Hamshahri corpus document

DOC ID : H-781013-46930S1

Date of Document: 2000-01-03

ايدئولوژي و زواياي مثبت و منفي اشاره: ايدئولوژي از بحث برانگيزترين مباحثي بوده است كه طي چند دهه اخير درميان پژوهشگران و انديشمندان مطرح است. درباره اين مفهوم نظرات، تا حد تضاد پيش مي رود به گونه اي كه عده اي آن را نجات بخش بشريت مي دانند و عده اي ديگر خلاف آن را مطرح كرده و ايدئولوژي را مخرب هرگونه توسعه قلمداد مي كنند. آنچه به عنوان واقع نيز در تاريخ مشاهده مي شود، گوياي آن است كه بحث درباره ايدئولوژي چندان ساده نمي نمايد. اندرووينسنت از محققاني است كه در كتاب خود ايدئولوژي هاي مدرن سياسي -كه توسط مرتضي ثاقبفر ترجمه شده و به زودي از سوي نشر ققنوس منتشر مي شود، - ضمن طرح مباحث نظري به بررسي ايدئولوژي هاي تاريخ پرداخته و عملكرد آنها را تحليل آنچه مي كند در زير مي خوانيد بخشي از همين كتاب است. گروه انديشه به نظر من ايدئولوژي ها گروهي از مفاهيم، ارزش ها و نهادهايي هستند كه شامل مفاهيم سرشت انساني مي شوند و از اين رو، مشخص مي سازند كه براي انسان ها دستيابي به چه چيزهايي ممكن يا ناممكن است، يعني: تاملات انتقادي درباره ماهيت كنش متقابل انساني; ارزش هايي كه انسان ها يا بايد نفي كنند يا آرزوي رسيدن به آنها را داشته باشند; و تمهيدات تكنيكي صحيح براي زندگي اجتماعي، اقتصادي و سياسي كه با نيازها و علائق و منافع موجودات انساني بستگي دارد. بدين قرار، ايدئولوژي ها هم انسان ها را توصيف مي كنند و هم به تجويز چيزهايي به آنها مي پردازند. اين هر دو هدف در ايدئولوژي با هم درآميخته اند. همچنين ايدئولوژي ها هم برخي فعاليت ها و تمهيدات را مشروع مي سازند وهم افراد را با هم جوش مي دهند و بدين ترتيب، آنها را قادر مي كنند كه گرد هدف هاي معيني انسجام يابند. چند نكته انتقادي بر ايدئولوژي وجود داردكه بايد روشن شود. اولا يكي، از انتقادهايي كه بر ايدئولوژي ها وارد مي شود آن است كه بيشتر ساده انگار و اقدام گرا هستند و دقيق تر از فلسفه نيستند و كمتر به انتقاد از خود مي پردازند. گاه فلان ايدئولوژي نظير لفاظي محض يا تبليغات به نظر مي رسد. با اين حال، اين فقط نيمي از حقيقت است. بسياري از ايده هاي فلسفي و علمي در درون ايدئولوژي ها كاركرد داشته اند، درواقع بسياري از فيلسوفان و دانشمندان علوم طبيعي اجازه داده اند از ايده هايشان به نحوي ايدئولوژيكي استفاده كنند و چه بسا با طيب خاطر در اعتلاي ايدئولوژي خاصي سهم داشته اند. به عقيده من، ايدئولوژي را هم مي توان به صورت لفاظي يافت و هم به صورت انتزاعي ترين انديشه فلسفي يا علمي. فلان نوشته ايدئولوژيكي ممكن است به طور گسترده اي با پيچيدگي نظريه پردازي شده باشد، منتها همين ايده بنيادي ممكن است به خام ترين صورت شعار يا تبليغات بيان شود. همچنين در حالي كه فلان ايدئولوژي در سطح نظري پيچيده اي قرار دارد، فلان فلسفه علمي مدعي نقش عمل گرا مي شود. مضمون شاهان فيلسوف در ] مدينه [فاضله افلاطون، در سراسر تاريخ فلسفه تاكنون طنين داشته است. بنابراين، قائل شدن تمايز روشني ميان ايدئولوژي، فلسفه و تبليغات دشوار است. مگر در زمينه هاي ظرافت و پيچيدگي، ماهيت آموزندگي و خودآگاهي نظريه. انديشه هاي ايدئولوژي مي توانند ملامت بار يا عميقا موءدبانه باشند. نكته مهم آن است كه ما نبايد پيرو گفته هاي بالا هميشه منتظر باشيم كه در رهيافت ايدئولوژي ها ساختارهاي منسجمي پيدا كنيم. چنان كه گفته شد، مضامين ايدئولوژيكي را مي توان در پيوستاري يافت كه از لفاظي هاي درهم و برهم تا زيركانه ترين نظريه پردازي ها رادربرگيرد. فقط در پايان اين پيوستار است كه مي توانيم انتظار چنين انسجامي را داشته باشيم. افزون بر اين، در كليه سطوح ايدئولوژي با متفكران بسيار متفاوتي در زمينه هاي گوناگون روبه رو مي شويم. در جستجوي انسجام منطقي هستيم ولي هميشه انتظار يافتن آن را نمي توانيم داشته باشيم. نگراني ديگر مربوط به سطحي است كه در آن ايدئولوژي به كار اين مي پردازد موضوع مسئله انسجام دروني ايدئولوژي را روشن تر مي سازد. مارتين سليگر در مطالعه استادانه اش درباره ايدئولوژي، تمايزي ميان سطوح بنيادي و علمي ايدئولوژي قائل مي شود. سليگر گرچه استدلال مي كند كه انديشه سياسي از ايدئولوژي جدايي ناپذير است، مي گويد كه صفت برجسته ايدئولوژي در قياس با فلسفه عمل گرايي آن است. درباره نكته اخير در بالا بحث كرديم. به نظر سليگر، اصول بنيادي، باورها و اعتقادات و تجويزها و توصيه هاي ايدئولوژي پيوسته با الزام به عمل يا اقدام در جهان كه اصول را به خطر مي اندازند و آنها را به نحو اجتنابناپذيري به مصالحه مي كشانند روبه رو مي شوند. بدين قرار، به نظر سليگر مصالحه باعث مي شود كه از يك سو ايدئولوژي ميان ابعاد استدلالي نابتر و از اين رو جزمي تر و بنيادي تر و از سوي ديگر بعد رقيق تر و عملي تر دو شاخه شود. در بعد اخير، تجويزهاي بنيادي اخلاقي را اغلب تجويزهاي تكنيكي تضعيف مي كنند. به نظر سليگر، حاصل اين دو شاخه و دو شقه شدن، تنش دائمي ميان قلمروهاي بنيادي ايدئولوژي از يك سو و قلمروي /عملي فني آن از سوي ديگر است. اصول بنيادي، نه تنها ازطريق مبارزه با ساير اصول بنيادي، بلكه همچنين به علت الزام هاي تكنيكي و عملي غالبا تغيير مي كنند يا مورد تجديدنظر قرار مي گيرند. از سوي ديگر، مسائل عملي و تكنيكي نيز در پيشگاه دادگاه لازم الاجراي اخلاق و خلوص ايدئولوژيكي مورد بررسي و قضاوت قرار مي گيرند و تغيير مي يابند. برخي ايدئولوژي ها مانند ليبراليسم در مورد عملي كردن و تحقق بخشيدن به مسائل مورد علاقه خويش، ماهرتر و موفق تر بوده اند. ايدئولوژي هاي ديگري نظير آنارشيسم به دلايل متعددي بيشتر درگير مسائل اصول بنيادي بوده اند و اين چنين نيز باقي مانده اند. در مقام مقايسه، آنارشيسم نسبت به ليبراليسم يا سوسياليسم كمتر بخت رودررويي با مسائل فني عملي را داشته است. اين نكته ممكن است به اين حكم نادرست بينجامد كه ليبراليسم دكترين حقيقي تر، عملي تر و غيرايدئولوژيكي تري است، حال آن كه آنارشيسم در جهاني از اصول آرماني ايدئولوژيكي زيست مي كند كه قادر به تحقق آنها نيست. با وجود اين، اين جا مسئله حقيقت مطلق مطرح نيست. بلكه در سطحي كه ايدئولوژي كاركرد دارد، با قضاوت تفسيرگرانه اي روبه رو مي شود كه ليبراليسم در جهان بهتر از عهده آن برآمده است. منتها حتي اگر يك ايدئولوژي كاركرد عملي تري از خود بروز داده باشد، اين امر تنش موجود در سطح بنيادي نظري در درون آن ايدئولوژي را كاهش نمي دهد. تاريخ سياست گذاري ليبرال پيوسته با اين پرسش روبه رو شده است كه: آيا اين به راستي ليبراليسم؟ است تمايز /بنيادي عملي فوق از لحاظ بحث درباره تغيير ايدئولوژيكي نيز سودمنداست. به نظر سليگر، تغيير هم ممكن است به معناي سازگاري مجدد اصول عملي با مشخصات اصيل يا مشخصات بنيادي اصول بنيادي و هم سازگاري و انطباق مشخصات با آنچه عملا انجام شده يا بديل هاي ممكن باشد. به سخن ديگر، تغيير ممكن است هم در ابعاد عملي روي دهد و هم در ابعاد نظري و بنيادي، اما بيشتر در بعد اخير اتفاق مي افتد و اين تا حدي از آن روست كه بعد نظري بيشتر درمعرض جريان رويدادها و پيشامدهاي زمانه و جهان قرار دارد. پيشامدها هم ممكن است اصول بنيادي را تقويت كنند و هم به تضعيف آنها بپردازند. يگانه نكته افزودني اين است كه ادراك پيشامدها نيز به ديدگاه هاي ايدئولوژيكي بستگي دارد. پيشامدهاي بي واسطه مطلقي وجود ندارند كه ايدئولوژي ها ناچار به انطباق خود با آنها باشند. چنان كه وابستگان اخير تاريخ تفهمي (Begriffsgeschichte) استدلال مي كنند، تغيير تاريخي را بايد به صورت تفهمي درك كرد. ما در جهاني از كلمات زندگي مي كنيم; اين كلمات هستند كه كيستي و چيستي ما را تعيين ما مي كنند با كلمات يكديگر گره خورده ايم و آنچه انجام مي دهيم عميقا با منبع زباني ما از لحاظ مفهومي، استدلالي و صنايع بديعي محدود شده اند. بايد بگوييم حدود زبان اخلاقي و سياسي من، حدود جهان اخلاقي و سياسي من را تعيين مي كند. همه مدركات و موجبيت پيشامدها و رويدادها به ميانجي تفهم انجام مي گيرند. چنان كه يكي ديگر از اين گروه مي نويسد: درك تغيير تفهمي تا حد زيادي وابسته به درك تغيير سياسي است و برعكس. و اين درك ضرورتا بايد تاريخي باشد. نكته قابل ذكر ديگر، پيوند و درآميختگي و همپوشاني پيوستارهاي ايدئولوژيكي هم در سطوح بنيادي و هم در سطوح عملي غالبا است به دلايل و هدف هاي گوناگون، واحدي بنيادي، يا انديشه، يا استدلال، يا فن يا متفكر مورد استفاده مشترك ايدئولوژي هايي قرار مي گيرند كه كاملا نسبت به هم بيگانه هستند. اين همپوشاني و پيوند خوردن، مسئله شناسايي روشن را دشوار مي سازد و غالبا به ابداع عناويني نظير سوسياليست ليبرال، محافظه كار ليبرال، ماركسيست فمينيست، كمونيست آنارشيست و سرمايه داري آنارشيست مي انجامد. ايدئولوژي ها ساختارهاي پيچيده گفتاري هستند كه به ميزان عظيمي بار ارثي و در همبافتگي فكري را كه اغلب هر سال نيز افزايش مي يابد حمل مي كنند. بنابراين، هر ايدئولوژي پيوندي از دورگه هاي فكري است. ادامه دارد