Hamshahri corpus document

DOC ID : H-781111-47202S1

Date of Document: 2000-01-31

طعم مرباي شيرين نگاهي به داستان مرباي شيرين نوشته هوشنگ مرادي كرماني اشاره: ماه گذشته و از سوي كتابخانه بين المللي مونيخ، داستان كوتاه مرباي شيرين نوشته هوشنگ مرادي كرماني به عنوان يكي از كتابهاي برگزيده سال معرفي شد. مرادي كرماني كه به خاطر مجموعه قصه هاي مجيد جايزه هانس كريستين اندرسن را دريافت كرده است، به تازگي مجموعه قصه اي را با عنوان لبخند انار از سوي انتشارات معين روانه بازار نشر كرده است. نوشته زير را خانم پروين سلاجقه نوشته كه در دوره دكتري ادبيات تحقيقي را درباره آثار مرادي كرماني در دست انجام دارد. كتاب مرباي شيرين مرادي كرماني در فهرست نهايي برگزيدگان كتاب سال كودك قرار ندارد و اين از شگفتيهاي كار داوري كتاب سال است. پروين سلاجقه - مربا را خريده ام كه بخورم. تا درش را وا نكنم، ول كن نيستم. (ص - 1 سطر آخر ) ماجرا به همين سادگي اتفاق مي افتد. نگاه هنرمند، در بين وقايع زندگي با واقعه اي به ظاهر بي اهميت روبه رو مي شود; آن را دست مايه كار خود قرار مي دهد و اثري هنري خلق مي شود. داستان در خانه شكل مي گيرد (اولين كانون تربيتي ) پسربچه اي كه مربايي خريده است، مي خواهد آن را بخورد و اين، حق اوست ولي وقتي كه ترفندهاي رايج قادر نيست تا در آن را بگشايد، يي چرا قضيه، كنجكاوي او را برمي انگيزد و حاضر نيست به شيوه معمول، از خير قضيه بگذرد. شخصيت محوري مرباي شيرين پسر، بچه اي معمولي است با ويژگي هاي بچه هاي هم سن و سال خود; قهرماني نيست كه بي نياز از مال و منال باشد (مانند همه شخصيت هاي آثار رئاليستي ) و حتي فكر گرفتن خسارت، لحظه اي بر لبش لبخند مي نشاند و انگيزه او را قوي تر مي كند ولي تفاوت او با اطرافيانش اين است كه ويژگي اي خلاف عرف و عادت مرسوم زمانه دارد وآن كنجكاوي در علت مسائل و تلاش در جهت حقي است كه ممكن است در نظر ديگران ناچيز باشد. افرادي كه در برابر ماجرا، عكس العمل نشان مي دهند، دو دسته اند: الف - بزرگسالان - كه با روش او موافق نيستند و اقدامش را نوعي اتلاف وقت مي دانند - مانند: مادر، همسايه، ناظم، معلم تاريخ، پليس و... ب - بچه ها - كه خودشان مانند او پيگير ماجرا هستند و نگاه هوشمند و كنجكاو آنها، ياري دهنده اوست. حادثه داستاني در اين اثر، از نوع داستان هاي معمول رئاليستي نيست. به عبارتي ديگر، جدال داستاني بر سر آدم ها نيست بلكه شي ء معمولي است كه چگونه بودن آن، گره اي ايجاد مي كند كه تلاش نويسنده را در طول داستان در جهت گشودن اين گره، شكل مي دهد. جلال شيشه مربا به دست، به مدرسه وارد مي شود (دومين كانون تربيتي ) با برخوردهاي متفاوت مواجه مي شود و انگيزه پيگيري ماجرا در او، قوي تر مي شود; در آرزوي اين است كه جواب ي چرا خويش را بيابد و دنياي آرماني او در عالم خواب به او رخ مي نمايد و از اين جا به بعد، رنگ نمادين داستان، پررنگ تر مي شود و اثر از شرح ماجرا، به قلمرو ادبيات محض، وارد مي شود. شيشه ها به رديف جلو مي آمدند، روي صفحه تلويزيون و مي چرخيدند و مي چرخيدند. جلال برنامه تلويزيون را ديد و گرفت خوابيد. نور افتاده بود روي شيشه مربايي كه بالاي يخچال بود. نور از پنجره مي آمد. شيشه توي نور برق مي زد. (ص 72 بند آخر ) و در خواب، اسبهاي دولت ( قانون ) سر مي رسند; مردهايي كه لباس سربازان را به تن دارند، افسار آنها را گرفته اند; جلال و مادرش را صدا مي كنند; احمدآقا بقال با ملاقه به مردم مربا مي دهد; جلال با شيشه مربا در حالي كه با غرور سرش را بالا گرفته است، همراه مادرش راه مي افتد; به سالني مي رسند كه مردي سفيدپوش آن بالا، نشسته است; روي سينه اش، پرچم است ( پرچم، نماد نشانه اي است. ) و به جلال و مادرش، اشاره مي كند كه جلو بروند; مرد شيشه را مي گيرد و در آن را با يك حركت باز مي كند; دسته موزيك آهنگ شاد مي زند; مرد مجسمه اي از طلا به جلال مي دهد و مي گويد: آفرين بر شما! خوشحالم كه در كشور ما، نوجوان هايي هستند و اين قدر وقت دارند و هيچ چيز را سرسري نمي گيرند; آنها مي توانند.... و جلال از خواب بيدار مي شود; دور و برش را نگاه مي كند و لبخند مي زند. (ص 75 و) 74 در محور عمودي اثر، وقايع مرباي شيرين به دو دسته تقسيم مي شود: الف - حادثه اصلي داستاني باز نشدن در شيشه مربا و پيگيري ماجرا كه روابط علت و معلولي و منطقي داستان را شكل مي دهد. پيرنگ (Plot) اثر، در اين قسمت، منطقي و قابل قبول است. ب - حوادث فرعي، رخدادهايي كه در نتيجه باز نشدن در شيشه مربا به وقوع مي پيوندد و مكان اين حوادث، اجتماع (كانون سوم تربيتي ) است و از آنجا كه در اين كانون، تفاوت آراء و تفاوت قشرها گسترده تر است، اين عكس العمل ها و حوادث، گاهي غيرمنطقي است مانند: ازدحام جمعيت براي گرفتن مربا، جمع آوري شيشه هاي مربا و خريد و فروش بي دليل آنها، پيروي و چشم و هم چشمي كوركورانه، شايعه سازي ها و... كه به نحوي تقريبا مبالغه آميز و با زبان طنزآلود و خاص نويسنده، بيان شده است و گاهي، منطقي است: بعضي ها، صف ها را نگاه مي كردند و به جماعت مرباخور پوزخند مي زدند. (ص 52 سطر آخر ) حوادث فرعي داستان، گاهي، نوعي تاكيد بيش از اندازه و غيرضروري، بر حالت تعليق دارد كه در بعضي از موارد، بر پيرنگ اصلي اثر، تاثير مي گذارد و آن را از حقيقت مانندي خود دور مي كند (بيمار شدن پدر و مادر خانم زينلي در اثر زياده روي در خوردن مربا و... ) مرباي شيرين در محور افقي، حركتي يكدست و تقريبا آرام دارد. حوادث و كشمكش هايي كه به وسيله نويسنده آفريده مي شود، از گونه اي نيست كه خواننده را برجا ميخكوب كند و آرام و قرار را از او بگيرد، ولي تاثيري كه بعضي از قسمت هاي داستان، بر خواننده مي گذارد، تاثيري عميق، ژرف و آگاهي بخش است كه خواننده را به اميد گشودن گره داستاني، به دنبال خود مي كشاند. از آنجا كه كاربرد نماد (سمبل ) در آثار ادبي، به اثر ژرفا و عمق خاصي مي بخشد و آثار رئاليستي را به سمت مدرنيسم پيش مي برد و از آنجا كه نمادها طيف وسيعي از وقايع حقيقي و مجازي اطراف خود را دربرمي گيرند و با زبان چند پهلوي خود، قادرند به آثار هنري خاصيتي فرازماني و فرامكاني ببخشند، مي توان نتيجه گرفت كه علاوه بر درونمايه تربيتي اثر، ويژگي ديگري كه توانسته است در انتخاب اين كتاب به عنوان كتاب برگزيده سال از طرف كتابخانه بين المللي مونيخ، موءثر باشد، ويژگي جهانشمولي نماد يا نمادهاي به كار گرفته شده در آن است. چرا كه مرباي شيرين مي تواند طيف وسيعي از وقايع به ظاهر بي اهميت ولي مهم دنياي ما را دربرگيرد كه هر روزه با آنها مواجه ايم و اصلاح آنها در گرو نگاه هوشمندانه و مسئول ماست. نكته ديگري را كه مي توان در همين رابطه، به عنوان مكمل درونمايه اثر در نظر داشت، تصويرساده و گوياي روي جلد است كه پشت سر پسر بچه و دختر بچه اي ايراني، در شيشه مربايي دربسته، انسان هايي را بدون توجه به مليت و مرزهاي جغرافيايي، در شكلي نمادين، در كنار هم تصوير نموده است كه در واقع، همان مرباي شيرين هستند (اگر خود، بخواهند ) باتوجه به نكات فوق، مي توان نتيجه گرفت كه نويسنده در مرباي شيرين گامي به جلو برداشته است كه نتيجه آن، جايگزيني جلال هوشمند قصه هاي امروز به جاي مجيد ساده دنياي ديروز است. در نهايت، تحت تاثير همين فضاي داستاني است كه مرباي شيرين شكلي نمادگونه به خود مي گيرد و بر دست هاي افراد زيادي كه هر كدام نماينده تيپ يا نوع اجتماعي خود هستند، در پيشاپيش صف ها، همچون پرچمي از هوش و كاوش و خرد، حمل مي شود كه در راس آنها، جلال شاگرد، مدرسه، است: جلال شيشه مربا به دست، جلو جلو مي رفت و بچه ها به دنبالش رسيدند دم كلانتري... (ص 26 سطر) 1 آقاي رئيس كارخانه (كارخانه مرباسازي ) شيشه، مربايي كه جلال آورده بود، گرفت سردستش و همراه جلال و مادرش از اتاق رفتند بيرون. (ص 82 سطر) 3 مهندس، شيشه باز نشده مرباي جلال را گرفت سردستش و جلوتر از ديگران از اتاق بيرون آمد. (ص 84 سطر) 6 رئيس كارخانه شيشه سازي به استقبالشان آمد. شيشه مربا را از دست مهندس فني كارخانه مرباسازي تحويل گرفت و جلوجلو رفت و جلال و مادرش به دنبالش رفتند. (ص 84 سطر) 9 كارگر، شيشه مربا را سردست گرفت و نشست توي ماشين روي صندلي جلو و جلال و مادرش عقب نشستند و كارگر به راننده گفت: برو (ص 85 سطر 11 ) نكته ديگري كه قابل تامل است، شكل گيري داستان ديگري از همين دست، در درون داستان اصلي است; واقعه به ظاهر بي اهميت ديگري كه مي رود تا گره اي بوجود آورد تا در جايي ديگر (از قضا آن هم فضاي مدرسه ) كنجكاوي، بچه ديگري را برانگيزد: مادر (مادر جلال ) توي، كارگاه خياطي بود، دست هايش تند و تند، كار مي كرد ولي فكرش توي كارگاه نبود. چه بلايي سر خودش؟ آورده رفته زير؟ ماشين ماشين زده؟ به اش افتاده ؟ توجوب و... مادر گريه مي كرد و حرف مي زد و جلوي مانتوهاي دخترانه علامت مي گذاشت... (ص 42 سطر آخر ) سرانجام، جلال پاداش خود را مي گيرد ولي تقريبا از آن نوعي كه در خواب ديده بود: آقاي مدير! شنيده ايد كه پسربچه اي شيشه مربايش را برده و مي خواهد شكايت؟ كند بله! خبر دارم. اگر آن پسر فضول و كنجكاو به فكر نمي افتاد كه چرا در شيشه مربا باز نمي شود... درست، است كه كار اين پسر بچه براي ما ناگوار است اما به ما هشدار داد. (شروع ص ) 47 در آخر، گره داستاني در مدرسه و با كمك بچه هاي مدرسه گشوده مي شود كه با توجه به درونمايه آموزشي - تربيتي اثر، بايد، همين گونه باشد. از فرازهاي برجسته اثر، بخش پاياني داستان دوم است - كه خود جرقه ديگري است در ذهن هوشمند كودكي ديگر در يك مدرسه دخترانه: بچه ها چنان غرق رنگ شاد و نو بودن مانتوها بودند كه برايشان چند تا چروك بين دكمه ها، مهم اما نبود دختركي كوچولو انگشت اشاره اش را بالا گرفت و به خانم مدير گفت: خانم چرا جلوي همه مانتوها چروك؟ است (ص 85 بند آخر )