Hamshahri corpus document

DOC ID : H-781020-46991S2

Date of Document: 2000-01-10

تكثر سياسي وتقسيم قدرت گفت وگو با دكترحاتم قادري استاد دانشگاه (بخش آخر ) * همشهري: بله تكثر فرديتها تا اينكه آدمهاي متنوعي در حوزه هاي مختلف دنيا باشند مهم است. ايران مي تواند تقسيم قدرت را بپذيرد، ولي مي تواند هويت خاصي را تحويل اين جهان متكثر و متنوع بدهد. به نظر مي رسد وقتي همه توجهات و تاملات معطوف به اين امر است كه بايد قدرت را تقسيم كنيم، شايدبه نظر برسد كه داشتن هويتي مجزا از غرب مشكل ما نباشد، اما اگر بدانيم بشر غربي به آنجا رسيده و اين تنوع را پذيرفته ومي داند چقدر محتاج است كه تمدنها و فرهنگهاي ديگر را ببيند و خودش را در اين آيينه هاي متنوع و متكثر مشاهده كند به اهميت هويتي مجزا از هويت غربي در عين پذيرش مسئله تقسيم قدرت پي مي بريم. با اين دغدغه چه طور كنار؟ بياييم به نظر مي رسد اين سئوال به جوابهاي قبلي شما ربط داشته باشد، ولي شايد بتوانيد در اين زمينه به نكات جديدي اشاره كنيد. * دكتر قادري: پاسخ شما را از مسئله اي كه در انتهاي بحث اشاره كرديد شروع مي كنم كه گفتيد اين جا شايد تازه آغاز انسان شدن باشد. اين جمله مرا به ياد ماركس و نيچه و يا حتي دكارت و قبل از او انداخت. ماركس فكر مي كرد اگر نظام مطلوبش برپا شود، تازه انسان وارد اصل تاريخ حيات مي شود، قبل از آن را پيش تاريخ مي نامد، يعني آن چيزي كه ماقبل تاريخ است. البته مي پذيرم كه اگر بتوانيم فضاي مناسبتري را در جامعه ايجاد كنيم، به تجربه نويني از انسانيت يا بهتر است بگويم به مرزهاي جديدي از انسانيت كه تا به حال مغفول مانده، مي رسيم. همان طور كه قبلا گفتم ما در طول تاريخ گرايشات تسليم طلبانه از يك سو و اقتدارطلبانه از سوي ديگر به قدرت داشتيم كه اجازه نداده بود برخي از مرزهاي مربوط به آزادي، تساهل، مدارا و اموري از اين قبيل - حتي براساس آيات و سنتهاي ما - آشكار و روشن شوند. اين امور هم بايد يك جا تجربه شوند، اينها برخي از قلمروهاي ديني قضيه هستند. براين مبنا به اين امور اشاره كردم كه اصلا لزومي نمي بينم ماپاجا پاي غرب بگذاريم، نمي خواهم بگويم اگر آنها قدرت را متكثر كردند، پس ما هم بايد آن را متكثر كنيم و همان گونه در جامعه اعمال كنيم. فكر مي كنم اين كار تقليد بدي است، ما بايد جايگاه خودمان را داشته باشيم، البته اين جايگاه و شان تصنعي به دست نمي آيد. ما بايد با ديدي نقادانه وارد فرايند معرفت جديد شويم و معرفتهاي گذشته و حيات سياسي، اجتماعي گذشته مان را مورد نقادي قرار اين دهيم تركيبات، تركيب مناسبي است و تا موقعي كه وارد آن نشويم، نمي توانيم بحث تمدن سازي مجدد و حضور نويني داشته باشيم. اما اگر وارد اين تركيبات شويم، مي توانيم اشكال خاص سياسي، اجتماعي، معنوي و... نه تنها براي خودمان، براي دنيا هم داشته باشيم. ما مي توانيم دوباره افقهاي جديد و مرزهاي جديد داشته باشيم ولي نيازمند نقاديهاي نظري به گذشته مان از يك سو و داشتن ديدي نقادانه نسبت به غرب از سوي ديگر هستيم، به علاوه تحولات اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي و سياسي بايد به گونه اي باشد كه وجه اجتماعي مناسبي براي اين نوع نگرش ها فراهم در كند حال حاضر مي توانيم بخشي از معايب مباحث غربي راجع به قدرت و حكومت را ببينيم، يعني مي توانيم به لاك نگاه كنيم و به نقايص و كم و كاستي هاي انديشه او پي ببريم، مي توانيم بفهميم دليل اينكه او به دمكراسي توجه نكرده اين است كه فضاي اجتماعي اش اين طور بود. او درباره شكل گيري قدرت مي گويد حكومت بايد براساس رضايت باشد. بعد از او هم كساني مثل ميشل فوكو و ديگران درباره قدرت سخن گفته اند، ما مي توانيم همه اينها را ببينيم، به شرطي كه از حالت ذهني در بياييم و اين نظرات را تبديل به نظريه كنيم و بعد اجازه دهيم كه اين نظريات تبديل به اشكال جديد نظري و عيني شود. نقدهاي ما خواه ناخواه دوباره مورد گفت وگو قرار خواهد گرفت، چنان كه الان هم مورد گفت وگو قرار گرفته است، اگر عالمانه به آن بپردازيم امكان باز توليد معنايي مناسب را خواهيم داشت و اگر به آن نپردازيم هيچ چاره اي نداريم كه از يك سو به سطحيت و عقبماندگي داخلي و از سوي ديگر به تقليد عبث از خارج روي بياوريم. * همشهري: درغرب وقتي سخن از جامعه مدني به ميان مي آيد، مسئله امنيت سرمايه كه هميشه مهم بوده، در كنار آن مطرح جامعه مي شود مدني جامعه اي است كه در آن حوزه اي به وجود آيد كه بين دولت و حوزه خصوصي حد فاصلي ايجاد كند، مي بينيد كه جامعه مدني از موءلفه هاي فرهنگي مثل غرب نسب مي برد. همين مسئله امنيت اقتصاد و سرمايه در فرهنگ غرب هيچ وقت نمي تواند فداي مسائل ديگر شود موءيد اين نكته است. در ايران هم دين يك امر بسيار مهم، جدي و مايه دار و ريشه داري است و به نظر من هر كسي كه خواسته باشد از آزادي صحبت كند، هركسي كه خواسته باشد از تقسيم قدرت و جامعه مدني صحبت كند، نمي تواند اين مسئله مهم معرفتي و فرهنگي را ناديده اين بگيرد همه، ما را به آن سمت راهنمايي مي كند كه بالاخره بايد مدل جديدي از آزادي و مسئله تقسيم قدرت ارائه دهيم. فكر مي كنيد اين مدل جديد چه ويژگيهايي دارد و تا كجا با مسئله تقسيم قدرت در غرب منافات و تمايز و تفاوت؟ دارد * دكتر قادري: تا ما نسبت سنجي دقيقي فرضا نسبت دين و آزادي، دين و سرمايه داري، توزيع قدرت اقتصادي و بحثهاي جديد راجع به صنعت و سياستهاي پولي و مالي نداشته باشيم، تا ما در مورد اين مسائل اطلاعات لازم را نداشته باشيم (اطلاعات نظري و كار شده ) تا، موءلفه هاي خودمان را مورد سنجش قرار ندهيم كه كدام يك از آنها مورد قبول است، كدام يك نمي تواند مورد قبول باشد، كدام يك را موقتا بايد كنار؟ بگذاريم بعيد است كه بتوانيم الگوي جديدي ارائه بدهيم. من اين را مي پذيرم كه ما هر كاري بخواهيم بكنيم ناگزيريم كه نسبت سنجي هايمان را با دين روشن كنيم، در اين هيچ ترديدي ندارم. ولي يك بار مي خواهيم نسبت سنجي را با دين صورت دهيم، يك بار مي خواهيم ببينيم در وضعيت عرف جامعه چه مي گذرد. من فكر مي كنم ما جامعه را از دين اشباع كرديم، قبل از انقلاب وقتي دانشجو بودم محفوظات ديني مورد سئوال نبود ولي امروزه در سطح دانشگاه محفوظات ديني مورد سئوال است. دليلش (همان طور كه بعضي ها فكر مي كنند ) آزادي مطبوعات و اين جور چيزها نيست، اين تحول به دليل تجربه ديني و حكومت بيست ساله ماست، بدين معنا همه ناگزيرند كه نسبت سنجي هايشان را با دين روشن كنند، ولي از طرف ديگر بعيد مي دانم كه قرائت سنتي ما از دين درآينده ايران جاي گسترده اي را به خود اختصاص دهد. تصورم بر اين است كه آن قرائت استحاله خواهد شد و قرائتهاي ديگري پيدا مي شود. هم اكنون در حال انجام كارهاي مقدماتي آن هستيم، اگر نسبت سنجي ها خوب پيش رود آن موقع مي توانيم نظرات بعدي راجع به مدل بدهيم والا الان يك مقدار حالت آرماني و يوتوپيايي دارد. اينكه آيا اصلا قرائت واحد داريم يا قرائت؟ متكثر چه زوايايي از آن مي تواند برجسته تر؟ باشد تجربه ديني قدسي افراد چه نقشي در اينجا مي تواند داشته ؟ باشد اينها همه محل بحث است. اول بايد نسبت سنجي هايمان را پيش ببريم بعد از آن ببينيم چه لوازمي از آن باقي مي ماند و چه چيزهايي از دل اين محك خوردنها و مهاجمات مي تواند با طراوت و با استحكام بيرون بيايد تا بعد ببينيم كه چه در اختيار داريم و چه نداريم. آن موقع مي توانيم راجع به الگوسازي و مدل سازي بحث جدي تري كنيم. * همشهري: آقاي دكتر مي خواهم به آخرين موضوع بحث بپردازم كه رابطه قدرت با نخبگان جهان جديد به است نظر مي رسد كه خيلي از آنها، از نيچه گرفته تا راسل و فوكو همه با اين مسئله برخورد داشتند، يعني مسئله قدرت براي آنها يك معضل و مشكل بوده است. من فكر مي كنم خيلي از اين دغدغه ها به ماهيت اخلاقي بشر به برمي گردد نظر مي رسد رابطه تنگاتنگي بين فلسفه سياسي و فلسفه اخلاق وجود دارد. * دكتر قادري: همان طور كه قبلا اشاره كردم تمايزي كه بعضي پوزيتويست ها فكر مي كردند، امروزه ديگر از موضوعيت برخوردار نيست، يا حتي اگر براي برخي همچنان اهميت داشته باشد، برخي از متفكرين در غرب و در خود ايران ارتباط فلسفه سياسي و فلسفه اخلاق را با يكديگر تنگاتنگ مي دانند. اين حرف درستي است و فلسفه سياسي كه مي خواهد از بايدها و نبايدها يا به تعبير كلاسيك ها استفاده كند، خواه ناخواه به احكام اخلاقي و شكل بندي هاي اخلاقي مي پردازد. معتقدم ما بايد همان نقادي جدي نسبت به فلسفه نظري اخلاق خودمان داشته باشيم كه بسيار ارسطويي و يوناني است، نه فقط به خاطر اينكه ارسطويي و يوناني است، بلكه به اين خاطر كه امروزه ديگر قابل انطباق كامل با فضاهاي جديد نيست. در اين چارچوبهاي جديد از انديشه ها و مكاتب جديد ما نمي توانيم انسان را به همان پايه هاي سابق تبديل ديگر كنيم اينكه به نظر مي رسد در جامعه چه خود قدرت، چه اخلاق نسبت به شرايط و امكانات معرفتي تكنولوژيكي جامعه، يعني موءلفه هاي مختلف، مرتب شكلهاي خاص به خودشان مي گيرند و توليد مي شوند. اين را نمي خواهم به معناي يك نسبي گرايي كاملا بي پايه بگيرم، مي خواهم بگويم كه وقتي شما در يك شهر هشت ميليوني زندگي مي كنيد و وقتي از رسانه اي مثل تلويزيون استفاده مي كنيد، خواه ناخواه، بايد چارچوبهاي زيبايي شناختي و اخلاقي شما متفاوت با آن كسي كه يك نگاه روستايي و عشيره اي دارد و مثلا زني كه در تمام عمرش هيچ كسي جز مردهاي محرمش را نديده، باشد. طبعا در اين جا زيبايي، بحث جنسيت و بحثهاي فمنيستي فرق مي كند. يعني ما ناگزيريم كه از نو اينها را رقم و محك بزنيم، توليد و معنا و نسبت سنجي كنيم و بعد ببينيم كدامها پاسخ مي دهد و كدامها پاسخ نمي دهد.