Hamshahri corpus document

DOC ID : H-780318-44871S1

Date of Document: 1999-06-08

روايتي مبهم از شاهكار شكسپير نگاهي به اجراي نمايش در ريچاردسوم تئاتر شهر * اين نمايش جداي از تاريخي بودن، تراژدي دردآوري است كه شكسپير برخلاف تراژديهاي يونان باستان شخصيت محوري را از اوج و فرازميني بودن به زير مي آورد چراغهاي تالار به آرامي كم نور مي شوند. شيپورها نواخته مي شوند، طبلها به صدا درمي آيند. نواي باشكوه موسيقي به اوج مي رسد، پرده عظيم سالن به آرامي كنار مي رود. مردي لنگان در صحنه حركت مي كند و مي خواند: اينك اين آفتاب يورك زمستان دلتنگي ها را تابستاني شكوهمند ساخته و همه ابرهايي كه سراي ما را به تيرگي كشاندند در آغوش ژرف اقيانوس مدفون گشته اند. اينك... اين، ابتداي باشكوه و خيره كننده نمايش ريچارد سوم نوشته ويليام شكسپير به كارگرداني داود رشيدي است. اما متاسفانه بعد از اين شروع بسيار عالي و مسحوركننده، نمايش سير قهقرا را طي مي كند و لحظه به لحظه از كيفيت آن كاسته مي شود. نمايشنامه ريچارد سوم جزء آثاري است كه مبناي آن مسايل تاريخي انگلستان است و شكسپير سعي كرده تا در قالب آن به فاجعه انساني وبرادركشي كه طي 31 سال انگلستان را به خاك و خون كشيد و انگيزه اي سخيف اين همه را باعث شد به تصوير بكشد. نويسنده تواناي انگليسي از دو جهت اين واقعه را مورد بررسي و مكاشفه قرار مي دهد. او از طرفي به واقعه اي كه با قدرت و مهارت ترسيمش كرده به عنوان يك اتفاق تاريخي با نمودي بيروني به آن مي پردازد و بخوبي تمام زواياي آن را به بيننده مي نماياند. او در اين راه از تمام تمهيداتي كه مي تواند به باور تماشاگر و تعبير بي اشكال اثر بيانجامد، مانند زبان خاص فاخر آن دوران، تجسم بخشي به زمان و مكان، بيان انگيزه ها و روابط، برجسته كردن حال و هوا و به طور كلي فضايي كه بر دولتمندان آن برهه زماني خاص و رابطه اي كه با مردم دارند، استفاده مي كند. از سوي ديگر، او داستان را دستمايه اي قرار مي دهد براي اينكه بتواند ريشه هاي اصلي اين فتنه چندين ساله را به خوبي بنماياند و تماشاگر را نسبت به پليديهاي انساني و قدرت طلبيهايي كه باعث مي شود تا او در ورطه بدترين و پست ترين اعمال بيفتد و به هولناكترين جنايات دست بزند، آگاه كند. اين نمايش جداي از تاريخي بودن، تراژدي دردآوري است كه شكسپير برخلاف تراژديهاي يونان باستان شخصيت محوري را از اوج و فرازميني بودن به زير مي آورد و تبديل به موجودي زميني مي كند كه در نهايت پستي و رذالت غوطه ور است. بايد دانست با وجود اينكه شكسپير از حمايت همه جانبه ملكه اليزابت برخوردار بوده و تعلق خاطر و وابستگي به دربار داشته است، دربار و اشراف را به عنوان خانواده اي با سابقه اي طولاني و داشتن پيشينه درخشان فاميلي و ريشه دار در سلطنت، شكوه و جلال، رفتارهاي ظاهري و اختلافهاي خونبار داخلي بر سر به دست آوردن پادشاهي نشان مي دهد تا به اين وسيله ضمن ارج نهادن به تبار و نسب عالي سلسله شاهي در انگليس - كه اين امر همواره باعث اعتبار بخشيدن به تخت و تاج و سبب افتخار و مباهات درباريان بوده است - كنايه اي بزند به هيات حاكمه انگليس در مورد قدرت و توسعه طلبيهاي بي پاياني كه به هرحال در نهاد انساني وجود دارد و حتي با تجليل از ادوارد چهارم، سعي دارد تا تعديلي در اثرش برقرار كند و به نوعي آن را از رفتن به زير تيغ سانسور نجات دهد. اما آنچه كه در نظر نخست از نمايش ريچارد سوم برمي آيد اينكه رشيدي تعبير و تاويل خود را داشته است و آنچه كه بر صحنه جاري مي شود تنها روايتي است از شاهكار شكسپير. مهمتر اينكه متاسفانه كوتاه كردن نمايشنامه و انتخاب صحنه هايي چند از ميان آن، اثر را دچار خدشه ساخته است و بسياري از شخصيتها در محاق مي مانند و بي آنكه حضورشان در نمايش تثبيت شود و بتوانيم شناختي از آنها به دست بياوريم از صحنه بيرون مي روند كه ليدي آن شهردار، و... از آن جمله اند. اصولا نوع برخورد و انگيزه رشيدي از اجراي اين نمايش مشخص نمي شود و تماشاگر هيچگاه نمي تواند دريابد كه او در تصوير ريچارد سوم در صدد برجسته كردن كدام يك از خصوصيات نمايشنامه بوده است و از سويي نيز لزوم به صحنه آوردن آن - با اين شكل و شمايل - چه بوده؟ است! ديگر مشكل قابل تعمق در اين نمايش پوزيشنها (فرم قرار گرفتن در صحنه، احترام گذاشتنها، دست دادنها و.. ) و بيان بازيگران است كه به شكلي نامناسب ارائه مي شود. به طور كلي نمايشنامه هاي شكسپير بخاطر برخورداري از مختصات خاص خود و زمان نگارش آن، شيوه اجرايي سنگين و پرابهتي را مي طلبد تا با تعريفي كه ارائه مي كند تماشاگر را در آن دوران قرار دهد. رفتار و بيان خاص آن زمان بخصوص در دربار بسيار فاخر، سنگين و استوار با حركاتي نرم و رقص گونه و بياني آهنگين و جدي بوده است. اما ما مي بينيم كه بجز چند بازيگر مانند سعيد پورصميمي (در نقش ريچارد ) و مسعود حجازي مهر (در نقش ماركيز دورست ) بقيه هيچ شناختي از اعمال و رفتار نقشهايشان ندارند و بسيار تصنعي شخصيتها را تصوير مي كنند. تصويري كه هيچ خصوصيتي از ما به ازا بيروني اين افراد را دارا نيست. ميزانسن هاي نه چندان مناسبي كه براي اشخاص بازي در نظر گرفته شده مزيد بر علت مي شود. در اين اثر كمتر حركت صحنه اي مفهوم دار يا حتي لحظاتي ناب وجود دارد كه بتواند بر دل تماشاگر بنشيند و او را مسحور كند. كارگردان ريچارد سوم براي نشان دادن ريچارد و عينيتي كه تماشاگر بتواند با آن ارتباط برقرار كند به سراغ پور صميمي رفته است. اين بازيگر باسابقه كه در طول حضورش در زمينه تئاتر همواره توانسته چهره اي برجسته و توانا در نقش پردازي از خود ارائه دهد، در اين نمايش با تمام تلاشهايي كه براي ايفاي نقش خود و حتي نجات اثر در افتادن به ورطه خسته كننده بودن انجام مي دهد، مانند سابق جلوه نمي كند. اين مساله را بايد در دو عامل اساسي جستجو كرد. نخست در درك پورصميمي از شرايط، حالات و نمودهاي بيروني و احساسات دروني شخصيت براساس تعاريف و تحليل كارگردان و بعد حال و هوايي كه بر قصه حاكم مي شود و به او در بروز اين خصوصيات كمك مي رساند كه متاسفانه اين مطلب بخاطر دست نيافتن به دركي فراگير از نقش و عدم برقراري ارتباطي موءثر با ديگر بازيگران، چندان به تحقق نمي پيوندد و ما به خوبي مي بينيم كه ريچارد سوم از شخصيتي با اراده محكم كه اميالي پست و هولناك دارد تبديل به فردي لوده و تا حدودي سست كه تلاش او در به انجام رساندن مقصودش با صعود و نزول همراه است، تبديل مي شود. به ديگر سخن شخصيتي را كه نويسنده با قدرت هرچه تمامتر با بهره گيري از پيشينه و انگيزه هاي او بخوبي تبيين مي كند تا بتواند توجيه كننده تمامي اعمال، رفتار و اقدامهاي پليدش باشد، در نمايش به هيچ وجه به بازشناخت ديداري منجر نمي شود و زواياي بسياري از روحيه و حالتهاي او براي تماشاگر پوشيده مي ماند و تلاشهايش در راه لمس اين شخصيت عقيم مي ماند. به همين گونه است علي دهكردي بازيگر دوك باكينگهام. دهكردي كه سابقه اي درخشان با بازيهاي قابل توجه در عرصه سينماي ايران دارد در روي صحنه ضعيف عمل مي كند و با بياني كه بيشتر مناسب مديومهاي سينما و تلويزيون است نشاني از خلاقيتهاي گفتاري و حركتي از خود بروز نمي دهد. شخصيتي را كه يكي از عناصر موءثر و پيشبرنده قصه است را بسيار كم رمق عرضه مي كند. ولي در مقابل اين بازيگران نام آور، اميرحسين صديق و نيما بانكي (در نقش قاتل ) محمدرضا جوزي (در نقش شهردار ) و ماني نوري (در نقش يورك جوان ) با آنكه تنها دقايقي چند بر صحنه ظاهر مي شوند و از تجربه كمتري برخوردارند، بسيار پرتحرك و قابل توجه بر صحنه ظاهر مي شوند. كوچكتر بودن شكسپير از همسرش و اختلافها و مشكلات بسياري كه به همين خاطر در زندگي داشتند باعث شد تا نسبت به زنهاي آثارش نگاهي بدبينانه و به دور از واقعيت داشته باشد. او بيشتر آنها را پولدار، پرمدعا، احساساتي و در مقابل حوادث و وقايع منفعل تصوير مي كند. كه ملكه اليزابت و ليدي آن از اين خصوصيات برخوردارند و ايفاي نقش اينها برعهده فريده صابري و فاطمه معتمد آريا است. صابري در تمامي صحنه ها به قدري آهسته صحبت مي كند كه صداي او به زحمت شنيده مي شود و حس و حال اين صحنه ها كه از مهمترين و تعيين كننده ترين قسمتهاي نمايش نيز هست كاملا از دست مي رود. معتمد آريا نيز برخلاف حضور موءثرش در سينما با صدايي زير، جيغ گونه و مونوتون بيشتر گوش بازيگر را مي آزارد و در صحنه اي كه با ريچارد روبرو مي شود بازي خوبي ارائه نمي كند. بجز بازيگران و شكل ارائه شخصيتها يكي از عواملي كه تاثيري ژرف در ارائه زمان، مكان، فضاي حاكم بر قصه و نوع برخورد كارگردان و تحليلي كه براساس آن با نمايشنامه دارد، طراحي صحنه و لباس است. اثباتي، طراح اين اثر كه تبحر و تجربه اي بسزا در خلق فضاهاي قديمي و تاريخي دارد، اين بار نيز با ايجاد صحنه اي استليزه كه از كمترين و در عين حال قابل تبديل ترين وسايل تشكيل شده است، فضاي بيشتري براي بروز قابليتهاي بازيگران ايجاد مي كند. اما اين نوع طراحي صحنه با لباسهايي كه براي شخصيتها در نظر گرفته همخواني ندارد زيرا لباسها فاخر و سنگين در نظر گرفته شده و تلاش طراح براي نزديكتر كردن اين تن پوشها به پوششهاي زمان وقوع قصه بوده است كه وقتي اين لباسها مي تواند به راستي در جهت بيان نمايش پيش برود كه در زمينه اي مناسب براي بروز حركات و اعمال اشخاص بازي قرار بگيرد. در پايان قابل ذكر است كه صرف هزينه بسيار براي يك نمايش و دعوت از باتجربه هاي تئاتري كه چندين سال از اين عرصه دور بوده اند به خودي خود نمي تواند راهگشا براي تئاتر باشد بلكه زماني اين سرمايه گذاري كلان به بار مي نشيند كه الگويي مناسب و قابل توجه براي پويندگان اين هنر محسوب شود.