Hamshahri corpus document

DOC ID : H-781016-46968S1

Date of Document: 2000-01-06

هويتهاي مرزي آميزه افقها (واپسين بخش ) آيا امروزه امكان گفتگو وجود؟ دارد اگر احتياط لازم پيشه كنيم، جواب آن احتمالا بله است. ولي شرط اولش كنار گذاشتن منطق كينه توزي است، ضد اين و ضد آن بودن كه چون هيچ دليل قانع كننده اي ندارد به لعن و تكفير پناه مي برد، درحالي كه بايد بپذيريم كه ديگر نه با فرهنگهاي مستقل خودمدار، بلكه با انواع نحوه هاي وجود سروكار داريم كه تنها در فضاي حاكم مدرنيته شكوفا مي شوند; كه ابزار بيان اين ساحتهاي وجودي از جاي خود كنده شده همان گفتگوي انسان با خويشتن است; كه مساله در وهله اول مساله اي معرفت شناختي است، هرچند عواقب ناگزير سياسي و اجتماعي دارد. اينكه چنين گفتگوهايي تنها در يك سطح افقي امكان پذير است، چون حوزه پيوندزني و دورگه سازي - يعني هويتهاي مرزي، بارورسازي متقابل هويتها و تفكر سيار و خانه به دوشي - مباني خود را از آن برمي گيرد، جلوه گر پديده ديگري هم هست: پديده مرقع پردازي ( bricolage) و همين پديده است كه هر تركيبي روابط چندگانه را ممكن به مي كند همين دليل است كه انسان امروزه، مگر اينكه كور باشد، راه ديگري ندارد مگر آنكه به انواع مرقع سازي بپردازد، كه در آن خود رادر قالبي تازه مي ريزد و منظر وجودي حيات خود را آرايشي تازه مي بخشد و در اين دنياي آشفته به وجودش انسجام به مي دهد سخني ديگر، راه به اقاليم ديگر هستي مي برد. آيا اين ابعاد معنوي وجود؟ دارند مقصودم از ديگر اقاليم هستي، آن فرهنگهاي سنتي هستند كه هرچند ديگر كليتي منسجم ندارند و تكافوي خود را از دست داده اند، ولي با اين همه ما را به جهانهاي ديگر معنا فرا مي خوانند. اين فرهنگها در فراسوي مدرنيته، در فراسوي گسستهاي معرفتي جهان مدرن قرار دارند. به عبارت ديگر، آنها ضمير جمعي بشريت را به كار مي گيرند. همگامي ما با جهان معاصر البته تنها به مدد قوه انتقاد ميسر است، قوه اي كه ضامن بقاي هويت مدرن ماست. ولي در مقابل آن، ورود به اين اقاليم والاي هستي نياز به كليد معرفتي تازه اي دارد. در اين فضاي استحالات تمثيلي كه فراسوي آينه ها قرار دارد، مدرنيته مي لغزد و مي گريزد، تاثير خود را از دست مي دهد و در راهنمايي ما فرومي ماند. در اين فضاي جديد ما با تجربه اي ره نشناس روياروييم و به سازمان بندي ديگري نيازمنديم. در اينجاست كه بايد مهار اين كشتي سرگردان را در دست گيريم. در اينجاست كه گفتگو معني ديگري پيدا مي كند، نه گفتگوي بازيگوشانه فرهنگها، بلكه گفتگوي فراتاريخ. ) 2 پيوندها و پيوستگي هاي نسبي متقابل كه بر دنياي جديد ما حاكم است خود را در عالم معرفت به صورت تاويل و تفسير جلوه گر مي كند. با فروپاشي و ارزش زدايي حقايق بزرگ متافيزيكي كه هستي شناسيهاي قديمي بر پايه آنها بنا شده بود، نفس چندپاره انسان امروزي خود بدل به جريان بي پايان تاويلات گوناگون شده است، هر فردي جلوه هاي هستي را با ارزشهاي ذهني خود تفسير مي كند. ساختارهاي قديمي عقلانيت ازهم انسانها پاشيده اند از بازگشت امر قدسي سخن مي گويند. الوهيت كه برخي اين چنين مشتاق آنند البته هرگز نمي تواند نقاب خدايان باستاني را بار ديگر به چهره زند و بازگردد و به گفته رنه ژيرار با قهر خود را متجلي سازد برعكس، با سست شدن پيوندهاي قبيله اي و با باز شدن بي شمار راه انتخاب است كه اينك خود را نشان ديگر مي دهد گرفتار دوراهي اين.. يا آن كركه گوري، گرفتار مخمصه لاينحل نيستيم. راه انتخاب همچون چتر درمقابلمان باز شده است و با رنگهاي رنگين كمان مي درخشد. چشم انداز مناظر گونه گون معنوي از هر كدام از ما انساني سالك ساخته است، آن هم از نوع بسيار خاصش. همه ما زائريم، اما سفر زيارتيمان از جاده هاي كوبيده گذشته نمي گذرد. حس طلب و جستجو وجودمان را فرا گرفته است، ولي لزوما به دنبال جام مقدس نيستيم. مطلوب ما همان مرقع پردازي بازيگوشانه بشريت است كه گاه به صورت سامسارا (چرخش زايش هاي دوباره ) درمي آيد، گاه به صورت مايا (توهم كيهاني ) و گاهي هم قالب آيينهاي تشرف شمني را به خود مي گيرد. با اين تفصيل، گستره انتخابها كه باروري متقابل فرهنگها بر دامنه آن افزوده است، دور باطل هرمنوتيكي را در هم مي شكند و سرزمينهايي فراسوي زمان و مكان سربرمي كشند. گويي با برگرداندن زمان، در طول تاريخ به عقب سفر مي كنيم، گويي دفتر خاطرات بشر را برگ به برگ ورق مي زنيم. شگفت آنكه، با بازپس نشيني خدايان، جهان ما جادويي تر و خردگريزتر از گذشته شده است. نه تنها ناخودآگاهمان، كه مملو از صور سركوب شده است، همچون آتشفشاني تازه فوران مي زند، بلكه صورتهايي هم كه فرا مي افكند قالب آشفته ترين اشكال را به خود مي گيرند، نيمه خدايي، نيمه شيطاني. همان گونه كه شاهد هزاران مفهوم درآميخته در حوزه فرهنگ ايم، در اين فراافكنيها هم ملغمه اي از نمادها آفرينيم كه در آن طلسم و شمايل، ماندالا و ايكون، يينگ و يانگ درهم مي آميزند و جنگل انبوهي از نشانه هاي خويشاوند مي سازند كه در آن هر تركيبي ميسر است. ولي هرچند تناقض آميز، اين باز افسوني با عرفي كردن دنيا مرتبط است. بدون عرفي شدن هرگز شاهد زايش اين معبد جديد خدايان با صورتهاي دورگه نمي شديم. ) 3 در حوزه رسانه ها اين وضع جديد خود را به صورت مجازي سازي ( Virtualisation) جلوه گر كرده و در سطح جهاني شبكه به هم پيوستگي را پديد آورده است. بي درنگي، بي واسطگي و همه جا بودگي اين شبكه از اين واقعيت سرچشمه مي گيرد كه علاوه بر انقباض زمان و مكان، همه حواس ما نيز با هم تركيب شده اند و ادراك چندگانه حسي به ما داده اند. در اينجاست كه شاهد ظهور يك تقارن عجيب هستيم. از يكسو تمام انديشه هاي سرگردان و سردرگمي كه حاصل درآميختگي بي سابقه سنتها بوده است و به سويمان هجوم مي آورند، گونه اي فراواقعيت آفريده اند، و از سوي ديگر انقلاب ارتباطات در عصر ما با تكنولوژيهاي جديد خود زمان واقعي را به بازي گرفته است و در كنار دنياي ملموس دور و برمان دنيايي مجازي ساخته است. اگر اين دو نحوه مجازي سازي را با هم مقايسه كنيم - يعني دنياي روءياها و روءيت ها، اسطوره ها و فرشته ها و دنياي دست آورد عصر كامپيوتر به صورتي كه با ديجيتالي كردن و اينترنت و غيره در سايبراسپيس (Cyberspace)متجلي شده است - در مي يابيم كه با دو دنياي موازي هم مواجهيم كه هرگز در يك سطح و ساحت واقعيت برهم منطبق نمي شوند. مجازي سازي البته در جز - اينجا واقع است و جايي ندارد، ولي مي تواند با تكنولوژي ديجيتال خود را متحقق سازد. تجلي گاه دنياي آركه تيپ صور هم ساحت تخيل خلاق است. اين دو در يك سطح ادراك قرار ندارند. مجازي سازي به گفته بودريار با تبديل واقعيت به واقعيت حاد و حتي به شبيه سازي توهم زدايي مي كند، در حاليكه آن ديگري توهم را به صورت تخيل خلاق درمي آورد كه همان فرشته شناسي است. ولي در نهايت اين دو نحوه مجازي سازي شباهتي چشمگير به هم هر دارند دو ضابطه خاص خود را دارند. در هر دو اثر موبيوس حضور تام دارد، زيرا در هر دوي آنها شاهد نحوه تبديل از حالتي به حالت ديگريم. هر دو بي جا و مكان اند، بي وطن اند. در هر دو مورد با كوچگران خانه به دوش، با مهاجران سيار مواجهيم. يكي از روي هوس يا نيازش بر روي شبكه اي از شبكه ها سير مي كند و ديگري، آن زائر مهاجر، طريق صعودي طلب معنويش را دنبال اين مي گيرد شباهتهاي ناگزير نشان مي دهند كه انسان مدرن سخت شيفته امر ناملموس است و دلبسته آينت و تناسخ به اشكال يك معني، دنياي ما با انتقال اطلاعات كه با سرعت نور حركت مي كند دوباره افسون شدگي را كشف كرده است. همه جا بردگي، اين روءياي دور روزهاي گذشته بشر با دستگاههاي فاكس و اي - ميل، يعني همه آن چيزهايي كه تا چند سال پيش غيرممكن و بازي ذهن خيالپرور انسان مي نمود، اينك تحقق يافته است. از اينهمه چه نتيجه اي بايد؟ بگيريم اين به هم پيوستگي كه رسانه ها و انسانها و فرهنگها و هويتهاي چندگانه را در برمي گيرد، اين مرقعي كه تقدير هر انساني شده است، دنياي رنگارنگي از آميختگي ها ساخته كه پرنقش و نگارتر از آن به تصور من نمي آيد اين دنيا را منطقه دورگه گي و پيوندزني، منطقه ميانجي و برزخي ناميده ام، جايي كه تمام سطوح آگاهي در آن متمركز مي شوند و درون هم مي لغزند. در اينجا ديدگاههاي ترك خورده تاريخي روي هم مي افتند و با هم تداخل مي كنند و دنيايي مي سازند كه انسجام آن همانقدر به قوه سازنده تخيل نيازمند است كه به شقاقهاي مشوش واقعيت. اگر ادبيات اين منطقه ميانجي در گذشته صرفا خود را محدود به نوعي خاص از تجربه ادبي مي كرد، امروزه با جهاني شدن و ظهور اشكال متنوع، به پديده اي جهاني و سرنوشت انسان معاصر بدل گشته آثار است خلاقه بلند و ماندني ادبيات پيراموني - ادبيات هندي - انگليسي، امريكاي لاتين، سياهان امريكايي - شاهد اين مدعاست. به نظر من در دهه هاي آينده شاهد بهره گيري موفقانه از اين منطقه خواهيم بود، منطقه اي كه سطوح گوناگون معني از كهن ترين تا جديدترين صور آن با هم برخورد مي كنند و اينهمه البته لازمه اش آن است كه كنار همشان قرار دهيم، فاصله خود را با آنها حفظ كنيم، هشيارانه دل به بازي آينه هاي بازتابنده بسپاريم، بر مغاكها پل بزنيم و همزيستي آنها را با بكارگيري درست نيروي بالقوه شان تسهيل بخشيم. همين درآينده چه بسا ما را مجاز دارد تا تمامي رسوبات گذشته را دوباره به قالبي منسجم درآوريم، رسوباتي كه با ترك خوردگي روزافزون معرفت ديگر توان ارتباطشان را از دست داده اند و هر كدام خود را در محدوده تنگ يك رشته خاص محبوس كرده اند. همچنين به ما اين توان را مي بخشد كه ربط و رابطه گفتگويي را كشف كنيم كه آنها را به هم مي پيوندد و ارزش آميزش افقها را برملا مي سازد. و اينهمه در يك كلام، تكليف توانفرسايي است كه بر دوش نسلهاي آينده نهاده شده، نسلهايي كه محكوم به زندگي در جهان چند فرهنگي اند و آميزش افقها و باروري متقابل گويي نحوه طبيعي وجودشان است. مايه شادماني من است كه ادبيات جديد پيراموني با جسارتي بي نظير حظ خود را از اين چشم انداز خيالي دنياي باروريهاي متقابل برده است. علاقه به موجودات دورگه پيوندي در حوزه ادبيات از اينجا ناشي مي شود كه اينك، اين منطقه ميانجي با آفريدن اشكال و صورتهاي جهشي اش ( Mutant) براي خود دنيايي مستقل شده است، قلمرو خلاقيتي جديد، جايي كه باروري متقابل حاصل بهره گيري بي سابقه از عالم خيال است. انسانهايي كه چنين دنيايي را تجربه مي كنند و نويسندگاني كه اين داستانها را مي نويسند خود موجودات دورگه اند: يك پايشان در فرهنگهاي ماقبل تاريخشان است و پاي ديگرشان در استحاله ها و دگرديسيهاي آينده. در پايان دوست دارم نقل قولي از منتقد بزرگ آلماني، ارنست روبرت كورتيوس، بياورم كه درباره نبوغ جهاني گوته است. در پندار اين شاعر بزرگ، مادتالمواد ايوني، روح جهاني افلاطون، كمال ارسطو، طبيعت خلاق و طبيعت مخلوق اسپينوزا، مونادهاي لايب نيتس و حكمت شلينگ همه جمع اند. ولي تمامي اين عناصر پراكنده را ايده دگرديسي به يكديگر مي پيوندد. اين انديشه اصلي گوته است و همين است كه او را جزء جداناپذير تداوم حكمت جاويدان و نيز جزئي از آن رمز و راز كهن وحي مسيحي كرده است. استحاله دوگانه اي كه فاوست پيدا مي كند - يعني تجديد جواني و تغيير صورت - شايد همان تقدير نسلهاي آينده باشد.