Hamshahri corpus document

DOC ID : H-781107-47167S4

Date of Document: 2000-01-27

اگه بابام معتاد نبود... با بچه هاي كانون اصلاح و تربيت .. آرزو مي كنم پدرم معتاد نبود. آرزو مي كنم يك زندگي معمولي داشته باشم. آرزو مي كنم... چشمانش غمگين به روبه رو خيره شده برادرش چشمان شيطان و خنداني دارد. اصلا قيافه شان به بچه هاي بزهكار شباهتي ندارد. يعني كاملا مشخص است كه وصله ناجور اين مكانند. پس چرا به اينجا؟ آمده اند لابد از بد حادثه! - سرقت طلا - از؟ كجا چه؟ جوري - پدرم يك دوستي داشت كه خواستگار خواهرم بود. هروئيني بود. خواهرم را به او ندادند. او هم خانه ما را خالي كرد، بعد ما را تهديد كرد و برد به يك تالار عروسي. طلاهاي يك بچه چهار ساله را دزديديم. - چه؟ جوري - شلوغ بود، به بچه يك شكلات داديم و آورديمش پايين، بعدهم گوشواره هايش را در آورديم. - بچه؟ نترسيد جيغ و داد؟ نكرد - نه، خيلي مواظب بوديم كه دردش نيايد، آخر خيلي خوشگل بود، از آن پيراهنهاي چين دار پوشيده خيلي بود ناز بود. با مزه بود. - طلاها را چه؟ كرديد - آورديم خانه، به مادرم گفتيم؟ چي گفتيم تو كوچه پيدا او كرديم هم گفت؟ چي گفت مال؟ كيه ما هم گفتيم؟ چي گفتيم نمي دانيم. همين جوري افتاده بود تو كوچه. ما هم ؟ چي ما هم ورش داشتيم. حالا، مادرم؟ چي مادرم حيوونكي باور كرد. دو روز تمام تو كوچه به همه همسايه ها مي گفت ؟ چي مي گفت: بچه هاي من طلا پيدا كردند. صاحبش بيايد نشاني بدهد و پس بگيرد، حالا؟ چي اون بيچاره را هم به عنوان شريك جرم ما گرفتند و توي زندانه، در حالي كه؟ چي اصلا روحش هم خبر نداشت. - دوست پدرتان چه؟ شد - هيچي. چون معتاده با مواد گرفتندش و الان زندان است. جرم ما هم گردن او است. دو هفته ديگر؟ چي آزاد مي شويم. چشمانش آرام است. با اطمينان و محكم حرف مي زند، مرد كوچكي است كه فقط به هنگام ياد كردن از مادر، صدايش مي لرزد. - از مادرت بگو. - مادرم خيلي خوش اخلاقه. مهربانه. خيلي دوستش داريم. هوايش را داريم. - پدرت؟ چه - پدرم نه، بداخلاقه، آخه؟ چي آخه معتاده، وقتي مواد مي كشه ديگر؟ چي ديگر حاليش نيست چه كار مي كنه، الان زندانه. - چه طوري دستگير؟ شد محكم به چشمانم نگاه مي كند و محكم تر مي گويد: من فروختمش. با تعجب مي پرسم: ؟ چرا صدايش محكم مي گويد: آخر پدرم معتاد است، نگذاشت درس بداخلاقه، بخوانم، هميشه تو خونمون جنگ و دعواست. هميشه مادرم را مي زند سر 2 تا بلوز كه مادرم خريده بود چنان مادرم را زد كه سرش شكست. من هم ساعت 11 شب رفتم پاسگاه فروختمش. وقتي مواد مصرف مي كرد اخلاقش بد بود. چشمان شيطان برادر كوچكتر، اخم آلود به برادرش نگاه مي كند و طرفدارانه مي گويد: الان نه، الان خوب شده. چشمانش اسراري را افشا حرفهايش نمي كند را با لبخندي زيبا مي گويد. خود داروخندان است. مي گويد: در مدرسه، جزو شاگردان ممتاز است، مادرش را دوست دارد و دلش براي او مي گويد مي سوزد: ما توي خانه، خيلي هوايش را داشتيم. مي گويد: عموهايش ورزشكارند، پدرش هم كشتي گير بوده اما رفيقاي بد، او را بردند و معتادش كردند. مي گويد: تقصير بابام نبود، محله مون بد بود. - دلت مي خواست پدرت چه جوري؟ بود هر دو با هم مي گويند: معتاد نبود. - آن وقت چه كار؟ مي كرد مي خندند: مي آمد با ما فوتبال بازي مي كرد. مرضيه مهدوي