Hamshahri corpus document

DOC ID : H-780310-44790S4

Date of Document: 1999-05-31

... آنچه خود داشت زبيگانه طلب مي كرد شرح دلدادگي و سرسپردگي گوته شاعر بزرگ آلماني به خواجه حافظ شيرازي افكار متغير و ظريفي كه از ذهن عبور مي كنند، پيوندهاي ناگسستني رشته هاي رنگارنگ روان كه چشمه سار زندگي را مي سازند و بسيار مقوله هاي شاعرانه و افسانه گون ديگر كه پيرامون ما را احاطه مي كنند همه و همه ريسمان هاي ابريشمين و خيال گونه اي هستند كه پيوند ما را از دالان هاي مرموز زندگي عبور مي دهند تا با ارواح ديگر خويشاوندي نمائيم، اين خصيصه بيشترين فضا را در ارواح بزرگ تعبيه مي كند تا روان هايي كه تلالوء زندگي را به خوبي شناخته و به اطراف خويش پراكنده مي كنند از آن بيشترين سود را نصيب خود كنند، گوته شاعر نام آور غرب كه او را يكي از اركان چهارگانه ادب جهان به شمار آورده اند يكي از آن ويژگي هايي است كه از تارهاي ابريشمين و نامرئي روان روزگار نقب زده تا از ميان آن همه لوءلوء نورافشان به گوهر و در درخشان شيراز يعني حافظ كه لسان الغيبش لقب داده اند آن را برگزيند تا براي تخدير روح بلند خود با او سرخويشاوندي پيش گيرد. از اواسط قرن هيجدهم كه نهضت فكري رمانتيسم در اروپا آغاز گشت تعدادي از فلاسفه و نويسندگان و متفكرين اروپا از تمدن غرب خسته و دلزده شده تا جايي كه لرد شاعر بايرون انگليسي، غرب متمدن را مبتذل و احمق خواند و اشلگل آلماني اظهار داشت براي يافتن و دستيابي به سرچشمه رمانتيسم بايد به شرق سفر كنيم. از اين رو شرق منبع الهام متفكرين اروپا شد. منتسكيو نامه هاي ايراني را نوشت و ولتر صادق را به رشته تحرير در آورد، هامر اتريشي نيز ترجمه اي نه چندان درست از ديوان حافظ به آلماني انتشار داد، هامر چندي در سفارت اتريش در عثماني كار كرده و در همان دوران زبان فارسي را آموخت و به حافظ ارادت يافت، گوته ترجمه هامر را ديد و از وراي آن اعجاز هنر بشري را دريافت. وي با خواندن صفحه اي از ديوان از خود بيخود شد و فورا دريافت كه به گنجينه اي دست يافته است. گوته از اين زمان معشوقي يافت كه تا آخر حيات با او عشق ورزي كرد و به او دل خوش داشت، باري اينگونه حافظ عزيز ما سرچشمه الهام شاعر بزرگي شد كه خود مقام خدائي در ادب اروپا داشت. حافظ ما براي نابغه بزرگ همان جام جم بود كه سالها دل طلب آن مي كرد، گوته بزرگ در جايي نوشت ناگهان با عطر آسماني شرق و نسيم روح پرور ابديت كه از دشت ها و بيابانهاي ايران مي وزيد آشنا شدم و مرد خارق العاده اي را شناختم كه شخصيت عجيبش سراپا مرا مجذوب خويش كرد از اين رو چنان كه نقل مي كنند در از غير بر روي خود بست و به خواجه ما خلوت نمود. در همين خلوت بود كه انديشه سرودن ديوان شرقي در او پديدار شد، زيرا در همين اوان نوشت دارم ديوانه مي شوم اگر براي تسكين هيجان خود دست به غزلسرائي نزنم نفوذ عجيب اين شخصيت خارق العاده را كه ناگهان پا در زندگاني من نهاده تحمل نمي توانم كرد و بدين گونه ديوان شرقي گوته پديد آمد و مردي بزرگ از غرب از پس اعصار و قرون دست به گنجينه اي يازيد كه حاصل آن ديواني شد كه شاعر هاينه بزرگ ديگري از سرزمين آلمان آن را از درياي نيمروز زيباتر و از غروب آفتاب لطيفترش ناميد و اين همه افتخاري است ديگر براي شاعر آسماني ما حافظ گوته عزيز بزرگ در ديوان شرقي بزرگترين ستايش ها را از حافظ ما به عمل آورد تا بدانجا كه سرود اي حافظ سخن تو همچون ابديت بزرگ است زيرا آن را آغاز و انجامي نيست، كلام تو چون گنبد آسمان تنها به خود وابسته است و ميان نيمه غزل تو با مطلع و مقطعش فرقي نمي توان گذاشت، چه همه آن در حد محال وكمال است. تو آن سرچشمه فياض شعر و نشاطي كه از آن هر لحظه موجي از پس موج ديگر بيرون مي تراود. دهان تو همواره براي بوسه زدن و طبيعتت براي نغمه سرودن و گلويت براي باده نوشيدن و دلت براي مهر ورزيدن آماده است. اگر هم دنيا بسر آيد، آرزو دارم كه تنها، اي حافظ آسماني، با تو و دركنار تو باشم و چون برادري توام در شادي وغمت شركت كنم، همراه تو باده نوشم و چون تو عشق ورزم، زيرا اين افتخار زندگي من و مايه حيات منست، اي طبع سخنگوي من، اكنون كه از حافظ ملكوتي الهام گرفته اي به نيروي خود نغمه سرائي كن و آهنگي ناگفته پيش آر، زيرا امروز پيرتر و جوانتر از هميشه اي، حافظ، دلم مي خواهد از شيوه غزلسرائي تو تقليد كنم، چون تو قافيه پردازم و غزل خويش را به ريزه كاريهاي گفته تو بيارايم، نخست به معني انديشم و آنگاه بدان لباس الفاظ زيبا پوشم، هيچ كلامي را دوبار در قافيه نياورم مگر آن كه با ظاهري يكسان معنايي جدا داشته دلم باشد مي خواهد همه اين دستورها را بكار بندم تا شعري چون تواي شاعر شاعران جهان سروده باشم. اي حافظ همچنانكه جرقه اي براي آتش زدن و سوختن شهر امپراتوران كافيست، از گفته شورانگيز تو چنان آتشي بر دلم نشسته كه سراپاي اين شاعر آلماني را در تب و تاب افكنده است، حافظا خويش را با تو برابر نهادن جز نشان ديوانگي نيست. تو آن كشتيي كه مغرورانه باد در بادبان افكنده است تا سينه دريا را بشكافد و پاي بر سر امواج نهد، و من آن تخته پاره ام كه بيخودانه سيلي خور اقيانوسم. در دل سخن شورانگيز توگاه موجي از پس موج دگر مي زايد و گاه دريايي از آتش تلاطم مي كند، اما مرا اين موج آتشين در كام فرو مي برد وغرقه مي كند، با اين همه هنوز جرات آن است كه خويش را مريدي ازمريدان تو شمارم، زيرا كه من نيز چون تو در سرزميني غرق نور زيستم و عشق ورزيدم. جمال زارعي