Hamshahri corpus document

DOC ID : H-780230-44706S1

Date of Document: 1999-05-20

داناي مدرن مدرنيته از منظر سوم - قسمت آخر سوژه * داناي مدرن اعتمادي شگرف به خرد خويش دارد. يكي از تبعات حاصل از اين اعتماد را مي توان در مفهوم ترقي و پيشرفت يافت انسان مدرن به نيروي نوع خود ايمان دارد و يقين دارد كه مي تواند قوانين و اشياء را از نو مطابق ميل خود بسازد. بيكن به عنوان يكي از مناديان رويكرد مدرنيته اعلام كرد كه: جهان در دست ما به منزله ماده خام و اولي خواهد بود كه مي توانيم با آن هرگونه بهشتي كه ميل داشته باشيم بسازيم ( ). همه 13 چيز براي انسان مقدور است. روزگار هنوز در دوره جواني است. چند قرن ديگر به ما بدهيد تا ما برجهان مسلط شويم و همه اشياء را از نو بسازيم ( ) 14 از اين جملات به راحتي و آشكارا مي توان به چگونگي رابطه انسان و پيرامونش پي برد. چنانكه پيداست اين رابطه سلطه آميز و به عبارتي رابطه حاكم و محكوم است. تمامي طبيعت و كل پديده هاي جهان براي آن است كه به انسان سود برساند. انسان سوژه اي است دانا و مطمئن به خود و شناسنده هرآنچه كه در اطراف اوست و در مقابل جهان و هرچه در آن است صرفا ابژه هايي محسوب مي شوند كه بايد توسط انسان كشف يا اختراع شوند و انسان بعد از آن مي تواند از آنها استفاده كند. جهان براي انسان است. اين رابطه اي است كه انسان با پيرامون خود برقرار مي كند. امروزه ما تبعات اين بينش را در اطراف خود حس مي كنيم. همگي ديده ايم كه اين بينش با نوعي پارادوكس مواجه شده است. چرا كه از طرفي براي سود، رفاه و بهره مندي انسان، جهان را مورد استفاده قرار مي دهد و از سوي ديگر با استفاده بي رويه از جهان براي رفاه و سودآوري بيشتر انسان را گام به گام روبه سوي نابودي مي برد - مثلا هر روزه درختان به طور غيرقابل باوري يا به وسيله كارخانه هاي چوببري از بين مي روند و يا بوسيله سهل انگاري ها و يا مسائل سياسي و شخصي در اقصي نقاط جهان به آتش كشيده مي شوند. هواي تنفسي به وسيله دود انواع وسايل نقليه و يا كارخانه ها با توجه به تامين رفاه و راحتي انسان به مضرترين آلاينده ها آلوده مي گردد. گفتيم كه سوژه داناي مدرن اعتمادي شگرف به خرد خويش دارد. يكي از تبعات حاصل از اين اعتماد را مي توان در مفهوم ترقي و پيشرفت يافت. در ميان اقوام ابتدايي، به جاي مفهوم ترقي، مفاهيم عصر طلايي (ago Golden) و گردگشت تاريخي رواج داشت. ( ) 15 براي مثال ارسطو به گردگشت تاريخي اعتقاد داشت و حكومتها را به صورت دوري معرفي كرده بود. حكومت جباران، اليگارشي... و پس از رسيدن به آخرين حالت دوباره همين روند تكرار مقصود مي شد از عصر طلايي نيز كنايه از روزگار خوشي است كه در گذشته وجود داشته است. بديهي است كه اعتقاد به مفهوم عصر طلايي يا گردگشت تاريخي با مفهوم ترقي و پيشرفت ناسازگار است. رويكرد مسيحيت را نيز شايد بتوان به همين سياق تعبير كرد. مسيحيت نيز انسان را پس از انجام گناه اوليه تبعيد شده مي داند و او را تا به آخر گناهكار و خسران زده مي بيند بهترين حالت براي يك فرد مسيحي بازگشت به موطن اوليه خويش است. اگر رويكرد سنتي يا ما قبل مدرن يا روزگار كهن زيست را اينگونه بپنداريم، رويكرد مدرنيته به گونه اي ديگر است. مدرنيته اعتقاد دارد كه دانش گذشتگان كامل و بي خطا نبوده است و دانش هر نسلي از انباشت تمامي دانش هاي نسل هاي پيشين تشكيل مي شود. همچنانكه فرد بالغ از كودك خردمندتر است مراتب بالاي تمدن هم از لحاظ معرفت از مراتب كهن پخته تر است ( ) 16 گفته برنادرشارتري كه توسط مدرن ها بسيار تكرار مي شود كاملا اين موضوع را با مثال جالبي بيان مي دارد: ما امروزي ها همچون كوتوله هايي هستيم كه برفراز شانه ي غول ها يعني بزرگان فرهنگ كهن ايستاده اند و از اين رو شاهد چشم اندازي هستند گسترده تر از آنچه خود غول ها مي بينند. هرچند هم سازندگان فرهنگ باستان را از سازندگان فرهنگ امروز بزرگ تر بدانيم باز نمي توانيم انكار كنيم كه امروزي ها از تمامي دانش و بينش آنان بهره مي برند و خود نيز چيزي، حتي اندك بدان مي افزايند. ( ) 17 با كمي دقت، درمي يابيم كه مفهوم پيشرفت و رسيدن به مراحل عالي تر در فرهنگ مدرنيته انديشه اي مسلط است. طرحها و پيشنهادهايي كه براي رسيدن به آينده متعالي ارائه مي شود همگي نشان از وجود اين عنصر ذهني دارد. مناديان اين طرحها و پيشنهادها اعتقاد دارند كه سرنوشت انسان به سوي رشد و كمال پيش مي رود. اين گروه از فلاسفه به دو دسته چپ و راست تقسيم مي شوند. در طيف چپ ماركس معتقد بود كه سرنوشت جوامع از كمون اوليه به برده داري، فئوداليسم، بورژوازي، سوسياليسم و نهايتا كمونيسم ختم خواهد شد ( ) 18 در مقابل در طيف راست كساني چون راستو جاي دارند كه مي انديشند سير تكامل بشر را كشف كرده اند و جوامع عقب مانده مي توانند با گذراندن 5 مرحله پيشنهادي او به سعادت دست يابند كه البته لازم به توضيح است مقصود از سعادت در فرهنگ مفهومي ذهن آنان چيزي بيش از شبيه جوامع مدرن غربي نيست. البته در مورد انديشه پيشرفت در مدرنيته تعبيرات ديگري نيز وجود دارد. به عنوان مثال آن را ادامه انديشه مسيحايي مي دانند به اين معنا كه همچنان كه در انديشه مسيحيت سرانجام انسان به بهشت وارد مي شود و به ذات لايزال مي پيوندد مدرنيته و نيز ماركسيسم با، رها كردن عنصر قدسي مسيحيت، اين انديشه را به زمين آورده بهشت را به واسطه خرد انساني و به دست انساني بنا نموده است. امروزه در اين كه خرد انساني مي تواند بهترين راه را انتخاب كند، در اين كه انسان به ياري انديشه و تلاش خود روي به سوي بهترين وضعيت گام مي نهد; در اينكه اصولا خرد مي تواند معيار كامل بودن انسان باشد يا نه، شبهاتي عظيم وارد آمده است. براي مثال هوركهايمر بطور كلي امكان رسيدن به سعادت كامل را نفي مي كرد (همانند گناه اوليه در مسيحيت ). ( ) 19 آنها حتي از اين هم فراتر رفته و آنچه را به عنوان عقل سليم و رايج تلقي مي شود نيز نمونه اي از شيئي شدگي و عامل سلطه ( ) 20 مي دانند. يكبار ديگر تكرار مي كنيم كه آنچه باعث نهادينه شدن اعتقاد به پيشرفت در ذهن يك انسان مدرن مي شد، قبل از هر چيز اعتماد به انسان به واسطه داشتن خرد فرد بود انسان اينگونه ارزش آنچه مي يابد عينيت دارد فرد است. فرد واقعي تر از جامعه است. اجتماع صرفا پيكره اي است خيالي و از مجموع افراد ساخته شده است. هيچ فرد عاقلي منافع افراد واقعي را فداي يك موجوديت خيالي و ذهني و انتزاعي نخواهد از كرد اينجاست كه مي توان چگونگي بينش سياسي مدرنيته را استنتاج كرد. فردي كه به عقل خود اطمينان دارد مي تواند هدايت مسير زندگي خود را به عهده گيرد. از اين رو خودمختاري انسان در نحوه قانونگذاري او تعيين مي شود. ( ) 21 اما بنظر مي رسد خرد اين واژه كليدي كه به انسان اين چرخ محوري تفكر مدرنيته روح مي بخشيد مورد شك و ترديدهاي اساسي قرار گرفته است. خرد در مفهوم ابزاري آن - كه البته در رويكرد مدرنيته به همين معنا گرفته مي شود - دوباره چون عصر كانت به دادگاه نقد و بررسي كشانده مي شود. فرامدرن ها اعتقاد دارند كه نمي توان خرد ابزاري انسان را معيار همه چيز قرار داد زيرا يك ميزان يا معيار معتبر و مطلوب مي بايست به دور از تاثير و نفوذ شرايط اطراف خود باشد. اما آيا به راستي انديشه ما از شرايط پيرامون خود تاثير؟ نمي پذيرد آيا گفتمان رايج در جامعه، عرف معمول، نوع آموزش پيش فرضها يا مفروض هاي ما، نفوذي در ساختن انديشه ما ندارد. گروهي از فرامدرن ها به نوعي اعتقاد دارند كه در واقع در جوامع مدرن خردي وجود ندارد. ما هيچ گونه توانايي برآفرينش و ابداع يك زندگي به دلخواه خودمان و به معيار خودمان نداريم ما از ديگران مي ترسيم براي ديگران زندگي مي كنيم. اين عقل و خرد ما نيست كه زندگاني ما را مي سازد. نيروي انديشه ما معيار زندگي ها نيست و هرگز مدرنيته از فرديت حمايت نكرده است. بلكه اين شرايط و محظورات و ساختارهاي حاكم بر اجتماع انساني است كه فرمان مي راند از چه راهي بايد رفت. چگونه بايد زيست و حتي چه آرزوهايي بايد داشت. معيارها در گذشته ساخته شده اند و يا در حال ساخته شده اند و تحميل مي شوند. بي شك اين تحميل ناخودآگاه است. قسمت عمده آن از طريق سيستم آموزش منتقل و در اذهان نهادينه مي شود. انسان امروزه ديگر در مورد تمامي انديشه ها و پيش فرضها و يا مفروضات خود به تفكر نمي پردازد آن ها را ريشه يابي نمي كند بلكه به صورت ناخودآگاه آنها را در جريان عمل خود به كار مي برد. اگر فرديت را آزادي در انتخاب روش زيستن بدانيم و آزادي در گونه اي ديگر بودن ( ) 22 بخوانيم آنگاه به ادعاي فرامدرن ها نمي توان در مدرنيسم چنين فرديتي را يافت. چرا كه مدرنيته منجر به نوعي همانندسازي شده است. گيتي پورزكي پانوشتها دردفتر روزنامه موجود است