Hamshahri corpus document

DOC ID : H-780229-44694S7

Date of Document: 1999-05-19

دستهايي كه نهايت ندارد! اينك چند روز است كه از آن همه نگاههاي زهردار، قلبهاي مكدر و حرف هاي بابغض و كينه در پشت ديوارهاي بلند و گسترده اوين در زندان نه با ذلت كه با عزت - آرام و صبور نشسته اي، اما نه بيكار! زيرا آنجا را نيازمند ساختن و عمران يافتي و اكنون زمزمه سردادي كه آسوده زيستن حق همه است. گويا به جز ساختن و آباداني هيچ چيز را دلنشين تر نمي يابي، چه آزاد باشي و چه دربند! براستي كه معناي ناب عشق را به نيكي دريافتي كه همه جا را ميدان عشق مي بيني و هيچ ميداني را خالي از عشق به ساختن نمي خواهي. با لطيف ترين و عطرآگين ترين پيام ها و با گل برايمان سرودي و گفتي كه عشق آسان است پيوسته كه بخواهي در يادش بماني. و اينك ما به انتظار عطر گل هاي معطر، كه نه از خيابانهاي شهر، بلكه از دامنه هاي گسترده و آرام كوههاي شمالي شهر، از راه اوين هستيم و صبور مانده ايم كه باد پراز ياد تو از راه برسد و بسرايد كه بايد عاشق ماند و جز اين راهي نيست! از خيلي پيش ترها هرگاه كه ديوارهاي كشيده اوين را بر پهناي دامنه هاي كوههاي سربرافراشته البرز مي ديدم دلم سخت مي گرفت! و امروز با حسي عميق وقتي چندباره از دور به تماشاي ديوار اوين مي نشينم تلخ ترين حس تنهايي يك آزاده عاشق را در پشت اين ديوارهاي بدقواره سراغ مي گيرم! اما تو هميشه عاشق در هيچ جا تنها نخواهي ماند، زيرا گفته اي كه زمان را براي عمران و ساختن اوين تنگ ديدي! و شايد از همين رو اينبار هرگز فرصت گريستن را نيابي! شايد برنامه تازه ات را براي عمران و آباداني و سرسبزي دامنه هاي دربند اوين، بسيار زودتر از برنامه و طرحهاي ضربتي از چند سال قبل اعلام شده بعضي سازمانهاي مجري كشت و حفظ درختان كوهستانهاي شمال تهران، به ثمر بنشاني، زيرا تو زخم آشنايي و راز درمان زخم ها را سالهاست كه مي داني. و بدينسان اسارت هم هرگز نتوانست ريشه نفرت را در قلبت بدواند زيرا به حق در آن دلي كه صفا هست فقط نور خدا هست. مي پندارم هميشه هديه داده اي و فرصت هديه دادن را از همه ستانده اي زيرا هديه تو براي همه گل ناب است و براستي هديه در خور گل چيست! و اكنون كه ماهها و سالهاست چشمها را به شبنم روي گلبرگ هاي رنگين خود داده اي چگونه انتظار داري كه چشمان نم بار دخترانت را ببينيم و قلبمان فسرده نگردد.... نمي دانم هيچ گاه توانستي پاييز را بستايي! طيف رنگهاي زرد و نارنجي را. آتش بازي درختان را، كه همراه باد به يك باره همه برگها، به زمين مي ريزد و زمين رنگين مي شود. نمي دانم، شايد تو در آن زمان، حسرت سبزي درختان را خورده باشي و شايد بر برهنگي درختان گريسته باشي و مثل هميشه صبور به انتظار بهار ماندي. و يا نه شايد خنديده باشي، همانگونه كه خندان راهي اوين شدي تا هجوم خزان را با نقش بهار براي چندمين بار پيوند بزني! و اينبار اوين خوشبخت، به انتظار سبزي و آزادي است كه با دستهاي تو رنگ تازه اي بگيرد، با دستهايي كه نهايت ندارد! م. رضايي