Hamshahri corpus document

DOC ID : H-781023-47023S1

Date of Document: 2000-01-13

ازدواج يا خودكشي كدام يك! دختر و پسر جوان تهديد كردند * امير براي ازدواج با بهاره 9 بار به خواستگاري اورفت اما هر بارپاسخ رد شنيد گروه حوادث: دختر و پسري جوان در كلانتري 126 تهران تهديد كردند، اگر پدر و مادرشان مانع ازدواج آن دو شوند دست به خودكشي خواهند زد! به گزارش خبرنگار ما بهاره - ج 19 ساله و امير. م 23 ساله دو سال پيش با يكديگر آشنا شدند و اكنون به حدي به يكديگر دل بسته اند كه با همه مرارت ها و مشكلات پيش رو در كلانتري 126 تهران به انتظار تعيين تكليف هستند. بهاره -ج دختري كه اكنون دانشجوي رشته كامپيوتر است پيرامون آشنايي اش با امير مي گويد: در اين آشنايي در مورد توقعاتمان از زندگي و مسائل و مشكلات آن حرف مي زديم و احساس مي كرديم كه افكار و عقايد مشترك و نزديكي در مورد طرح و نقشه زندگي آينده به داريم، گونه اي كه ناخواسته مهر امير در دل من رخنه كرد و حس كردم دارم به او علاقه مند مي شوم، تا اينكه امير تقاضا كرد به خواستگاري ام بيايد. به رغم اينكه مي دانستم خانواده ام به چنين ازدواجي رضايت نخواهند داد اما تقاضاي او را پذيرفتم، امير به خواستگاري ام آمد، مادرم پاسخ منفي داد، اما او همچنان به خاطر رضايت من بر اين ازدواج اصرار داشت، دوستي و رفاقت ما به حدي طولاني و عمقي شد كه طي اين مدت امير 9 بار به خواستگاري ام آمد، دور از چشم پدر و مادرم من و امير يكديگر را مي ديديم و براي زندگي مشترك آينده نقشه مي كشيديم. با شكايت مادرم پايمان به دادگاه باز شد، دو شب من در بازداشتگاه، خوابيدم و امير هم يك ماه به زندان رفت و بابت عشق و علاقه اي كه به من داشت 45 ضربه شلاق خورد، به محض اينكه از زندان بيرون آمد بار ديگر علاقه ما به يكديگر بيشتر مي شد و بلافاصله به ديدار يكديگر مي رفتيم. بهاره همچنين مي گويد: در طي اين مدت هر بار مادرم قول مي دادكه مي توانيد با هم ازدواج كنيد و ما دوباره برمي گشتيم، يك بار مادرم با گرفتن كارت پايان خدمت امير قول حتمي داد كه با هم ازدواج كنيم، اما فرداي آن روز كه قرار شد براي عقد به محضر برويم، مادرم زير قولش زد و حتي گرفتن مدارك از امير را انكار كرد، من در تهرانپارس، و امير در نازي آباد زندگي مي كند. امروز (سه شنبه 21 ديماه ) به كلانتري آمده ايم تا تكليفمان را قانون مشخص كند، اگر مادرم بر ازدواج نكردن من با امير اصرار ورزد تنها راهي كه پيش پاي خود مي بينم خودكشي است. گر چه امير تحصيلات دانشگاهي ندارد و به كار مسافركشي مشغول است اما من پايبند به او هستم و با وجود اينكه دانشجو هستم اما افتخار مي كنم كه با او ازدواج كنم، زيرا معتقدم كه ثروت خوشبختي نمي آورد و آدمي بايد جايي براي زندگي مشترك قدم بردارد كه دل او رضايت مي دهد.