مايكل با آن دو دور مي شود و بالاخره، دوربين، لول را مي بيند كه بيهوش روي زمين افتاده است. در واقع، دوربين، با همين چند تصوير اين مطلب را مي رساند كه لول چگونه عشقش را از دست داده است. اما هر چند حضور اين دوربين خيالي (كه در واقع همان نگاه داناي كل است كه به صورت تصويري بازگو مي شود ) و همچنين اين بازي هاي بصري نويسنده، او را به يك سينماگر تبديل مي كند اما تصور اينكه از همين رمان مي توان يك فيلم سينمايي با همين كيفيت تهيه كرد، خيالي بيش نيست. در واقع، مساله جالبي كه درباره رمان نو وجود دارد اين است كه رمان نو پيش از آن كه درخدمت سينما باشد، سينما را به خدمت گرفته است. رمان نو، هر چند از سينما استفاده مي كند اما آن قدر به قالبهاي ذهني ادبيات نزديك است كه برگردان آن به قالبهاي عيني سينما كار مشكلي است. بنابراين رمان نو، يك تجديد قوا هم براي ادبيات به شمار مي رود و باعث مي شود ادبيات، بار ديگر در مقابل جاذبه خيره كننده سينما به چشم بيايد و حتي اين بار، با استفاده از خود سينما دربرابر سينما قد علم كند. دوراس هم بر مبناي همين فكر، هميشه با بي اعتقادي خاصي از سينما سخن مي گفت: از فيلمهايي كه براساس كتابهايم ساخته شده بيزارم و با هر فيلمي كه مي سازم بيشتر مطمئن مي شوم كه فيلم ساختن اصلا دشوار نيست. بنابراين، او، علي رغم ارتباطهايي هم كه از طريق فيلمنامه هايش با سينما يافته بود باز خود را يك نويسنده مي دانست و بيشتر دلسوز ادبيات بود. اما درباره درونمايه اين رمان، باز بايد به داستان آن رجوع كرد: پس از اينكه لول معشوقش را از دست مي دهد ازدواج مي كند و بچه دار مي شود. اما بعد از ده سال وقتي به زادگاهش باز مي گردد همه آن خاطره ها را به يادمي آوردو علي رغم اينكه همه مردم شهر او را از ياد برده اند او همه چيز را به خاطر دارد. اين يادآوري آن قدر او را منقلب مي كند كه باعث مي شود لول، برخيزد و بر آن شود تا رد معشوقش را بيابد كه ده سال پيش از اين او را ترك كرده بود. در اين جستجو، او با مردي روبه رو مي شود كه شبيه مايكل است. لول با آن مرد طرح آشنايي مي ريزد. و پس از مدتي، از او نيز جدا مي شود و در حالي كه هنوز خاطره مايكل با اوست و او به جستجوي ( قلبي اش ) ادامه مي دهد، داستان به پايان مي رسد. درونمايه اين داستان، پيش از آن كه درباره موضوع هايي همچون عشق يا خيانت و يا حتي ارتباط زن و مرد باشد; بيشتر درباره يك شخص (يعني لول ) است. او (مثل ديگر شخصيت هاي مورد علاقه دوراس ) درجهان فردي خودش به سر مي برد. او زني است كه همچنان مبهوت خيانت معشوقش است ودرست از لحظه اي كه خاطره آن خيانت، با بازگشت او به زادگاهش زنده مي شود; لول درخود فرو مي رود و چهره مرموزي به خودمي گيرد. او مثل يك موجود مسخ شده شبها پشت هتلي مي رود كه گمان مي كند مايكل آنجاست وحتي سايه مايكل را از پشت پنجره مي بيند (سايه اي كه گمان مي كند مايكل است ) اما مساله اين است كه هر چند او متوجه اشتباهش مي شود باز با آن مرد، طرح دوستي مي ريزد تا شايد به طريقي عشق نابود شده اش را (كه هيچ وقت نابودي آن را باور نكرده بود ) در اين مرد بجويد. بنابراين، درونمايه كلي رمان درباره ضمير آدمي است. دوراس، مي خواهد نشان دهد كه ضمير انسان نمي تواند به راحتي از شر رنج هاي گذشته و عقده آرزوهاي برآورده نشده رها شود... به همين خاطر است كه شبها، لول، تحت تاثير يك نيروي پنهان و مرموز به پشت آن هتل كشيده مي شود و مردي را كه تصور مي كند معشوقش است زير نظر مي گيرد. دوراس، تحليل ديگري هم از اين ماجرا دارد، تحليلي كه بيشتر به يك برداشت فلسفي شبيه است و بسيار قوي تر از اين مسائل روانشناسانه است. دوراس، اين اعمال و رفتار لول را به يك سفر تعبير مي كند. سفري كه لول با آن مرد، مدتي را در آن سير مي كنند. پس از اينكه مرد از لول جدا مي شود مي گويد كه لول خسته از سفري كه رفته اند باز در مزرعه چاودار (پشت هتل ) است. در واقع او علاوه بر اينكه اشاره مي كند آنها به سفر رفته اند به طور تلويحي اين را نيز مي گويد كه گويي جستجوي لول، براي به دست آوردن معشوقش هرگز تمام نمي شود. اما نكته اي كه در اين بين مي ماند، شخصيت همين مرد است. به نظر مي رسد اين مرد هم، مثل همه مردان قهرمان داستانهاي لول، بسيار كمرنگ است و نقش منفعلي دارد. او در اينجا بيشتر تحت تاثير لول است و نقش يك رونده را دارد. نيروي دروني لول براي يافتن معشوقش آن قدر در اين مرد موءثر است كه حتي باعث مي شود او نيز به خاطر لول (برخلاف ميلش ) معشوقش را ترك گويد و با لول همراه شود. اما اينكه، نيروي خود لول از كجا ناشي شده است; جواب ساده اي دارد: اين نيرو در شيدايي لول و. اشتاين است. شيدايي به معشوقي كه لول سالها پيش او را در يك مجلس رقص از دست داد.