Hamshahri corpus document

DOC ID : H-781014-46940S1

Date of Document: 2000-01-04

آميزه افقها: نامه به نسلهاي آينده نوشته: دكتر داريوش شايگان ترجمه: استادكامران فاني جستارگشايي: آغاز سال 2000 ميلادي اعلام ورود به جهاني متمايز از گذشته و حتي اكنون است كه دير يا زود، تبعات آن دامنگير زندگي و فرهنگ و هنر ما نيز خواهد شد. اگر در نيمه دوم قرن نوزدهم و نيمه نخست قرن بيستم، ما بدون آمادگي در برابر تمدن جديد غربي، ناگزير از كنشي منفعلانه بوديم و ناچار در برابر هر آنچه ما را در محاق پاسخگويي و عكس العمل قرار مي داد، يا پنهان مي شديم و يا تسليم، اينك در جهاني به سر مي بريم كه بايد بشناسيم و انتخاب كنيم. تمدن كهنسال، چند لايه و سرشار از عناصر متنوعي كه امروزه هويت ايراني - اسلامي را شكل داده، مي تواند - و بايد بتواند - حقايق مندرج در جهان آينده را بشناسد، بيازمايد و از آن بهره گيرد. علاوه بر آن بايد جايگاه خود را به عنوان بخشي از نيروي مولد فرهنگ جهاني، تثبيت كند و ارزشهاي تمدني و فرهنگي خود را به انسانهاي معاصر در ساير جوامع نشان دهد. مقاله زير، نوشته دكتر داريوش شايگان است كه به زبان فرانسه در مجموعه اي از آثار نويسندگان برجسته كشورهاي مختلف، از سوي يونسكو در نيمه دوم سال 1999 منتشر گرديده است. در اين مقاله وضعيت كنوني انسان معاصر، تاثير مدرنيته بر ابعاد مختلف حيات و فرهنگ بشر معاصر و بالاخره هويت چندگانه انسانها - در غرب و در عرصه ساير تمدنها - مورد بازانديشي و تحليل قرار گرفته است. شايگان به عنوان يكي از متفكران علوم اجتماعي و فلسفه كه در سالهاي اخير نظريات بديعي ارائه كرده است، به درخواست يونسكو، همراه با گروهي ديگر از نخبگان فرهنگ و فلسفه، كوشيده است نشاني هويت انسانها را در چنبره مدرنيسم، در تاثيرماندگار كهن فرهنگها و بالاخره در ظل ناگزير ريزش اطلاعات در عصر ارتباطات و انفورماتيك ارائه دهد. نمي دانم تجربيات پرماجرا و پيچيده من از اين قرن رو به افول مي تواند سرمشقي براي نسلهاي آينده بشمار آيد يا نه، به هرحال من محصول بسيار پيچيده من آنم كه زندگيم را در حاشيه دگرگونيهاي بزرگ اين قرن گذرانده ام، خود را دستخوش تمامي آثار مثبت و منفي آن مي بينم، بي آنكه فرصت بيابم در جريانهاي خلاق آن شركت جويم. سفر از پيرامون به مركز مرا ناگزير كرده بود كه از هر امر خرده ريز بسيار چيزها بياموزم، چيزهايي كه در دنيايي كه در آن پا نهاده بودم از بديهيات بود. وقتي به راهي كه پشت سر گذارده ام مي نگرم از اين همه موانع و از اين همه ساده نگري خود دچار بهت و حيرت مي شوم و حتي به هراس مي افتم. چطور؟ بگويم در دنيايي مي زيستم كه رنگ و شكل نداشت. تمدن كهني كه بدان تعلق داشتم ناتواني خود را دريافته بود: تجدد دست بالا را داشت و هر آنچه از غرب مي آمد سرشار از جاذبه سحرانگيز آواي پريان بود. ناگزير بودم زبانها و فرهنگهاي كشورهايي را بياموزم كه خموشانه ستايششان مي كردم. تا آنجا كه به ياد دارم در عوالم گسسته اي مي زيستم كه هيچ چيزش سر جايش نبود. تكه پاره هاي پراكنده و ناساز معرفتش را به وهم وصله پينه كرده بودند، تكه پاره هايي كه همچون مرقعي بي نقشه و ترتيب اتفاقا كنار هم چيده شده بود و هر كدام ساز خود را مي زد، در نتيجه همواره اين احساس را داشتم كه گويي در برزخ زندگي مي كنم. در واقع نسل من برخورد فرهنگها را با تمام وجودش حس كرده بود و من نيز بسيار زود از همان اوان كودكي اين برخورد فرهنگي را در خود جذب كردم. البته نياز به گفتن ندارد كه اين همه در سطح ناخودآگاه ذهن من بود، مدتها بعد از اين شكافها كه به يك معني وجودم را شكل بخشيده بود آگاه شدم. كم كم ياد گرفتم تناقضات وجوديم و محيطهاي مختلفي را كه در آن زندگي مي كردم رو كنم و توفيق يابم سازوكاري را كه هم در رفتارم و هم در معرفتم، در كار بود بازشناسم. نخست به معنويت هنر دل بستم، آنگاه به آن آنات بلند تفكر غربي كه دلشوره و اضطراب نيروي پرتوان رانش آنست روي آوردم و بعد به ايران و اسلام دلبستگي يافتم و پژوهشگر رشته اديان تطبيقي شدم; و سرانجام نظاره گر پيگير شكنج و شكافهايي شدم كه دگرگونيهاي عظيم دوران جديد در تمدنهاي كهن ايجاد كرده بود. بعلاوه آثارم نيز كه در خلال سير و سفر در شكافهايي كه ميان جهانهاي گسسته از هم دهان باز كرده نوشته شده، بيانگر همين نكات و ردپاي به جاي مانده آن است. بدينگونه است كه خود را دستخوش سطوح چندگانه آگاهي مي بينم كه در آن تمامي رسوبات گذشته از دورترين ايام تا به امروز - كنار هم نشسته اند. باري از آن پس بود كه كوشيدم تا آنجا كه در توانم هست كلاف سردرگم اين شهر فرنگ را كه خود بي آنكه بدانم تجسم جلوه هاي گوناگون آن بودم، بازگشايم. اينك كه نگاهم به جهان گسترده تر شده است، دريافته ام كه تقارن تمدنهاي جهاني جايگزين توالي پيشين آنها شده است. تمام جابجاييهاي الگوهاي معرفتي، تمام لايه هاي ذهن و شعور - از عصر نوسنگي تا عصر انفورماتيك - اينك حق خود را مي طلبند. ساختهاي گوناگون وجود در كنار هم نشسته اند، از هم نشات گرفته اند، با هم تداخل كرده اند و به هم نمي توان پيوسته اند به آنها صورت يك ساختار خطي را داد. بدينگونه است كه امروزه با هم درآميزي سبكها، با درآميختگي عناصر ناساز، با اختلاط و امتزاج از هر نوع و شكل رو در روييم. وقتي به تاريخ انديشه ها مي نگريم، در هر سرآغازه اي نخست دو پديده ملازم هم مي بينيم: با پيدايش هر انديشه جديد، انديشه قبلي سركوب مي شود. ولي اگر به ديد خود وسعت بخشيم و آنرا در گستره ديرپاي زمان بنگريم، مي بينيم كه در واقع هيچ چيز ناپديد نشده است. مباحث فقط جايشان عوض مي شود، در وادي خاموشان جاي مي گيرند، مدفون مي شوند، تا نوبت جلوه و جلالشان فرا شايد رسد به استثناي مبحث جهاني مدرنيته كه اصول برگرفته از روشنگري اش، خوب يا بد، امروزه ميراث كل بشريت شده است، هيچ مدعايي، هيچ مسلك و مشربي قدرت آنرا نداشته كه بقيه را تحت الشعاع خود قرار دهد. در تاريخ بشري چنين جريان فكري به يك معني بي سابقه بوده است. تحليل اين واقعه بيانگر؟ چيست نخست از همه، هويتهاي صلب و سخت، دولت - ملتها و سلطه جوييهاي مسلكي همه و همه در اين جهاني كه تفكر نسبي نگر جاي حقايق سنگين را گرفته اند، مدام در حال زوال و نابودي اند. تمامي تغييرات شگرف با طرد و رد عقايد يكدست و يكپارچه، ذره هاي بنيادي ماده، نظامهاي فكري درختي شكل صورت در مي پذيرند عوض به جاي آنها، به انديشه سيار به پرورش همدلي و يگانگي متقابل، به دورگه گي و باروري متقابل فرهنگها ارج مي نهند. از اين همه به گمان من سه نتيجه ناگزير حاصل مي شود كه سرنوشت آينده ما را در هزاره بعد رقم مي زند. به هم پيوستگي كه نشانه وجه وجودي ما در جهان آينده است، خود را در تمامي سطوح واقعيت جلوه گر مي سازد. ) 1 در ساخت فرهنگي و هويتها بر روابط چندريشگي باايجاد نوع الگوي مرقع يا معرق كه در آن تمام هويتها با هم جور مي شوند، تكيه مي شود. پديده چندفرهنگي و ظهور هويتهاي چندگانه از همين اصل نشات مي گيرد. در زمانه اي كه در آن زندگي مي كنيم، اساسا هيچكس هويت يگانه ندارد، همه ما موجودات مختلطيم، همه ما كمابيش آگاهي دورگه داريم، ايده هويتهاي مرزي چيزي جز اين نيست: ميانجياني كه از گسلهاي تاريخي آگاهي گذر مي كنند. در اين آشفته بازار رفت و برگشتهاي هويتها، يك نكته مسلم است: مدرنيته امر سطحي زودگذري نيست كه بتوان بي آن همه سركرد ما، با هر اصل و نسب، به يك معني غربي هستيم، هركدام تجسم بي چون و چراي يكي از جنبه ها و جلوه هاي روشنگري ايم. هر هويتي داشته باشيم - و خدا مي داند چند هويت داريم - بايد اين آخري را هم كه ما را صرف نظر از نژاد و دين و فرهنگمان به ديگر ابناي بشر برروي اين كره ارض وصل مي كند بر آن بيفزاييم. به عبارت ديگر، اين فقط هويت مدرن ماست كه با قوه نقد همراه است، تنها هويتي كه - هرچند متناقض مي نمايد - مي تواند ژرفترين لايه هاي پنهان آگاهيمان را برملا كند، به آنها اظهار وجود بخشد، انواع ابراز بيان را تسهيل سازد و زيست - جهانهاي اعصار مختلف را به يكديگر بپيوندد. اگر از اين جهان همواره دگرگون پذير كناره جوييم، و زير حباب شيشه اي جاي خوش كنيم و به دنبال اسلاف خيالي و اساطير اولين باشيم، از چاله به چاه افتاده ايم و از بي حسي و بي حركتي به تاريك انديشي روي نهاده ايم. ادامه دارد