Hamshahri corpus document

DOC ID : H-781205-47451S2

Date of Document: 2000-02-24

با بچه هاي كانون اصلاح و تربيت قرنطينه تا به حال فرصت نكرده ام بروم هر قرنطينه بار به دليلي و با ديدن بچه ها هم يادم رفته، امروز فرصت خوبي براي ديدن دسته اي ديگر از نوجواناني است كه مددجو ناميده مي شوند. ساختمان قرنطينه در انتهاي كانون قرار گرفته. درست در ضلع شمالي باشگاه ساختماني ورزشي مجزا كه خيلي هم بزرگ وقتي نيست به داخل مي رويم، درهاي ميله دار بازند، بچه ها هر كدام در گوشه اي نشسته اند يا روي تختهايشان دراز كشيده اند. وقتي مي گويم براي صحبت كردن آمده ام، همگي رديف روي زمين مي نشينند. از اينكه روي صندلي نشسته ام خجالت مي كشم. در حضور جمع، حرفي نمي زنند. از يكيشان مي خواهم بيايد در نزديكي و روي تختي بنشيند. به همديگر نگاه مي كنند. بايد انتخاب كنم. كدام؟ يكي بهتر است از اول صف شروع كنيم. مي آيد. روي تخت مي نشيند آرنجها را روي زانو مي گذارد و انگشتانش را در هم قلاب مي كند. دستهايش را بالا و پايين مي برد. آهسته حرف مي زند. گويي راحت نيست. بعد از مدت كوتاهي، جو چنان صميمي مي شود كه از مهربانيشان، لذت مي برم. حرفهايش، حرفهاي همگي شان گويي درددلي است با كسي كه نمي شناسندش و لاجرم پنهان كاري هم فضاي خود را از دست مي دهد. مي گويد: موردي مثل من، به سوء تفاهم شبيه است. -؟ چطور - شب نيمه شعبان بود، چند نفر ترقه در مي كردند، مامور تجسس هم با لباس شخصي آمد توي خيابان به من گيرداد. من هم كه كاري نكرده بودم باهاش درگير شدم. - چه كار؟ كردي - با چوب زدم تو سرش. آخر نمي دانستم كه مامور است. بعد هم كه رفتيم ازش رضايت بگيريم، رضايت نداد، چهار ماه حبس و 2 تا شتر. - از كجا مي خواهي شتر گير؟ بياوري همه مي خندند و راهنماييش مي كنند: تو طبس فراوانه، مي رود آنجا و مي آورد و... مي گويد: بايد پولش را بدهم. -؟ داري - نه، اما جور مي كنم. - بار دوم است كه؟ اينجايي بار اول براي چي؟ اومدي - سرقت جنس از مغازه. -؟ چرا مگر كار؟ نمي كردي - چرا، تو يك كارخانه پيراهن دوزي مردانه كار مي كردم. شب عيد بود، ما هم هيچي نداشتيم. پدرم كه نبود، همه چيز به مي خواستيم خاطر خواهر برادرهايم سرقت كردم. مادرم مي گفت من مي روم خانه هاي مردم كار مي كنم، تو بخور، خلاف نكن. - پدرت چه كار؟ مي كند - معتاد است. هزار بار ترك كرده اما باز دوباره شروع كرده. - حالا؟ چه مي خواهي چه كار؟ كني - اشتباه كردم. خودم مي دانم. مي خواهم بروم سركار قبليم. اوستاي قبليم گفته هر وقت خواستي بيا پيش خودم كار كن، مي خواهم بروم كار كنم. با كار خلاف، آدم به هيچ جا نمي رسد. بزرگترين فرزند خانواده است. پشت لبش تازه سبز شده. مي داند كه خواهران و برادران كوچكترش به او به عنوان يك الگو نگاه مي كنند. به پدرش اميدي ندارد. مي خواهد ستوني براي استواري خانواده و تكيه گاهي براي مادر شود. به آينده هنوز اميدوار است. مرضيه مهدوي