Hamshahri corpus document

DOC ID : H-780229-44693S1

Date of Document: 1999-05-19

مدرنيته از منظر سوم مدرنتيه چيست، ويژگيهاي آن كدام است، ريشه آن به كدام عصر باز مي گردد، چه تبعاتي خواهد داشت، ظهور آن در كدامين سرزمين بوده و گستردگي اش تا به كجاها كشيده شده است، چگونه مي توان به آن سير رسيد وصال به آن چند مرحله است. آيا سريع و پرشتاب است; انقلابي و بنيان كن است; تدريجي و اصلاح طلبانه؟ است اينها همه سئوالاتي است كه پاسخ به آنها امروزه آنچنان همه گير و شايع شده است كه گاه انسان را دچار نوعي دلزدگي مي كند. ولي با تمام سخنرانيها، مقالات و كتابهايي كه در اين زمينه نوشته مي شود گويا هنوز ابهام خود را حفظ كرده است و مي تواند انگيزه اي قوي براي پژوهش و نگارش باشد. هر چند كه با وجود تعاريف مختلف، گوناگون و گاهي متضاد اين مفهوم حتي خواست تعريف آن نيز نوعي خطر كردن است. لهذا بايد چهارچوب محيط بحث براي روشن شدن آن لحاظ شود. قبل از هر چيز اين مسئله كه مدرنيته را از چه منظري بايد مورد مداقه قرارداد، مهم است. به طور كلي، مي توان اين مناظر را به 3 دسته تقسيم كرد: منظر اول توصيف صرف اين پديده مي باشد. خصوصيات و ويژگيهاي آن به صورت داده هايي مطرح مي گردد. مثلا خردورزي - انسان مداري - ليبراليسم سياسي و اقتصادي - پيشرفتهاي علمي و تكنولوژيكي و... كه مي توان آن را با اغماض منظر دايرتالمعارفي ناميد. با كمي دقت درخواهيم يافت كه اين منظر به منظر بعدي تمايل پيدا مي كند كه در آن نگاه مثبت به مدرنيته حفظ مي شود و بعضا به جايي مي رسد كه به تقديس آن پرداخته مي شود و منظر سوم منظر نقد آن است كه در دهه هاي اخير ابتدا در غرب مطرح شد. در اين منظر از آن حالت شيفتگي و بهت كه منظر دوم شهود است، خبري نيست و در عوض سعي دارد در مورد هر يك از پارامترهاي مدرنيته دقيق شود و آن را با توجه به تبعاتش مدنظر قرار بي شك دهد ما نمي توانيم ماركسيسم - به معناي كلاسيك - آن را در اين گروه جاي چرا دهيم كه ماركسيسم خود جلوه اي از مدرنيته است و حتي شايد بتوان آن را در منظر دوم جاي داد. چرا كه ماركسيسم هرگز با خردورزي پيشرفتهاي علمي و تكنولوژيكي و اومانيسم - با توجه به نوشته هاي دوره جواني ماركس - به مبارزه نپرداخته وي است با ديدي مثبت به علم و تكنولوژي مي نگرد و آن را عامل سلطه انسان برمي شمرد. ماركس تنها بعضي از جلوه هاي آن مانند سرمايه داري را مورد حمله قرارداده است. ماركسيست هاي انتقادي دهه هاي اخير همچون، هوركهايمر، آدورنوو.. با بازگشت به هگل سعي در فلسفي كردن ماركسيسم از طرفي و نقد مدرنيته از سوي ديگر دارند. تعاريف مدرنيته را مي توان در تقسيم بندي ديگري نيز به دو دسته كلي تقسيم كرد. ( ) 1 گروه اول مدرنيته را از جهت روند تاريخي كه طي كرده است مورد بررسي قرار مي دهند. اين دسته از تعاريف به دنبال ريشه هاي ايجاد و ظهور مدرنيته، زمان و مكان آغاز آن و سير روندي آن مي باشند. اين گروه از تعاريف چون مكان ظهور مدرنيته را غرب مي نامند پس تعريف مدرنيته را با تاريخ غرب يكي مي گيرند. البته در مورد نقطه آغاز مدرنيته در درون همين گروه، وفاق جامعي وجود ندارد. گروهي عده اي رنسانس قرن 17 و شماري قرن 18 را نقطه عطف تاريخ اروپا و بروز مدرنيته مي دانند و در آخر نيز مدرنيته را همچون يك روند تعريف مي كنند. فرايندي كه در طي سده ها تكميل شده است. دسته ديگر از تعاريف مدرنيته را همچون نوعي جهان بيني و رويكرد مدنظر دارند. اين دسته از تعاريف به دنبال آن هستند كه بدانند مدرنيته چه رابطه اي با جهان پيرامون خود ايجاد مي كند و بطور كلي يك فرد مدرن چگونه فردي است. گذشته از آنكه چه تاريخي را طي كرده است تا مدرن شده است، چگونه؟ مي انديشد انسان در اين جهان بيني به سئوالات فلسفي و هستي شناسانه خود چه پاسخي مي دهد. به عبارتي مدرنيته را جهت همچون گيري تازه اي در برابر پرسش از وجود و جايگاه انسان در عالم ( ) 2 مدنظر قرار مي دهد. در اين ديد مدرنيته مدلي از جهان و جهان بيني ( ) 3 است. از اين ديدگاه مدرنيته و مدرنيسم نوعي روش زندگي است كه مربوط به زمان يا مكان خاصي نيست. حال پس از اين توضيحات مي توانيم چهارچوب بحث خود را روشن كنيم. اين مقاله از ميان مناظر فوق الذكر تا حد توان منظر سوم و از ميان رويكردهاي فوق، رويكرد دوم را مدنظر دارد و اين به اين معنا است كه ضمن سعي در بيان چگونگي جهان بيني و نوع رويكرد مدرنيته به ارزيابي آن مي پردازد. و اما مدرنيته: بي شك رويكرد مدرنيته در معناي اصطلاحي جديد نسبت به رويكرد سنت در معناي اصطلاحي قديم تفاوتها و چه بسا شباهتهايي دارد. اما به هر حال اين دوران تاريخي به پيدايش روحيه تازه اي منجر شد و حالتي نو در فرهنگ انساني، تلقي از علم و انديشه به مسائل مبرم سياسي و اجتماعي فراهم آورد. ( ) 4 استفاده از صنعت تازه براي اين روحيه بوجود آمده، زماني معنا خواهد داشت كه روحيه كهنه اي از قبل وجود داشته باشد. مدرنيته اين روحيه كهنه را جاري در جامعه اي مي داند با افقهاي بسته، نقد پذيري در آن جايگاهي ندارد، حريم تابوها يا حرمت باورها، اسطوره ها و نهادهاي مقدس حوزه گسترده اي را دربر انتقاد مي گيرد از يكي از پايه ها يا وجوه نظام اعتقادي مي تواند همه آن نظام را به خطر اندازد و موجب اضطراب طبعا شود آگاهي از شقوق اجتماعي - سياسي - فرهنگي ديگر در برابر و به جاي وضع موجود هم ناموجود يا ناچيز است. ( ) 5 اگر اين تعريف از رويكرد سنتي را بپذيريم پس مدرنيته به عنوان يك روحيه تازه مي بايست، اگر نه در ضديت، حداقل داراي تفاوتهاي اساسي با آن چرا باشد كه تفاوتهاي اندك و سطحي در درون يك رويكرد يكسان نيز قابل دسترسي است و هيچ رويكردي كاملا بي تحول باقي نخواهد ماند. بحث را از حوزه نهادهاي مقدس شروع در كنيم قرون وسطي تماميت و كمال انساني در اتحاد با خدا رسيدني بود. ( ) 6 يعني وجود انساني به واسطه ايمان به خداوند، البته به گونه اي كه كليسا ترسيم مي كرد معنا مي گرفت. غالبا تصور مي شود كه رويكرد مدرنيته چون وجود و يا حداقل درك خداوند را منكر شد و يا به حوزه اعتقادات شخصي تقليل داد عنصر ايمان و اعتقاد را پشت سر نهاده است. تقابل مدرنيته و سنت در مورد مسئله ايمان همواره مطرح بوده است. اما شايد بتوان به جرات گفت كه چرخ محوري مدرنيته نيز همچون جهان بيني سنتي ايمان باقي ماند. با اين تفاوت كه موضوع ايمان مدرنيته خداوند خرد، است. اگر در جهان بيني سنتي ايمان به مقدراتي كه خداوند براي انسان قرار داده است، چگونگي زندگي انسان و تمامي پديده هاي دنيا را تعيين مي كرد، در مدرنيته اين خرد انساني بود كه تعيين كننده بود. موضوع اتكا و اعتماد عوض شده بود. بنابراين بر خلاف آنچه كه بعضا گفته مي شود، عصر مدرنيته نه تنها عصر پايان يافتن ايمان و اعتقاد نبوده بلكه عصر ادامه يافتن آن نيز بوده است. همانطور كه زماني انسان قواي طبيعت را موجد تمامي اتفاقات و حوادث زندگي خود مي شمرد، مدرنيته نيز عقل و خرد را باني تمامي حوادثي مي داند كه در اطرافش رخ مي دهد. جالب اينجاست كه اين اعتماد از دل شك و ترديد نسبت به همين خرد انساني بيرون آمده است. كانت اين مشعل دار عصر مدرنيته خود اعتقاد داشت كه در ظرف زمان و مكان ما فقط مي توانيم كه به اشياء معرفت حاصل كنيم، جهاني كه مي شناسيم، عالم ظواهر يا پديدارهاست و شيئي في نفسه itself-in -thing هرگز شناختني نيست ( ) 7 گره اين معما كه چگونه نتيجه اين اعتقاد به محدوديت ذهن نسبت به شناخت ذات اشياء يا همان شيئي في نفسه به اعتقاد راسخ نسبت به توانايي آن تبديل شد نيز به خود كانت بازمي گردد. وي مي گويد: بايد از اين نگرش كه ما مشاهده كنندگان منفعل و بي اثريم و بايد منتظر آن بمانيم تا طبيعت نظم خود را بر ما تحميل كند دست برداريم. به جاي آن بايد پيرو اين نظر باشيم كه با هضم كردن داده هاي حسي، فعالانه نظم و قوانين عقل خود را بر طبيعت تحميل كنيم. ( ) 8 منظور كانت از واژه طبيعت در جمله بالا چه بوده است كه نظم خود را بر ما تحميل؟ كند چه اين طبيعت را تحميل كننده نظم به معناي خداوند بگيريم و چه به معناي طبيعت صرف بگيريم، به هر حال كانت خواهان براندازي آن بوده و تصريح دارد كه بايد قوانين عقل خود را بر طبيعت تحميل كنيم. انسان مدرن اعتماد به نفسي يا به عبارت بهتر اعتماد به خردي شگرف دارد به قول دلامبر: از زمين تا زحل، از تاريخ افلاك تا تاريخ حشرات ( ) 9 همگي موضوع بحث فرد انساني قرار مي گيرد و به تمامي اصول علوم دنيوي گرفته تا مباني وحي ديني از متافيزيك تا مطالب ذوقي، از موسيقي تا اخلاق، از مجادلات مدرسي حكماي الهي تا مسائل بازرگاني، از حقوق فرمانروايان تا حقوق مردمان، از قانون طبيعت تا قوانين وضعي ملل ( ) 10 مي پردازد. هر چند كه انسان مدرن هم تا حدودي بر محدوديتهاي خرد - مثلا در حوزه متافيزيك به تعبير كانت - و نيز خطاهاي حيات خود واقف است اما گويي اين تعابير در ضمير ناخودآگاه او باقي مانده و او هرگز نمي خواهد آن را به ضمير خود آگاهش انتقال داده و به خاطرش بياورد. اين رويكرد فرا مدرنيته است كه مسئوليت اين انتقال را به دوش مي گيرد و محدوديتهاي خرد و محظورات حسيات او را و دخالت مفروضات پيشيني در علم را آشكار و بي تعارف بازگو مي كند. گذشته از تمامي اين مطالب اگر قدرت خرد را در پايه گذاري يك تمدن پيشرو كه رو به سوي سعادت نهايي انسان دارد جدي بگيريم، بايد گريزي زد و مطلبي را خاطر نشان كرد: آيا مركز قراردادن خرد و عقل همان مركزيت يافتن انسان؟ است آيا انسان به واسطه انسان بودن در مدرنيته مورد احترام قرار مي گيرد و بنا به انديشه عده اي تقديس؟ مي شود با كمي مداقه درخواهيم يافت كه چنين نيست. مدرنيته انسان بودن انسان را در انديشندگي وي مي بيند دكارت هستي و بودن خود را به واسطه انديشندگي خود تعريف مي كند: من مي انديشم پس هستم. انسان مدرن مديون است. انسان مدرن وجود خويش را مديون تفكر خويش است. ( ) 11 مثالهاي بسياري در اثبات اين مدعا وجود دارد. از آن جمله مورد ديوانگان است. ديوانگان به واسطه آنكه از خرد (به مفهوم رايج آن ) بي بهره هستند، نوعي انسان ناقص به شمار مي آيند و نه تنها به واسطه انسان بودن تقديس نمي شوند بلكه تحقير شده و مورد بي اعتنايي قرار مي گيرند. كودكان نيز به علت رشد نيافتگي عقل به بازي گرفته نمي شوند. مدرنيته با تمامي ادعاهاي انسان گرايانه اش تا اوايل همين قرن زنان را يا موجوداتي ناقص العقل مي دانست و يا به جرم احساساتي بودن (كه اغلب در تقابل با عقلاني بودن مطرح مي شد ) از حقوق يك انسان آزاد محروم بودند. بنابراين، زماني كه گفته مي شود در مدرنيته انسان در مركز تصوير جهان قرار گرفت ( ) 12 اولا بايد گفت كه خرد و عقل در مركز تصوير جهان قرار گرفت و ثانيا آنكه اگر هم انسان مركز باشد، مقصود از انسان، مرد خردمند بالغ بود. به هر حال به واسطه آنكه خرد صرفا در انسان وجود دارد، انسان به علت بهره مندي از اين موهبت مورد توجه قرار مي گيرد و به عنوان مظهر مشخصه مدرنيته مورد قبول واقع اما مي شود هرگز نبايد فراموش كرد كه راز اوج يابي انسان همان ايمان به خرد و عقل او بوده است و اگر در قابل اطمينان بودن اين ايمان شكي وارد شود، انسان نيز به تبع آن سقوط خواهد كرد. ادامه دارد