Hamshahri corpus document

DOC ID : H-781118-47263S7

Date of Document: 2000-02-07

حافظانه هاي خيامي واپسين بخش دكتر فرهاد طهماسبي - 8 خمريات در رباعيات خيام مي مفهوم عرفاني ندارد، بلكه در معناي راستين و بيشتر به عنوان نمادي آرام بخش و حربه اي انتقادي به كار رفته است. خيام شادمانه به باده گلرنگ دعوت مي كند و همواره درد دلش را با ساقي درميانه مي نهد اما آيا خيام كه اين همه از شراب دم مي زند و دعوت به ميخوارگي مي كند همه جا و هميشه منظورش شرابخواري؟ است شايد آن شدت تعصب و تحجر زمانه راخيام با اين تظاهر به بي قيدي پاسخ مي؟ گفت مي در شعر حافظ معاني گونه گون دارد، گاهي برداشت عرفاني از آن متصور است و گاهي در معناي راستين به كار رفته است و گاهي هم مفهوم نمادين دارد، جنبه نمادين آن تا حدي چشمگير است كه حافظ پير خود را پيرمغان و پير گلرنگ مي نامد و همواره در مقابله و تضاد با صومعه و خانقاه و مسجد از ميكده و خرابات و ديرمغان سخن به ميان مي آورد، تشابه بهره گيري حافظ و خيام از شراب و وسايل و لوازم آن ( ساقي - پياله و... ) بيشتر آنجاست كه شراب را به عنوان نمادي انتقادي به كار آرامش برده اند و آسايش انسان يكي از موضوعهاي مركزي شعر حافظ بوده است. هر غزل به گونه اي بر آن گواهي مي دهد.. آنجا كه شرايط عيني آرامش و آسايش وجود ندارد شاعر انسان را به غم زدايي و شادي دعوت مي كند. ( ) 8 خيام: ابر آمد و زار بر سر سبزه گريست بي باده گلرنگ نمي شايد زيست اين سبزه كه امروز تماشاگه ماست تا سبزه خاك ما تماشاگه كيست حافظ: نوبهار است در آن كوش كه خوشدل باشي كه بسي گل بدمد باز و تو در گل باشي من نگويم كه كنون با كه نشين و چه بنوش كه تو خود داني اگر زيرك و عاقل باشي خيام: بردار پياله و سبو اي دلجو برگرد به گرد سبزه زار و لب جو كاين چرخ بسي قدبتان مه رو صد بار پياله كرد و صدبار سبو حافظ: به مي عمارت دل كن كه اين جهان خراب بر آن سر است كه از خاك ما بسازد خشت - 9 غنيمت دم غنيمت دم در رباعيات خيام مفهومي واحد دارد، راز هستي گشودني نيست، روزگار بي ثبات و بي اعتبار است. هستي فرصتي است در ميانه دو نقطه ابهام آلود و تلخ آمدن و رفتن پس بايد اين فرصت را غنيمت شمرد و آن را با شادي و خوشي گذراند; اما در غزليات حافظ اين مضمون اغلب مفاهيم عرفاني را نيز به همراه دارد. خيام: اي دوست بيا تا غم فردا نخوريم وين يك دم عمر را غنيمت شمريم فردا كه از اين دير كهن درگذريم با هفت هزار سالگان سربه سريم حافظ: وقت را غنيمت دان آنقدر كه بتواني حاصل از حيات اي جان اين دم است تا داني كامبخشي گردون عمر در عوض دارد جهد كن كه از دولت داد عيش بستاني خيام: فصل گل و طرف جويبار و لب كشت با يك دو سه تازه دلبري حور سرشت پيش آر قدح كه باده نوشان صبوح آسوده ز مسجدند و فارغ ز كنشت حافظ: خوشتر ز عيش و صحبت باغ و بهار چيست ساقي كجاست گو سبب انتظار؟ چيست هر وقت خوش كه دست دهد مغتنم شمار كس را وقوف نيست كه انجام كار چيست پيوند عمر بسته به مويي است هوش دار غمخوار خويش باش غم روزگار چيست پانوشت: - 8 مايه هاي ادبي اسطوره ايران باستان در شعر حافظ همان ص 8