Hamshahri corpus document

DOC ID : H-781205-47451S1

Date of Document: 2000-02-24

طلاق... تحليلي بر پديده طلاق و اثرات آن خانواده يكي از ارجمندترين، نهادهاي انساني است كه از همان بدو پيدايش، همراه با تغييرات شئون مختلف زندگي بشر، دگرگوني يافته است. خانواده شالوده حيات اجتماعي محسوب مي گردد و گذشته از وظيفه فرزندآوري و پرورش كودك كه موجب استمرار و بقاي نوع بشر مي گردد، وظايف متعدد ديگري از قبيل: فعاليتهاي اقتصادي، آموزش و پرورش و اجتماعي كردن فرد را نيز برعهده دارد. خانواده واسطه ايست كه قبل از ارتباط مستقيم فرد با گروه ها، سازمانها و موءسسات اجتماعي نقش مهمي در انتقال ارزشها، هنجارها و ميراث فرهنگي جامعه برعهده دارد. از آنجا كه روابط خانوادگي و خويشاوندي جزئي از وجود هر كس را تشكيل مي دهند، زندگي خانوادگي عملا كليه انواع تجربه عاطفي را دربرمي گيرد. روابط خانوادگي - ميان زن و شوهر، پدر و مادر و فرزندان، برادران و خواهران، يا ميان خويشاوندان دور - مي تواند گرم و ارضاكننده اما باشد اين روابط ممكن است به همان اندازه مملو از تنشهايي باشد كه افراد را دستخوش نوميدي مي سازند و يا آنها را سرشار از احساس عميق اضطراب و گناه مي كنند. تنشهاي خانوادگي داراي جنبه هاي متعددي است، از جمله ستيزه ها و دشمنيهايي كه به جدايي وطلاق مي انجامند. طي قرنهاي متعددي در غرب ازدواج عملا تجزيه ناپذير تلقي مي گرديد. با وجود اين، ميزان طلاق در قرن بيستم، در كشورهاي صنعتي و جهان سوم رشد فزاينده اي داشته است. تغييرات و تحولات ناشي از توسعه صنعت و شهرنشيني، اين ميزان را در كشور ايران نيز در دهه هاي اخير، به صورت معني داري افزايش داده است. تزلزل ارزشها، زندگي شهرنشيني و تحرك جغرافيايي، اثرات انكارناپذير بر خانواده گذاشته، كاركردهايي را كه خانواده در گذشته داشته، كاهش داده است; شايد به اين دليل كه زن و شوهر، ديگر هيچكدام به تنهايي براي توليد ضروريات زندگي و خدمات لازم، به خانواده وابسته نيستند. عملا و در مقايسه با يك جامعه كشاورز، انحلال خانواده در محيط شهري و صنعتي، بسيار آسان تر و راحت تر صورت مي گيرد. بعلاوه، طلاق در يك جامعه شهري و صنعتي قبح كمتري دارد; به عبارت ديگر، طلاق يك راه حل اجتماعي پذيرفته براي ازدواجهايي است كه با موفقيت قرين نيست. اين واقعيت كه اكنون داغ بدنامي به طلاق زده نمي شود تا اندازه اي نتيجه تحولاتي است كه ذكرشد. در مطالعه اي كه برروي زوجهاي متاهل در طي دوره جدايي يا طلاق انجام گرفته است، مشخص شده كه قبل از وقوع طلاق يك دوره جدايي اجتماعي ميان زن و شوهر وجود داشته است. منظور از جدايي اجتماعي اين بوده كه حداقل يكي از دو طرف الگوي زندگي جديدي پيدا مي كرده، و يا به حرفه هاي تازه اي علاقه مند مي شده، و يا دوستان جديدي پيدا مي كرده، كه البته طرف مقابل در آن زمينه حضور نداشته است. جدايي اجتماعي در آغاز غير تعمدي است. يك فرد - كه ما او را آغازگر مي ناميم - كمتر از رابطه با ديگري ارضا مي شود، و قلمرويي مستقل از فعاليتهايي كه زن و شوهر با هم درآنها شركت مي كنند به وجود مي آورد. مدتي پيش از اين مرحله، آغازگر ممكن است به گونه اي ناموفق كوشش كند طرف ديگر را تغيير دهد، او را وادار سازد به شيوه هاي قابل قبول تر رفتار كند، علايق مشترك را تشويق كند. در مرحله اي، آغازگر احساس مي كند كه كوشش هايش با شكست روبه رو شده و رابطه به گونه اي بنيادين آسيب ديده است. ازآن هنگام به بعد، تمام ذهن او معطوف به انديشيدن در جهاتي مي شود كه نشان دهنده وجود نقص در رابطه آنها يا در طرف ديگر است. آغازگراني كه به طور جدي به جدايي فكر مي كنند معمولا رابطه خود را به طور مفصل با ديگران مورد بحث قرار مي دهند، و مطالب را كنار هم مي گذارند. آنها با اين كار سود و زيان جدايي را مي سنجند. آيا مي توانم به تنهايي زندگي؟ كنم دوستان و پدر و مادر چه واكنشي نشان خواهند ؟ داد آيا بچه ها لطمه خواهند؟ ديد آيا از نظر مالي مشكلي نخواهم؟ داشت پس از انديشيدن درباره اين مشكلات و مسائل ديگر، بعضي تصميم مي گيرند دوباره سعي نمايند تا رابطه را درست كنند. براي كساني كه تصميم به جدايي مي گيرند، اين بحثها و گفت وگوها به كاهش ترس از جدايي كمك مي كند، و اعتماد آنها را به اين كه كار درستي انجام مي دهند افزايش مي دهد. بيشتر آغازگران متقاعد مي شوند كه مسئوليت نسبت به پيشرفت و ارضاي شخصي خودشان بر تعهد نسبت به ديگري تقدم دارد. بديهي است كه جريان طلاق هميشه به كلي توسط يك فرد دنبال نمي شود. طرف ديگر نيز ممكن است به اين نتيجه رسيده باشد كه رابطه زناشويي را نمي توان نجات داد. علل و عوامل اجتماعي موءثر بر جدايي زوجين و از هم پاشيدگي خانواده از طريق طلاق، بيشمار است وپاياني نمي شناسد; زيرا ازدواج، دو نفر انسان را كه هر كدام شخصيت منحصر بفردي دارد و زمينه هاي تربيتي مختلفي داشته است، در يك زندگي مشترك خانوادگي درگير مي كند. شايد عمده ترين دليل طلاق توقعات بسياري است كه هر يك از طرفين ازدواج از ديگري قبلا داشته يا دارد. اين انتظارات، پايگاههاي اجتماعي آينده آنها، رابطه جنسي، شهرت، سلامت جسماني، امنيت شغلي و نقش خاص هر يك در قبال ديگري را شامل مي شود. در برخي جوامع صنعتي، عشق و علايق شخصي مهمترين عامل زندگي زناشويي است بفرض، قبل از ازدواج، هر كدام از طرفين تصور مي كند كه اگر عشقشان به يكديگر فروكش نكند، هيچ مساله ديگري قادر به گسستن پيوند ازدواج آنها نخواهد بود، ولي پس از ازدواج، خيلي زود متوجه مي شوند كه جلوه هاي عشق و علاقه كه زماني سرشار از آن بودند، تركشان كرده، مجبورند براي حل مسائل داخلي خود ابزارها و وسايل عملي تري را جستجو كنند. بديهي است ميزان طلاق شاخص مستقيم ناكامي در ازدواج نيست. زيرا اولا ميزانهاي طلاق شامل افرادي كه از يكديگر جدا شده اما قانونا طلاق نگرفته اند نمي شوند. افزون بر اين، افرادي كه از ازدواج خود راضي نيستند ممكن است از هم جدانشوند، زيرا به تقدس ازدواج اعتقاد دارند، يا نگران پيامدهاي مالي و يا عاطفي جدايي هستند، يا مي خواهند با يكديگر بمانند تا فرزندانشان در محيط خانواده پرورش يابند. سنجش اثرات جدايي والدين بر كودكان دشوار است. ميزان ستيزه ميان پدر و مادر قبل از جدايي، سن كودكان در آن زمان، اينكه آنها برادر يا خواهر دارند يا خير، وجود پدربزرگ و مادربزرگ و ساير خويشاوندان، روابط آنها با هر يك از والدين، اينكه اغلب تا چه حد پدر و مادر را مي بينند، همه اين عوامل و عوامل ديگر مي توانند بر فرايند سازگاري تاثير داشته باشند. چون كودكاني كه والدينشان از ازدواج خود راضي نيستند اما با هم زندگي مي كنند ممكن است تحت تاثير تنش ناشي از روابط آنها قرار بگيرند، ارزيابي پيامدهاي طلاق براي كودكان به طور مضاعف دشوار است. تحقيقات نشان مي دهد كه كودكان پس از جدايي پدر و مادرشان در واقع اغلب از اضطراب عاطفي آشكار رنج مي برند. كودكاني كه در سن قبل ازمدرسه بودند سردرگم و وحشت زده بودند، و معمولا خود را بخاطر جدايي مقصر مي دانستند. كودكان بزرگتر بهتر مي توانستند انگيزه هاي پدر و مادرانشان را براي طلاق درك كنند، اما اغلب عميقا نگران اثرات آن برآينده خود بودند و غالبا احساس خشم شديدي نشان مي دادند. چنانچه زوجي تصميم به طلاق بگيرند، ناچارند با تمامي ابعاد طلاق ( عاطفي، قانوني، اجتماعي، رواني، اقتصادي ) روبه رو شوند. همه اين ابعاد ممكن است دشواريها و تنشهايي براي زن و شوهر، فرزندانشان، خويشاوندانشان و دوستانشان بوجود آورند. - 1 طلاق عاطفي كه بيانگر رابطه زناشويي است كه روبه زوال مي رود. احترام به علاقه اي كه يك زوج ممكن است نسبت به يكديگر احساس كنند مدتي قبل از آنكه از هم جدا شوند از ميان مي رود. دشمني و بي اعتمادي جاي آنرا مي گيرد. - 2 طلاق رواني در عين حال كه دشمني و بي اعتمادي ميان زوجين حاكم گرديده است، يك حس وابستگي عاطفي به طرف ديگر همچنان پايدار مي ماند. بدين سان، حتي اگر زن و شوهر درست پيش از جدا شدن به شدت نزاع كنند، بازهم از نبود ناگهاني همسر احساس اضطراب يا هراس دارند. عده كمي از افراد تجربه اي عكس آن دارند، يعني احساس خوشحالي از اينكه آزادند و مي توانند به دلخواه خود زندگي كنند. بهرحال، بعد از مدتي، اندوه و يا خوشحالي هر دو جاي خود را به احساس تنهايي مي دهند. افراد احساس مي كنند از محيط امن خانواده كه به نظر مي آيد ديگران، باتمام مسائلشان در آن زندگي مي كنند، جدا شده اند و با الزامات تنها زيستن بايد رودررو شوند. - 3 طلاق اجتماعي كه به تغييرات در دوستيها و ساير روابط اجتماعي مربوط مي شود كه فرد طلاق گرفته با آنها سروكار دارد. - 4 طلاق اقتصادي متضمن تقسيم ثروت و دارايي و دادن مهريه مي باشد. - 5 طلاق هماهنگي ميان والدين كه مسائل نگهداري كودكان و حق ملاقات را دربرمي گيرد. - 6 طلاق قانوني متضمن زمينه ها و دلايلي كه بر پايه آنها به ازدواج پايان داده مي شود. از آنجا كه طلاق يك روش پذيرفتني و پذيرفته براي پايان دادن به ازدواج است، وقتي پدر يا مادر خانواده را ترك مي كند، كاركردها و مسئوليتهاي افراد خانواده بايد طوري تغيير كند كه بتواند جاي خالي او را پر كند. توقعات و نقشهاي طرفين ازدواج از جنگ جهاني دوم به بعد، بشدت تحول يافته، و بويژه نقش زن، بيشتر تغيير كرده است. زنها به صورت روزافزوني به كار روي آورده اند و به درآمد خانواده كمك مي كنند و به همان نسبت از اقتدار بيشتري برخوردارند. بسياري از زنهاي طبقه متوسط، امروزه تحصيلات خود را به پايان مي رسانند و سپس ازدواج مي كنند و تا تولد اولين فرزند به كار مي پردازند و براي نگهداري بچه، يا از مهد كودك استفاده مي كنند يا كس ديگري را براي نگهداري او استخدام مي كنند تا مادر بتواند به طور تمام وقت، در خارج از خانه كار كند. جنبش آزادي زنان در كشورهاي غربي تاحد زيادي ارزشهاي اجتماعي را تغيير داده وزمينه را براي چنين رفتارهايي آماده كرده است، به طوري كه اين الگوها، به صورت الگوي رفتاري قابل قبول در جوامع صنعتي پذيرفته شده است. جواد منظمي تبار