Hamshahri corpus document

DOC ID : H-781030-47094S2

Date of Document: 2000-01-20

اگر با پدرم صحبت مي كردم كارم به اينجا نمي كشيد با بچه هاي كانون اصلاح و تربيت اشاره: خطا و اشتباه در طول زندگي ممكن است از هر كسي سر بزند. با اين تفاوت كه بعضي از اين خطاها بزرگ و بعضي كوچك اند. برخي اشتباهات و خطاها ريشه در فضا و شرايط زندگي اجتماعي دارد و برخي از روحيات و شخصيت و غفلت فرد سرچشمه همچنين مي گيرند برخي خطاكاران پشيمان مي شوند و برخي به خطاي خود اصرار مي ورزند. آنچه در اين ستون از نظرتان مي گذرد حاصل گپ و گفت وگوي خبرنگار ما با برخي از جوانان و نوجواناني است كه به دليل غفلت و نپختگي و يا شرايط نامساعد و ناخواسته اجتماعي خطايي مرتكب شده و گرفتار آمده اند. گرفتاري در بند فرصت تعمق، و تدبر بيشتر در سير حوادث زندگي را براي آنها فراهم كرده است. آنچه به دنبال مي آيد حاصل چنين روايتي از زندگي اين جوانان از زبان خود آنان است، بدان اميد كه راه بازگشت به جامعه اين گروه از جوانان را بگشايد و پند و عبرتي براي همه جوانان و نوجوانان باشد. راز گفتگو الهام را در حالي يافتم كه شاد و بشاش بود. راحت مي خنديد. اما راحت گريه نمي كرد. فرزند طلاق است اما معناي پيوند را خوب درك كرده است. به نقش همسر در زندگي زناشويي تاكيد فراوان دارد و نيز وزنه سنگين زن بودن را مادر مي شناسد نشده اما مادر بودن را احساس مي كند. مي گويد: مادرم صلاحيت نگهداري از فرزند را ندارد. اگر داشت، مي ماند و با پدرم زندگي مي كرد. اول دوست داشتم بروم پيش مادرم، ولي حالا نه. وضع مالي پدرم خوب بود. از اول با هم اختلاف نداشتند. مادرم بد بود. با مردهاي غريبه بود، وسايل خانه را مي فروخت، سيگار مي كشيد. يك روز هم رفت و برنگشت. پدرم هم طلاقش داد. بعد از مدتي خودش هم ازدواج كرد اما از همسر دوم هم جدا شد. نمي خواهم با پدرم زندگي كنم. نمي دانم براي آينده چه فكري؟ بكنم اصلا سرگردان شده ام. - الان در اينجا چه؟ مي كني - توي بهداري كار مي كنم. گاهي كتاب مي خوانم. توي كلاسهاي بافتني و گلسازي هم شركت مي كنم. - تا به حال دروغ؟ گفته اي - خيلي. - به چه؟ كسي - به پدرم. مجبور بودم. مادرم وادارم مي كرد. كاري مي كرد كه دروغ بگويم، كارهاي غلط بكنم. تازه، مرا وادار به دزدي هم مي كرد. از همسايه ها. از برنجي كه پدرم مي داد و يا وسايل خانه را كه بفروشيم. باور كنيد گاهي كه به عقب نگاه مي كنم، اعصابم خرد مي شود. اشك با چشمانش بازي مي كند. لب را مي گزد. لبها تكان مي خورد: پدرم درقبال من بي تفاوته. در مقابل خواهر و برادرم هم بي تفاوته مرد، وقتي ازدواج مي كند مسئوليت سنگيني را برگردن دارد. مادرم فكر مي كرد بچه زياد ستون خانواده را محكم مي كند. اما نتوانست پدرم را نگه دارد. او مادر نبود. دوست هم نبود. گاهي احساس نمي كردم كه او مادر من است. من اگر فردا ازدواج كنم سعي مي كنم زندگيم خوب باشد. گرم و صميمي. بچه اي تربيت مي كنم كه حداقل جايش اينجا نباشد. براي مادرم كه اين كار را نكرده متاسفم. اشك همچنان از چشمانش سرازير است، دستهايش با خشونت در هم گره مي خورند. لبها اما از گفتن وانمي ماند: به نظر من زن مرد را مي سازددرصد 950 تربيت بچه به عهده مادر است و 5 درصد به عهده پدر براي چه بيشتر مردها به طرف زنهاي ديگر؟ مي روند از زن خودشان مهر نمي بينند. مادرم وقتي محبت نمي كند، مسلم است كه پدرم به طرف زنهاي ديگر مي رود. راستي، يكي از دلايل طلاق، اختلاف سطح زندگي است. از لحاظ مالي خيلي مهم است كه زن و شوهر هم سطح باشند. پدر و مادر من در يك سطح نبودند. - اينجا كه هستي دلت براي كي تنگ؟ مي شود - هيچ كس. فقط برادرم. از 5 ماهگي من بزرگش كردم. (اشك مي ريزد و مي گويد: ) بچه من نيست اما برايش مادري كردم. وقتي نامه مي نويسم جواب نمي دهند، وقتي به خانه زنگ مي زنم بهم فحش مي دهند. به خدا پشيمان شده ام. وقتي فكر مي كنم پدرم بي احساس و بي مسئوليت است... نمي دانم چه ؟ بگويم - اگر پدرت را ببيني به او چه؟ مي گويي - پدرم نمي گذارد من باهاش حرف بزنم. مي خواهم بهش بگويم اشتباه كردم. بهش بگويم دوستت پدرم دارم در مورد من اشتباه مي گويد مي كند من پا گذاشتم جاي پاي مادرم. اگر پدرم مي گذاشت به او بگويم كه بهش نياز دارم و با او صحبت كنم، شايد كارم به اينجا نمي كشيد. به خودم مي گويم م مشكلات را بردار و بكن شكلات و آن را درد بخور بزرگ ما اين بود كه هيچ وقت توي خانه با هم حرف نمي زديم. او تا مي آمد به خانه يا تلويزيون نگاه مي كرد يا روزنامه مي خواند. اگر با من حرف مي زد الان من اينجا نبودم. مرضيه مهدوي