Hamshahri corpus document

DOC ID : H-781027-47059S2

Date of Document: 2000-01-17

در راهروهاي دادگاه مي ترسم با همسرم زندگي كنم مرد مسني با اندامي لاغر و دستي لرزان و چشماني بي فروغ وارد اتاق مشاور قضايي شد. با زمزمه اي سلام مي كند و مي نشيند. - براي رسيدگي به شكايت عروسم بايد پيش شما؟ بيايم - اگر در امري راهنمايي مي خواهيد بفرماييد. - عروس تقاضاي طلاق كرده و به من گفته است كه امروز به دادگاه بيايم. - چرا شما به دادگاه؟ بياييد - پسرم در بيمارستان است. - خوب عروستان بايد صبر كند تا حال پسرتان خوب شود. - آخر حالش خوب نمي شود. -؟ چرا - چند روز پيش حالش بد شده دو نفر را مورد ضرب و شتم قرار داده كه حالشان روبه وخامت است. - عروستان اين موضوع را؟ مي دانست - بله. - الان چرا تقاضاي طلاق كرده؟ است - مي گويد مي ترسم با او زندگي كنم. - چرا از روز اول به اين موضوع فكر؟ نكرد - نمي دانم شايد مي خواست ايثار كند. - فرزندي هم؟ دارند - بله يك پسر شش ساله. - بچه را من بايد نگه؟ دارم - پسر مي تواند تا دوسالگي پيش مادرش بماند اما بعد از آن در صورت تمايل پدرش دادگاه بچه را به پدر مي سپارد. اشك در چشمانش حلقه مي زند سرش را پايين مي اندازد و با بغض مي گويد: - دلم براي نوه ام خيلي تنگ شده در حاليكه اتاق را ترك مي كرد گفت: گناه اين طفلك معصوم چه بوده؟ است!