Hamshahri corpus document

DOC ID : H-781118-47272S3

Date of Document: 2000-02-07

دريغ از يك صندوق پست! رسيدم به ميدان آزادي تا در ترمينال (پايانه يا آغازانه ) سوار بر اتوبوسهاي خارج از رده برون شهريهاي سابق و درون يا پيرامون شهري تهرون شوم تا بروم سه راه گوهردشت و به دو خواهرم كه به فاصله دو سال دو شوهرشان به دل خاك خاكستري رنگ گورستانهاي اطراف كرج سپرده بودند سري بزنم و خبري بگيرم و خبري بدهم، زيرا از اين دو خواهر شوهر مرده 12 فرزند مانده كه اين درويش افتاده حال تنها دايي همه آن عزيزان و دلبندان هستم. تا اينجا درد دلي بود و نياز به تقاضاي رحمتي آن هم بدون خرج و ولي زحمتي موضوع اصلي كه تيتر مطلب است با اصل مطلب از زمين تا ماه حدود هزار 40 كيلومتر فاصله دارد. حالا نپرسيد؟ چرا! چون خودم عرض مي كنم و زحمت شما را كم. وقتي با اتوبوس دو بليطي از ميدان انقلاب به ميدان آزادي رسيدم و پايين پريدم يك نامه تمبر زده و مهر نخورده دستم بود كه براي عموي 75 ساله ام كه 5 سال از اين بنده كم خرد به مصداق: شاه شوريده سران خوان من بي سامان را زآنكه دركم خردي از همه عالم بيشم (حافظ ) بزرگتر يا ارشدتر و در واقع فرهنگي ترند از نوع بازنشستگان و خردمندان با فرهنگ، نامه را در صندق پست بياندازم يا بيفكنم نامه در دست و چشم در پي مشاهده صندوق پست. ليكن دريغ و درد كه تا اين زمان ندانستم كه كيمياي حقيقي فقط صندوق پست است (دخالت در غزل حافظ ). يك دور تمام زدم هر بيست و پنج قدم يك صندوق صدقه ديدم تميز و محكم و پا برجا و هرجا و در دور تا دور ميدان و گوله به گوله ترمينال آماده براي دريافت پول جهت رفع و دفع بلا اما دريغ از يك صندوق پست جهت عرض ادب و دعاي خير و طول عمر با عزت براي عموجان. درويش افتاده حال - تهران