Hamshahri corpus document

DOC ID : H-781027-47056S2

Date of Document: 2000-01-17

پدر; محبتت را دريغ نكن... خانواده اي هستيم از هفت نفره همان ابتدا در فشارهاي روحي، ترس و دلهره و خلاصه كلام در ناراحتي به سر مي برديم. از دست چه؟ كسي! از دست مردي كه خجالت مي كشم اسمش را پدر بگذارم. آخر پدر معنا و مفهوم زيبايي دارد. پدر سرچشمه مهر و محبت و منشا خوبيهاست. پدر افتخار فرزندان است. اما نه هر پدري و پدر من از اين خصوصيات به دور است. او معتقد است كه بايد بچه ها را كتك زد تا تربيت شوند. با كوچكترين اشتباه فرزندان، آنها را به باد كتك، فحش و ناسزا مي گيرد. نه تنها ما بچه ها، بلكه مادرم را نيز مي زند و فحش مي دهد. آخر شما بگوئيد اسم چنين مردي را مي شود پدر؟ گذاشت! ... به جاي اينكه مونس همسر و فرزندانش باشد، به درد دل آنها گوش دهد و با زباني خوش آنان را راهنمايي كند، در خانه پدرسالاري راه انداخته است. اگر بگويد: ماست سياه است; ما نيز بايد بگوئيم: بلي شما درست مي فرمائيد، ماست سياه است. طوري است كه برادر بزرگم كه فرزند ارشد خانواده نيز هست و 26 سال سن دارد نمي تواند تصميمي بگيرد و اختيار زندگي خود را ندارد. پدر: اي كاش با ما مهربان بودي، اي كاش ما را دوست مي داشتي. اي كاش ما را اين قدر پيش دوست و آشنا خوار نمي كردي و برايمان ارزش قائل مي شدي. اي كاش به ما اعتماد داشتي. چرا زندگي را برايمان سخت ؟ مي گيري چرا روزگارمان را سياه؟ كردي چرا با فرزندانت اين گونه رفتار؟ مي كني ما فرزنداني كه هيچ گاه ازت چيزي نخواستيم. چرا با همسرت اين گونه رفتار؟ مي كني همسري كه در طول زندگاني مشترك هيچ گاه لب به شكايت بازنكرد. چرا هم اعصاب خود و هم اعصاب ما را خراب؟ مي كني چرا با ما چنين؟ مي كني! ... پدر: چرا به خاطر بازي كردن فوتبال در كوچه پسرت را به درخت بستي و مي خواستي آتشش بزني و رويش نفت ريختي كه خانم همسايه به دادش؟ رسيد! چرا به خاطر خريدن يك كبوتر، چنگال را در بازوي پسرت فرو؟ كردي! چرا به خاطر دادن تكه چوبي بي ارزش به پسر همسايه كه از آن تنها براي هي كردن پرندگانت استفاده مي كردي، پسرانت را شب از خانه بيرون؟ كردي! چرا به حرف مردم اعتماد؟ مي كني! آنها كه به دروغ در مورد دخترانت حرف مي زنند. چرا به خاطر دروغ مردم دخترانت را با كابل برق؟ مي زني! چرا به خاطراينكه ده دقيقه به دليل كمبود تاكسي دير به منزل رسيدم مرا با سيم برق به باد كتك؟ گرفتي! چرا به خاطر يك از خدابي خبر كه ازطريق تلفن مزاحم مي شود، به دخترانت تهمت مي زني و به آنها فحش و ناسزا؟ مي گويي! چرا به فرزندانت اجازه تفريح و استراحت؟ نمي دهي! فقط به اين دليل كه به قول خودت آفتاب و مهتاب آنها را؟ مي بينند! فقط به اين دليل كه اگر بيرون برويم مردم صدايمان را؟ مي شنوند! انگار مردم بيكارند و منتظرند كه ما بيرون برويم و ما را نگاه كنند! ... چرا اين افكار غلط را از سرت بيرون؟ نمي كني! تا كي بايد اين وضع را تحمل؟ كنيم چرا حتي با هم بودن ما را نمي تواني ببيني و به طريقي ما را به جان هم ؟ مي اندازي! چرا...؟ ! پدر: اگر تو كه ادعاي پدر بودن مي كني درحقيقت از معناي واقعي آن دور هستي; اگر تو به فرزندانت بها دهي و آنها را چه پيش دوست و آشنا و چه پيش غريبه خوار نكني، اگر با ملايمت با آنها رفتار كني، اگر به ما اجازه زندگي و تصميم گيري دهي و هزارويك اگر ديگر را اگر به مرحله عمل برساني; فرزندانت برايت احترام قائل مي شوند و هرگز آرزوي مرگت را نمي كنند. كاري كردي كه آنها از داشتن چنين پدري خجالت بكشند و احساس شرمساري كنند. ما فرزندان هرگز تو را نمي بخشيم. اي كاش باباي خانه ما نيز يك پدر بود. پدران و مادران، سعي كنيد هميشه در منزل، محيط امني را براي فرزندانتان فراهم كنيد. آنها را دوست داشته باشيد. به آنها محبت كنيد تا آنان هرگز محبت از سوي بيگانه را نپذيرند. با آنها مشورت كنيد و به اين طريق است كه به آنها بها مي دهيد و مي فهمانيد كه برايشان ارزش قائليد. قبول كنيد كه بزرگ شدند. بگذاريد تصميم بگيرند و شما فقط آنها را راهنمايي كنيد، نه اينكه اختيار زندگي آنها را به دست گرفته و برايشان تكليف معين كنيد. بگذاريد راهشان را انتخاب بگذاريد كنند آنها استقلال فكري داشته باشند و همسر آينده خود را انتخاب كنند. چون آنها هستند كه مي خواهند يك عمر زندگي كنند. پدر بزرگ و مادر بزرگ عزيز، شما موظف به پاسخگويي به سوءالات نوه تان هستيد كه با انتخاب خود در مورد آينده فرزندتان، نه تنها دختر خود بلكه نوه هايتان را نيز بدبخت كرديد.