Hamshahri corpus document

DOC ID : H-781111-47210S1

Date of Document: 2000-01-31

اخلاق، سياست و سياستمدار در گفت و گو با دكتر حسين بشيريه گفت وگو از: علي كدخدازاده اشاره: افلاطون در نظريه معروف خود به نام فيلسوف شاه صاحبان قدرت را افرادي معرفي مي كرد كه علاوه بر آگاهي بر معارف بشري، از فضايل اخلاقي نيز برخوردارند. آكونياس، آگوستين قديس و ديگر نظريه پردازان قرون وسطي، به حاكمان جنبه الوهيت داده به گونه اي كه آنها متوليان جامعه الهي هستند. پس از آن و در عصر روشنگري، متفكراني چون هابز، پادشاه را شخصي معرفي مي كردند كه افراد جامعه همه حقوق خود را طبق قراردادي به او مي سپردند. اين پادشاه كه به دليل قدرت بي حد و حصرش، لوياتان (موجودي با قدرت گسترده ) ناميده مي شد، به دليل ويژگي هاي فردي كه ناشي از ذات خوب او بود مي توانست خواستهاي عموم را برآورده سازد. تفكراتي از اين دست بيشتر بر پايه ايده آل ها و پادشاهاني كه بايد باشند شكل اما مي گرفت در مقابل اين ديد گاهها به، تدريج ديد گاهها و نظريات متفاوت و حتي متضادي شكل گرفت. اين نظريات به تبيين رابطه اخلاق با سياستمدار و سياست پرداخت و با استفاده از داده هاي دنياي سياست به اين نتيجه رسيد كه اصولا سياست نمي تواند بر مباني اخلاق استوار باشد. ديدگاههايي كه از اين زاويه به قضيه نگريستند بنا به گفته خود سياست را عريان مي ديدند و اين سياست عريان پيوندي با اصول و ارزشهاي اخلاقي نداشت. ماكياولي پايه گذار چنين نگرشي بود و به دنبال او بحث هاي عديده اي در اين زمينه عنوان آنچه شد امروزه هنوز به عنوان يك سئوال، ذهن بسياري از پژوهشگران و آرمانگرايان را به خود مشغول داشته، تحليل رابطه اخلاق و سياست است. گفتگويي كه مي خوانيد، به بحث در اين زمينه پرداخته است. دكتر بشيريه كه از صاحبنظران علم سياست است با نگاهي تاريخي به تعريف اخلاق و ويژگي هاي حوزه سياست، عقايد مختلفي را كه پيرامون رابطه اخلاق و سياست مطرح شده عنوان و به بررسي آنها مي پردازد. گروه فرهنگ وانديشه * در حوزه سياست، اخلاق به چه معنايي؟ است - در وهله اول بايد ديد اصولا اخلاق چه معنايي دارد. به طور كلي اخلاق تفحص درباره كردار و رفتار درست و نادرست و ملاك هايي است كه براي تشخيص عمل نيك و كردار درست ازعمل بد و كردار نادرست به كار مي رود اما از، قديم بين همه متفكران و نظريه پردازان اخلاق اين مشاجره وجود داشته كه چه ملاك هايي براي تميز عمل درست از نادرست در كار است. در اين ميان گروهي مانند سوفسطائيان و شكاكان معتقد بودند هيچ ملاك خارجي و بيروني وجود ندارد. از طرف ديگر كوشش بسياري از فلاسفه سياسي از افلاطون و ارسطو گرفته تا كانت و هابرماس اين بوده كه ملاك قابل يقيني براي تفكيك عمل درست از نادرست از نظر اخلاقي پيدا كنند. كانت معتقد بود عملي اخلاقي است كه عامل آن درباره نتايج عمل خود فكر نكند. يعني سود و زيان آن عمل مورد نظر كنش گر قرار نگيرد و در واقع معطوف به ماهيت و نفس عمل باشد. در حاليكه عمل اقتصادي، سياسي و حتي مذهبي، اعمالي هستند كه كننده عمل توقع سود يا پرهيز از زيان دارد. كانت همچنين معتقد بود عملي اخلاقي است كه عمل كننده بتواند آن عمل را به عنوان يك اصل كلي و عام بشري معرفي كند. كانت يك اصل ديگر راهم بيان كرده كه تعريف محتواي عمل اخلاقي يعني است اينكه عمل اخلاقي، ديگران را به عنوان هدف در نظر مي گيرد نه وسيله. در حاليكه در اعمال ابزارگرايانه اعم از سياسي و اقتصادي ما ديگران را وسيله قرارمي دهيم. سنت كانت در بحث اخلاق قوي ترين سنت است. اما در مقابل فلسفه كانت، فلاسفه بزرگ ديگري در همان دوران پيدا شدند كه قاعده كليت عمل اخلاقي را زير سوءال بردند و از اينجاست كه كم كم بحث رابطه اخلاق و سياست روشن مي شود و در نهايت در پاسخ به سوءال شما مي خواهم به اين نتيجه برسم كه اخلاق به مفهوم كانتي آن در حوزه سياست راهي ندارد. *؟ چرا آيا اخلاق كانتي در تضاد با اهداف سياسي؟ است - حوزه سياست، حوزه اعمال معطوف به هدف است و تصميم گيران سياسي خواهان حفظ قدرت و امتيازات خود يا كسب امتيازات ديگر هستند. از اين رو سياست يك حوزه عقل منفصل و مجزا از علائق اقتصادي و اجتماعي نيست. شايد بتوان گفت بعضي افراد منافع خود را در بازار تعقيب مي كنند و گروهي هم در حوزه دولت. واقعيت اين است كه در هيچ رژيم سياسي، چه دمكراتيك و چه غير دمكراتيك مكانيزمي پيدا نشده كه سياستمداران را از تعقيب مصالح خصوصي شان مانع شود. هر سياستمدار يا حزبي پايگاه اجتماعي خاصي دارد و به دنبال منافع بخشي از جامعه است. پس ملاك هاي كانتي ممكن است در عمل فردي قابل اجرا باشد اما به نظر مي رسد كه در خصوص اعمال جمعي و سياسي قابل انجام نباشد. * پس آن اخلاق قابل تحقق يا موجود در حوزه سياست چه اخلاقي؟ است - در مقابل مواضع كلي گرايانه اي مثل موضع كانت، هابز مي گفت كه تنها نقطه اتكاء معرفت كه درباره آن نمي توان ترديد كرد، صيانت ذات است. به نظر وي اخلاقيات ما نهايتا اموري هستند كه در جهت حفظ و ابقاء بشر مساعدت مي كنند و امور غير اخلاقي، چيزهايي است كه به ازبين بردن وجود و هستي انسان و جلوگيري از ادامه حيات او منجر مي شوند يا به آن صدمه مي زنند. به اين ترتيب هابز به عنوان يك فيلسوف سياسي از وراي اخلاق و سياست مدخلي براي بحث هاي واقع گرايانه باز مي كند. هابز به عنوان نظريه پرداز قرارداد اجتماعي شناخته شده است. وي مي گويد: ما در قرارداد اجتماعي، كه مربوط به حفظ ذات انسان و صيانت نفس اوست، اخلاق را تاسيس مي كنيم و معتقديم آنچه كه به زيان جامعه است غير اخلاقي و آنچه كه براي حفظ بقاء انسان لازم است اخلاقي است. فيلسوف بعد از هابز، يعني جرمي بنتام نيز در جستجوي مبنايي براي تفكيك عمل نيك از بد بود. وي مي گويد: قرارداد اجتماعي يك خيال است و چنين چيزي اصلا معنا ندارد. او و فلاسفه اصالت فايده براين باورند كه اساس زندگي انسان، تمايل به لذت و پرهيز از رنج و درد است. به نظر بنتام در درجه اول هر كسي بايد به دنبال خوشي و رضايت خود و پرهيز از درد و رنج باشد، اما اين كافي نيست بلكه بايد به نحوي به دنبال آن باشد كه در عين حال بتواند سعادت و خوشي ديگران را هم در شادي خود جمع كند. پس در نظر او تعادل لذت من و ديگري اصل است و در نهايت، عمل اخلاقي نابتر و كامل تر آن عملي است كه به دنبال تامين حداكثر شادي و خرسندي حداكثر شمار مردم باشد. پس نتيجه كلام، به نظر من آن تلقي از اخلاق كه اخلاق استعلايي مطلق و معطوف به نفس عمل است كاربردي در زندگي سياسي به مفهوم متعارف ندارد، اما تعبير از اخلاق به معناي حفظ و صيانت ذات و تامين حداكثر شادي و خرسندي حداكثر مردم با سياست ارتباط پيدا مي كند و شايد بتوان گفت كه در حوزه سياست، عمل اخلاقي سياسي آن عملي است كه صرفا منفعت خود تصميم گيرنده، گروه و جناح پيرامون و يا عصر و زمانه خاصي را در نظر نگيرد بلكه آيندگان را نيز در نظربگيرد و به نحوي باشد كه بتواندمانند دايره اي متحد المركز هر چه بيشتر تشعشع پيدا كند و دربرگيرنده و موءثر بر عموم مردم باشد. اين مي تواند حد اعلاي اخلاق در حوزه سياست باشد. * در زندگي اخلاق اجتماعي، يك ضرورت جهاني است. آيا در حوزه سياست نيز اخلاق داراي چنين ضرورتي؟ است - برخي از نويسندگان واقع انديش بين دو مفهوم از اخلاق تمايز قائل تقريبا شده اند تمام فلاسفه اي كه از آنها نام بردم قائل به وجود اخلاق واحد و عمومي هستند و سعي دارند اين اخلاق نه تنها در حوزه جامعه، فرهنگ و اقتصاد بلكه در حوزه سياست هم بسط پيدا كند و همه آنها، از جمله بنتام، لاك، استوارت ميل و هابز عليرغم تفاوت هايي كه در جايابي بنياد اخلاق دارند، همگي معتقدند كه اخلاق واحد است. اما بعضي از نويسندگان از دوگانگي اخلاق صحبت مي كنند; اخلاقي كه خاص جامعه و مردم است و اخلاقي كه خاص سياستمداران است. * مثل؟ ماكياولي - بله، وقتي مي گوئيم اخلاق چه جايگاهي در سياست داردبايد ديد منظور كدام اخلاق است. ماكياولي مي گفت ما دو نوع اخلاق داريم; اخلاق عمومي و اخلاق سياسي كه هر يك براي حفظ حوزه خود ضروري هستند. اخلاق عمومي براي حفظ نظام اجتماعي ضروري است. عدم وفا به عهد، دروغگويي، نيرنگ بازي و تقلب همه ضد اخلاق اند واگراصول اخلاق متعارف و مرسوم درجامعه ضعيف شود، چنانكه دوركهايم مي گفت، جامعه دچارگسيختگي، بي هنجاري و انواع مسائل اجتماعي مي شود. اما ماكياولي و بسياري از نويسندگان رئاليست قرن بيستم معتقدند كه حوزه سياست با اخلاق به مفهوم عمومي كلمه اصلا سنخيت ندارد. ادامه دارد