Hamshahri corpus document

DOC ID : H-781201-47400S2

Date of Document: 2000-02-20

سفر آنجا آغاز مي شود كه راه به پايان رسيده باشد گفت وگو با سيد علي صالحي شاعر نوپرداز و مبدع جنبش شعرگفتار اشاره: معمولا ميان شاعر بودن و نظريه پرداز شعر بودن فاصله اي است كه شاعران شاعر كمتر تلاش مي كنند كه اين فاصله را پر كنند. چه بسا كه اين كار بسيار هم طبيعي باشد به اين دليل كه شاعر، بايد شعرش را بسرايد و اين ديگران بخوانيد ]هستند درس خوانده هاي مراكز آموزش عالي و [دانشگاه ها كه بايد تحولات شعري يك جامعه را مطالعه كنند و جريان هاي اصلي و فرعي آن را تئوريزه كنند و شايد هم گاهي با يكديگر بر سر نحوه تبيين تحولات آن جدال كنند. از همين رو است كه نيماي بنيانگذار، سراينده بهترين شعرهاي مكتب نو نيست و شايد به همين دليل است كه برخي شاعران تا آن گاه كه زبان به دفاع از روش و سبك خود نگشوده اند مقبول ترند. دليل اين امر در نفس شعر است كه فارغ از اراده شاعر مي آيد و با مردم دوست مي شود ياگوشه ] عزلت [مي گيرد و حتي تفسير شاعر خود را برنمي تابد. اما يك شاعر هم حق دارد پس از مدتي حركت شعر خود را به تحليل بنشيند و ازآن قاعده اي استخراج كند. در جامعه اي كه سنت نقد و تحليل ادبيات جاي چندان فراخي ندارد، اين امر هم عجيب با نيست سيد علي صالحي در مورد ديدگاههاي شعري اش گفت وگويي توسط علي عظيمي نژادان شده است كه مي خوانيد. * برخي مي گويند علت گسترش شعر در ايران، غلبه فرهنگ اشراقي و عرفاني بر تفكر و فرهنگ عقلاني است، شما تا چه حد به اين قضيه معتقد؟ هستيد همين پرسش را كه اتفاقا يكي از چرايي هاي اساسي در حوزه فرهنگ و شعر ماست، مي توان به شكل ديگري هم مطرح كرد، آيا اسارت در چنبره فراگير احساسات و عواطف شرقي، بويژه از نوع ايراني آن، يكي از دلايل گسترش و ارزاني شعر - بويژه در بخش توليد -؟ نيست از هر سو كه به ساحت اين موضوع خاص نزديك شويم، شما با يك آري ترديد آميز روبه رو خواهيد شد، آري! به آن دليل كه نمي توان اين بازتابهاي عاطفي را انكار كرد، و ترديدآميز به آن سبب كه وفور كلام شاعرانه و گرايش به اين گونه ادبي، تنها به همين يك انگيزه باز نمي گردد. پديده ها، ضرورت ها، اسباب و عوامل، موقعيت هاي پيچيده و بسياري از بود و نبودهاي تاريخي و قومي و شرايط بدوي باقي مانده از اعصار گذشته و كاستي ها و عدم امكانات به جهت همشانه شدن با كاروان جوامع صنعتي و حتي تجربه ناقص مدرنيزم و نارسايي در رهايي جمعي، تمايل در تكروي، خوشباشي در انزوا، و خلوت خواهي فردي را تشديد كرده است، و شعر تنها آفرينه شخصي در هر نوع زندگي و موقعيت است. در واقع تنهاترين و آخرين همدم دراماتيك انسان از خود رانده شده است. من خود شاعرم، اما باور دارم كه وفور شعر در يك جامعه، نشان از جراحتي تاريخي و نوعي درماندگي مزمن دارد. شعرآخرين شيوه معارضه به مفهوم تدافعي آن است. وفور تعقل علمي و فلسفه متعلق به دوره پيروزي، و وفور شعر و عرفان و شهود، واكنشي طبيعي در دوران شكست است. آنجا كه عرض كردم آري، اما آري ترديدآميز! به دليل رسيدن به اين وجه موضوع بود، اين سرنوشت تمام جوامع دربند در طول تاريخ است. انسان به درون رانده شده، ثروت و سلاحي جز زمزمه شعر ندارد تنها بازتاب طبيعي انسان (حتي بي سواد ) است كه نياز به هيچ امكان و هزينه و زمينه بيروني (به معناي رخصت ) ندارد، نوعي روءياست، روءيا ارزان است، قابل استتار است، سانسورپذير نيست. چشم داشتي ندارد، بويي از تعامل صوري نبرده است. نوعي دعاست. براي ما ايرانيان در طول تاريخ سركوب و تحكم و تاريكي، شعر، فعل دعا بوده است، نوعي كلام درماني به جهت نجات روان قومي! آنچه عرض كردم، پردازش و تحليل موقعيت شعر از منظر جامعه شناسي سياسي بود، اما در ايران ما مهم ترين انگيزه وسعت و تسري و سلوك بي كرانه شعر، به ذات زبان مادري ما باز مي گردد. زبان پارسي، فطرتا سرشار از روح شعر است. زبان معيار و حتي روزمره ما ريشه در شعر دارد. اگر با گوش مسلح به ميل عشق به شنيدن اين زبان حافظانه دل ببنديم، در خواهيم يافت كه ما ميان اقيانوسي از شعر و روح شاعرانگي، گفتار به گفتار زندگي مي كنيم. من با درك همين معجزه مخفي بود كه جنبش شعر گفتار را پي ريزي كردم. راز ماندگاري زبان پارسي نيز در همين نكته پنهان است. در كنار اين دو دليل روشن، پديده هاي فرعي ديگر نيز هست كه ما را به همان چرايي نخست باز مي گرداند; يعني چرايي غلبه فرهنگ اشراقي و شعر بر تفكر عقلاني. * با اين وصف، علت نضج گرفتن شعر در فرهنگ شرق و ميهن خودمان ايران را در برابر عدم نضج گيري شعر در غرب چگونه تعريف؟ مي كنيد به گمانم در پاسخ به سوءال اول، به بخشي از اين موضوع اشاره كردم، اما با اين اشاره، من به جهت ها و ابعاد ديگري نيز خواهم مسئله پرداخت... يك حادثه روزآمد نيست، در حجم سال و سده هم نمي گنجد. به آغاز گاه برگرديم. غرب اهل عقل است، عقل يوناني، شرق دور.. دلبسته حكمت است و حكمت كنفسيوسي و حتي بازگشت آن به ريگ وداست. اما خاورميانه، سرزمين عاطفه و شاعران است. هر درختي، از بذر و نهال و ريشه خود مي رويد. در غرب همواره و بدون شك، شعر بلند و منظومه، موفق ترين شعر بوده است، ريشه در شعر و منظومه هومر فيلسوف دارد، در خاور دور، هميشه شعر كوتاه ( هايكو ) سرآمد ديگر انواع شعر بوده است، ريشه در گفتارهاي موجز بودا دارد. در خاورميانه و بويژه در ايران خودمان، چرا غزل، غالبترين صورت شعر ما طي هزار سال اخير بوده؟ است خاورميانه حد تعادل است و فرهنگ ما، چكيده آن است. اين مسئله به نوع زيست، خاك و تغذيه ما در طول تاريخ بازمي گردد. غذاي غربي به مفهوم غالب آن سيبزميني بوده و هست، خاور دور با برنج روئيده، و ما با گندم. قد و قامت و نوع راه رفتن ملت هاي اين سه ناحيه از سياره هم بازتاب طبيعي خود را دارند. خاورميانه مهد شعر است. اينجا محل مدنيت و كتابت بوده است و شعر، بيرق و نشاني اين دو پديده است. فطرتا خاك اينجا، خاك شعر است و غرب، قرن هاست كه مسافرپذير مهاجر است بايد كار كند، كار و عقل، راه معاش بوده نايستادن است و سفر، سرنوشت مردمان غرب بوده است. كار و عقل و سفر، شعرپذير (از نوع وسيع آن ) موضوع نيست تقسيم لذت مطرح است، لذت ما به دلايلي كه برشمردم، لذت شعر بوده است. به جامعه ژاپن طي نيم قرن اخير نگاه كنيد، نسبت به گذشته با آن همه شاعر، ديگر از آن وفور كلام شاعرانه خبري نيست، چون به كار و عقل رجوع كرده است. شعر مولود حبس و تنهايي و فرصت در خلوت است، بازتاب نامرادي است، حربه انفرادي در برابر تهاجم است، مفري براي بقاي در حال نابودي. آنها از اين ادوار گذشته اند. شعر... سركوبيدن بر ديوار بن بست هاست. ملت هاي آزاد نيازي به شعر ندارند و اگر اشكالي در شعر به حيات خود ادامه مي دهند، رويكرد به جانب فرم و دگرديسي در زبان (نوعي مكانيك ) است، و زبان پريشي... تجربه مي شود، در واقع آنجا عليه آخرين نشاني استبداد كه در زبان باقي مانده است، دست به آفرينش مي زنند، در صورتي كه در شرق، شقاوت ها هنوز عريان است و شعر نوعي رسانه روءياهاست، هنوز مجبور است عصر درمانگري خود را طي كند. * پيرامون تحول انديشه در شعر معاصر و تغيير در خود شعر، از مشروطه تا امروز بگوييد، سبك ها و موج ها، نيما، شعرنيمايي، شعر سپيد و امروز شعر گفتار. پاسخ به اين سوءال، تنها ارائه مشتي اطلاعات را در پي دارد. * از ديد و نظر شما؟ چطور شعرما، شعر امروز ما با عمر قريب به هشتاد ساله اش، در نهايت مولود عصر روشنگري، و آخرين دستاورد دور انقلاب مشروطيت به شمار ارتباط مي رود اوليه با غرب، بويژه دهه ميلادي 1920 تردد روشنفكران نقش دارالفنون ورود تكنولوژي جنگ اول جهاني انقلاب اكتبر 1917 نهضت هاي ملي و جنبش هاي پراكنده در ايران، تعامل فرهنگ، زبان و آشنايي با حوادث و حيات اروپا، ورود فرزندان طبقات متوسط جامعه به مراكز تحصيلي، و آن گذار بزرگ از دوره دهقاني به جانب تحمل علائم مدرنيته... زمينه، را براي يك رنسانس جدي در شعر مهيا كرده بود. نيماي هوشمند و بي قرار و قناعت ناپذير عادت شكن، ناگهان از رودخانه عبور كرد و به ساحلي ديگر رسيد، سنگ پراني ها، دشنام ها و خصومت ها و حسادت بازماندگان در آن سوي رود هم قادر به مهار كردن او نبود. هفتاد و هشت سال پيش تر، شعر بلند و منظومه ليريك افسانه منتشر شد و در خلاص اين جامعه، به دنيا آمدن كافي است، زندگي راه خود را پي خواهد گرفت. جنگ دوم جهاني، گسترش امكانات ارتباطي و اطلاعاتي، نزديكي ملل و فرهنگها، جا افتادن مدرنيزم، تقسيم جامعه در دو شق سنت و تجدد، صنعت چاپ، نقش رسانه ها، جنبش هاي دانشجويي، پا گرفتن نهادهاي مدني، تشكيل احزاب، فعاليت هاي سياسي، طرح فرهنگ نوين، صنعت و تكنولوژي، خيزش ها و سركوبها، نهضت ملي شدن نفت، تاثير گسترده فرهنگ ترجمه، آشنايي عميق با ادبيات غرب و دگرگوني جامعه، و حتي كودتا و حوادث بسيار ديگري، شعر سپيد را از دل شعر نيمايي به درآورد و احمد شاملو، شاعر تاثيرگذار ما، اين راه را به نام خود ثبت كرد. همسالان او نتوانستند شرايط را آن گونه كه شاملو درك كرد، دريابند. شاملو هم با مخالفت ها و طعنه ها روبه رو شد، اين رسمي ناروا در هميشه و همه زمان ها بوده است. درجه تحمل پذيري جامعه در برابر نوآوري، كم است و واكنش ها هم طبيعي است. البته اين نوع واكنش ها در بلندمدت مفيد هم هست، چون شبه نوآوري هاي شيادانه با نوآوري هاي خلاق و ريشه دار را با هم پس مي زند، در اين ميان حقيقت پايداري مي كند، مي ماند و گسترش مي يابد، اما كذب و كاذب و جن و جنجال حذف مي شود. ادامه دارد