Hamshahri corpus document

DOC ID : H-781028-47071S1

Date of Document: 2000-01-18

معماران راستين تمدن اسلامي رويكرد جهانگرايانه درفرهنگ ايراني (واپسين بخش ) گفت وگوبا محسن ثلاثي در مدينه فاضله فارابي و ابن سينا كمتر اثري از ديدگاه سياسي مبتني بر نظريه ارسطو مي بينيم و اين بي توجهي مطمئنا بارويكرد جهانگرايي انديشمندان ايراني سازگاري داشت. به اين معنا كه نظام دولت شهري محدود به يك شهر يا كانون جغرافيايي بوده و حيات اجتماعي و سياسي سيال، شناور و پوياي ايراني در قالب اين الگوي محدود نمي توانست رشد وتحول پيدا كند * هيچ ملتي در طول تاريخ نبوده كه مانند ايران به دلايل ساختاري، اقليمي، تاريخي، هنري و معنوي از نوعي مداراي فرهنگي به طور عميق و فراگير برخوردار بوده باشد، با اين وصف ملي گرايي در ايران جايگاه برجسته اي نداشته و ايرانيان پيوسته در كار تلفيق و تركيب خلاقانه فرهنگهاي جهان بوده اند. جستار گشايي: هفته گذشته ( /10/78 ) 21 نخستين بخش گفت وگو با محسن ثلاثي مترجم، و انديشمند معاصراز نگاهتان گذشت ضمن، پوزش براي تاخير در چاپ دومين بخش گفتگو، واپسين بخش اين مطلب را تقديم حضورتان مي كنيم. * پيش از آن هم، ايرانيان ( هخامنشيان، ساسانيان ) براي ارتباطات ميان فرهنگي، زبان آرامي و سرياني كه هر دو خاستگاه ميان روداني (بين النهريني ) داشت، به كار مي بردند و كمتر به زبان خودشان كه ريشه بومي داشت، توجه داشتند. به نظر شما چه عواملي در اين رويكرد زباني موءثر بوده؟ است - ايرانيها زباني را به عنوان زبان رسمي و ميانجي مي پذيرفتند كه آن زبان توانايي قرار گرفتن در سطح تبادلات فرهنگي بين المللي را دارا باشد. زبان فارسي باستان (زبان هخامنشيان ) يك زبان توسعه يافته، متحول شده و وسيع نبوده كه بتواند براي اداره يك امپراتوري مناسب باشد. زبان آرامي و سرياني هر دو ريشه هاي بين النهريني داشتند و به خاطر پيشينه پربار و ديرينه آن ( بين النهريني ) در فرهنگ و تمدن آمادگي بيشتري براي يك ارتباط جهاني داشته است. * توين بي در بحث از عوامل پيدايي و شكوفايي يك فرهنگ و تمدن پويا، به نقش بنيانهاي معنوي و قدسي (اسطوره و دين ) اشاره وي دارد در گفت وگو با دايساكو ايكدا بر اين باور است كه تمدن هاي بزرگ هر كدام بر تعبير و برداشتهاي ديني و مينوي ويژه اي استوار شده اند و تهي شدن هر تمدن از آن باورداشتها و جهان نگريهاي ديني، سبب فروپاشي و اضمحلال تمدني مي گردد، حال، به نظر شما چه عوامل معنوي و قدسي در پيكره بندي رفتارهاي فرهنگي ايرانيان نقش داشته؟ است - از عوامل معنوي، هنر ايراني را مي توان نام برد كه نمودگاه دين، اسطوره و معنويت بوده است. اين هنر به گفته هنر پژوهاني چون گيرشمن و پوپ، يك هنر تلفيقي و تركيبي است، بي آنكه اين تلفيق و تركيب جنبه تقليدي داشته باشد. يعني يك نوع تركيب سازنده و مبتكرانه است. هنر ايراني در شكل هم متكي بر يك منطقه خاص نيست، بيشتر انتزاعي و با قابليت فرا منطقه اي و فرامرزي متجلي شده است. علاوه بر هنر، مامي توانيم دين ايراني را مورد بحث قرار دهيم. دين زردشتي، كه نخستين دين سازمان يافته و منسجم يكتاپرست است، مفاهيم بنيادين آن، انتزاعي است. مفهوم خير و شر يا سياهي و روشنايي، مفهومي است جهاني و استعداد پذيرش جهاني دارد، اهورامزدا، و حتي امشاسپندان همگي مفاهيم انتزاعي و ذهني بوده و به قبيله يا قوم خاصي تعلق ندارند. اسلام هم يك دين جهاني است و از اين حيث بسيار شبيه دين زردشت است. اصولا هر چند دين اسلام در حجاز تولد يافته ولي هرگز به حدود اصيل بومي خويش اكتفاء نكرده و پيوسته جهانيان را مخاطب قرار مي داده است. ما پيش از اين با فرهنگ يوناني و اساطير آن برخورد داشته ايم و حتي دوره اشكانيان، حاكي ازنوعي آميختگي البته نه عمده با آن فرهنگ است، ولي چون آيين و اساطير يونان، رنگ بومي و محلي داشت، ما زير تاثير مستقيم آن قرار اينكه نگرفتيم ايرانيان با كمترين مقاومت اسلام را پذيرفتند، به خاطر خاصيت جهان مداري آن بوده است. * به باور بسياري از پژوهشگران و ايرانشناسان، همين ايرانياني كه با ديده احترام و ارزشمندي به دستاوردهاي فرهنگي و تمدني ملتهاي ديگر مي نگريستند، و همواره خود و جهان ايراني را در كانون تحولات فرهنگي مي ديدند، بنيانگذاران و معماران راستين تمدن اسلامي شدند، به نظر شما ايرانيان چگونه به گسترش اسلام ياري؟ رساندند - فرهنگ اسلامي، زماني جهاني شد كه ايرانيان جهانگرا درصدد بسط و تقويت آن برآمدند. از جمله عرفاي ايراني بودند كه اسلام را در كشورهاي دوردست حتي تا هندو چين رواج دادند. به نظر من تبليغ اسلام در شبه جزيره هند بيشتر به دست عارفان و سالكان ايراني بوده است. جهانگشايي هاي غارتگرانه ترك و غزنوي هر چند كه باعث آشنايي جبري مردم شبه جزيره هند با اسلام شده بود ولي تبليغ واقعي و عميق اسلام در شبه جزيره هند و آسياي صغير بدست انديشمندان و بويژه عرفاي ايراني انجام گرفت. * هر فرهنگ و تمدن براي يافتن پايگاه جهاني و فرا منطقه اي نيازمند ابزارها و سازمان حكومتي، اداري و سياسي متناسب آن ايرانيان است با تشكيل امپراتوريهاي پيش از اسلام به بسط و گسترش فرهنگ خود پرداختند و با پذيرش فرهنگ اسلامي، عينا بسياري از آن دستاوردهاي حكومتداري و اداري را به حوزه فرهنگ اسلامي درآوردند. نظر شما در اين باره؟ چيست - خلافت اسلامي بيشتر الگوهاي اداري خودش را از پيش از اسلام گرفته و خلافت عباسي در واقع تداوم نظام سياسي ايران باستان است. اين نظام، نظامي فرامرزي، فراملي و فراقومي است. در اين نظام، رهبر يا پادشاه در واقع زعيم تمام اقوامي بود كه در اين نظام مي زيستند و اين الگو براي اداره امپراتوري متشكل از اقوام مختلف، مناسب بود و در همين چارچوب سياسي بود كه امكان رشد رويكرد جهانگرايانه - همانگونه كه اشاره كرديد - فراهم آمد. در واقع دو الگوي حكومتي در جهان وجود داشت: الگوي يوناني و ايراني، يكي نظام سياسي دولت - شهري يونان و روم و ديگري نظام فراملي و فراشهري ايراني بود. نظام دولت شهري مبتني بر خويشاوندي و كانونيت يك شهر است كه براي اداره امپراتوريها كه پيوسته در ايران فعال بودند، مناسب نبود و به همين دليل بود كه با اينكه ايرانيان بافرهنگ يوناني - چه پيش از اسلام و چه پس از آن - كما بيش آشنايي داشتند، اما هرگز به نظريه سياسي مبتني بر دمكراسي ارسطو، هيچ توجهي نشان ندادند و تقريبا آن را ناديده گرفتند. حتي در مدينه فاضله فارابي و ابن سينا كمتر اثري از ديدگاه سياسي مبتني بر نظريه ارسطومي بينيم و اين بي توجهي مطمئنا بارويكرد جهانگرايي انديشمندان ايراني سازگاري داشت. به اين معنا كه نظام دولت شهري محدود به يك شهر يا كانون جغرافيايي بوده و حيات اجتماعي و سياسي سيال، شناور و پوياي ايراني در قالب اين الگوي محدود نمي توانست رشد وتحول پيدا كند. * اين خود رادر مركز ديدن و كانون تحولات فرهنگي را در خود جستن، غير از برخي از جنبه هاي مثبتي كه دارد از جمله نگاه روادارانه و تساهل برانگيز به فرهنگهاي ديگر، حاوي جنبه هايي منفي است، از جمله آنكه و پيش از هر چيز اين جهانگرايي بر پايه بازنماييهاي جمعي استوار بوده و فرد يا سوژه انساني در آن ناديده انگاشته شده و زمينه براي رشد استبداد سياسي فراهم شده است. نظر شما در اين باره؟ چيست - اين جهانگرايي با احترام به فرديت و استقلال فردي همراه نبوده است. اين جهانگرايي فقط آمادگي پذيرش اعضاي يك اجتماع فرهنگي را در برابر فرهنگهاي ديگر نشان مي داده است. ما در اينجا با تكثر فرهنگي روبه رو هستيم. فرهنگ ايراني با روحيه مدارا به فرهنگهاي ديگر مي نگرد و اتفاقا اين نوع جهانگرايي با نفي فرديت همراه بوده است. فردگرايي اروپايي كه زمينه ساز انقلاب صنعتي اروپا و پيشرفت هاي بعدي قرار گرفت، برمبناي آزادي فردي بويژه در فعاليتهاي اقتصادي بوده است، به نظر من ايرانيان در طول تاريخ از هر نوع عناصر فرهنگي برتر اقوام ديگر استقبال كردند به غير از عنصر سياسي; يعني ما به همه ابعاد فرهنگي اقوامي كه با آن تبادل و تماس داشته ايم با ديد مثبت نگريسته ايم غير از عنصر سياسي. اتفاقا همان عنصر سياسي مبتني بر دمكراسي و آراي مردم و آزادي فردي چه در عرصه اعتقادي و چه در عرصه اقتصادي باعث شد كه فرهنگ نوين غرب نسبت به فرهنگهاي ديگر پيشي بگيرد ولي همان عاملي كه تا پيش از انقلاب صنعتي باعث جذب مترقي ترين و سازنده ترين عناصر بيگانه بوده و هميشه خون جديدي را به رگهاي فرهنگ ايران وارد مي كرد، در صورتي كه در غرب، نظامهاي سياسي محدود و منطقه اي و قبيله اي آنها را از رشد و تحول بازداشته بود، پس از انقلاب صنعتي، يعني همان نظام سياسي كه مشوق روحيه جهانگرايي بود در واقع يكي از بزرگترين موانع تحول اجتماعي - سياسي در رشدفرهنگي ايران شد. آن نظام سياسي كه با نظامهاي ذهني و معنوي ديگر تاييد مي شده، يعني از سلطان ظل الله مي ساخته، بدون همكاري عناصر معنوي و متفكران آن روز نمي توانست مشروعيت داشته باشد. * شما چه دلايلي براي عدم رشد فردگرايي در فرهنگ ايراني اسلامي؟ مي جوييد و راه برون رفت از اين بحران را چه ؟ مي دانيد - هيچ ملتي در طول تاريخ نبوده كه مانند ايران به دلايل ساختاري، اقليمي، تاريخي، هنري و معنوي از نوعي مداراي فرهنگي به طور عميق و فراگير برخوردار بوده باشد، با اين وصف ملي گرايي در ايران جايگاه برجسته اي نداشته و ايرانيان پيوسته در كار تلفيق و تركيب خلاقانه فرهنگهاي جهان بوده اند. دربيشتر كشورهاي اروپايي، نژادپرستان، شوينيستها، حضور دارند، هر چند كه حاكميت را در اختيار ندارند و آزار و تعقيب اقوام ديگر در ميان اين ملتهاي پيشرفته صنعتي پديده استثنايي نيست بلكه ريشه دار است. همان گونه كه مي بينيم اقليت وسيع ترك تبار كه مدت پنجاه سال در آلمان زندگي مي كنند و بيشتربار سازندگي پس از جنگ دوم جهاني بر دوششان بود، هنوز به عنوان يك شهروند صاحب حقوق و امتياز پذيرفته نشده اند چه قانونا و چه اجتماعا. اما در ايران هميشه اقوام ديگر از ترك، عرب، يوناني و رومي و به تازگي افغاني در ايران به عنوان شهروند صاحب امتياز پذيرفته شده اند و قوم كشي و تبليغ قومي، ملي، بومي و نژادي عليه نژادها و اقوام ديگر در ايران سابقه نداشته است. ايرانيان هيچ ملتي را بربر و عجم ندانسته اند و حتي در اوج قدرت چنين برداشتي از اقوام ديگر نداشتند. به همين دليل آمادگي اين فرهنگ براي پذيرش فرهنگ نوين ضمن حفظ اصالتهاي باارزش آن، به اندازه كافي وجود دارد و اگر زمينه شكوفايي وتحقق اين استعداد فراهم شود چيزي نخواهد گذشت كه تنها مانع رشد فرهنگي ايران در جهان امروز كه همان روحيه استبدادزدگي و نفي فرديت است، به سرعت از بين برود. با از ميان رفتن اين مانع عناصر ديگر فرهنگي هم به شكوفايي خواهد رسيد. همين ذهنيت جهانگرايي مي تواند زمينه ساز رشد و توسعه فرهنگي ايران گردد.